〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
Part ²
ویو میرا
نور خورشید از لای پرده افتاده بود روی صورتم
ساعت گوشیم چندین بار زنگ خورده بود و هی قطعش میکردم
و دوباره...
زنگ خورد
گوشیمو از روی تخت پیدا کردم و بدون اینکه چشمامو باز کنم، زنگ رو قطع کردم.
پتو رو کشیدم روی سرم و زیر لب زمزمه کردم:
«فقط پنج دقیقه دیگه...»
یکم بعد، یهو چشمامو باز کردم و گوشی رو برداشتم نگاهی به ساعت انداختم
ساعت...
هشت و پنجاه و دو؟!
مثل برقگرفتهها از تخت پایین اومدم و رفتم سرویس سریع آماده شدم..
یه لباس پوشیدم و خیلی کم میکاپ کردم که رنگ و روی صورتم باز بشه و بعد از برداشتن سوئیچ ماشین، گوشیم و کیفم به شرکت رفتم
حدود ده دقیقه بعد جلوی شرکت بودم و ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل
فقط سه ساعت خوابیده بودم...
شاهکار کردی جانگ میرا!
همین که وارد شرکت شدم چند نفر از کارمندها که از کنارشون رد میشدم صبح بخیر گفتن
لبخند کوچیکی زدم و جوابشون رو دادم
وقتی در آسانسور باز شد وارد شدم و طبقهی آخر رو زدم.
کمی بعد آسانسور به طبقهی آخر رسید. به سمت اتاقم رفتم و آروم در رو پشت سرم بستم.
کیفمو روی میز گذاشتم و خم شدم تا کفشهای پاشنهبلندمو دربیارم
همین که پام به زمین رسید یه نفس راحت کشیدم
حسابی خوابم میاومد
نگاهی به ساعت انداختم و با خودم گفتم:
«فقط یه ربع...»
یک لحظه مکث کردم و دوباره توی ذهنم گفتم:
«کی قراره بیاد به مدیرعامل شرکت گیر بده؟»
لبخند کمرنگی زدم:
«هیچکس»
همین که خواستم خودمو روی مبل بندازم صدای در اومد
هوف... واقعا؟
در باز شد
هعی... لیا بود
دو تا قهوه دستش بود
وارد شد و با آرنجش در رو بست.. بیتوجه بهش خودمو روی مبل انداختم
چند ثانیه فقط بهم خیره شد و بعد آروم خندید
مگه دلقکم که میخنده؟؟
قهوهها رو روی میز گذاشت و روبهروم نشست
با خنده گفت:
«قیافت میگه دیشب اصلا نخوابیدی نه؟»
چشمامو بستم و زیر لب زمزمه کردم:
«دو ساعت...»
لیا با تعجب پرسید:
«دو ساعت خوابیدی؟»
سرمو کمی به نشونهی نه تکون دادم:
«دو ساعت تلاش کردم بخوابم»
یکم بعد روی مبل نشستم و یکی از قهوهها رو برداشتم
چند جرعه ازش خوردم که لیا هم قهوهش رو برداشت و گفت:
«آها راستی... دیشب خیلی خرابکاری کردم نه؟»
یعنی این واقعا هیچی از دیشب یادش نیست؟؟
هوفف... شانس منه دیگه
خنثی نگاهش کردم
بدَم نمیاومد یکم اذیتش کنم:
«امم... از کجا شروع کنم؟»
کمی از قهوهش خورد و پرسید:
«انقدر بد بوده؟»
با تاسف سرمو به نشونهی تأیید تکون دادم:
«اول که گوشیتو چند بار انداختی زمین...»
کمی مکث کردم و ادامه دادم:
«موقعی که داشتم میبردمت سمت ماشین یهو رفتی تیر برق رو بغل کردی»
نگاهش کردم و با جدیت ساختگی گفتم:
«ده دقیقه وایساده بودم.. حالا چرا؟ چون خانوم تیر برق رو ول نمیکرد»
همین که حرفم تموم شد لیا یهویی زد زیر خنده، حتی نمایشی گوشهی چشمش رو پاک کرد و گفت:
«قول میدم دیگه تکرار نشه»
پوکر نگاهش کردم:
«این قول رو تا الان بینهایت بار دادی»
لیا با اطمینان گفت:
«این دفعه واقعیه»
همونطور که نگاهش میکردم دست به سینه شدم:
«تروخدا برو یه دوستپسر واسهی خودت پیدا کن...»
با تعجب نگام کرد:
«هان؟»
لبامو جمع کردم و گفتم:
«من یکی دیگه بازنشسته شدم»
بعد با کلافگی ادامه دادم:
«یکیو پیدا کن بهجای من جمعت کنه»
لیا خندید و پرسید:
«دیگه دوسم نداری؟»
سرمو تکون دادم:
«چرا»
کمی از قهوهم خوردم و اضافه کردم:
«فقط دیگه خسته شدم»
بالشتک کنار دستش رو پرت کرد سمتم:
«ایششش!»
خندهای کردم و زبونمو براش بیرون آوردم.
همون موقع صدای نوتیفیکیشن گوشیم بلند شد
گوشی رو برداشتم و پیام رو باز کردم
پیام از طرف منشی بابام بود:
«خانم جانگ، فردا ساعت ۱۰ صبح حضور شما در شرکت اصلی الزامی هست. لطفاً تشریف بیارید.»
چند ثانیه به صفحه خیره موندم و بعد گوشی رو روی مبل پرت کردم
اخمام توی هم رفت و سرمو به پشتی مبل تکیه دادم زیر لب غر زدم:
«اینبار دیگه چیه؟»
لیا که متوجه اخمم شده بود پرسید:
«چی شد؟»
بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم:
«منشی بابام بود... بازم یه جلسهی مهم...»
چشمامو بستم و با کلافگی ادامه دادم:
«معلوم نیست کی دست از سرم برمیدارن...»
اسلاید۲. استایل میرا
از اونجایی که ریدم توی پینترستم فعلا نمیتونم استایلای ناز پیدا کنم🤧💔_
#فیک #رمان #قفس_طلایی #بی_تی_اس
#جونگ_کوک #جیمین #تهیونگ #یونگی #جین #جیهوپ #نامجون #سناریو
قـفـس طـلایـی
Part ²
ویو میرا
نور خورشید از لای پرده افتاده بود روی صورتم
ساعت گوشیم چندین بار زنگ خورده بود و هی قطعش میکردم
و دوباره...
زنگ خورد
گوشیمو از روی تخت پیدا کردم و بدون اینکه چشمامو باز کنم، زنگ رو قطع کردم.
پتو رو کشیدم روی سرم و زیر لب زمزمه کردم:
«فقط پنج دقیقه دیگه...»
یکم بعد، یهو چشمامو باز کردم و گوشی رو برداشتم نگاهی به ساعت انداختم
ساعت...
هشت و پنجاه و دو؟!
مثل برقگرفتهها از تخت پایین اومدم و رفتم سرویس سریع آماده شدم..
یه لباس پوشیدم و خیلی کم میکاپ کردم که رنگ و روی صورتم باز بشه و بعد از برداشتن سوئیچ ماشین، گوشیم و کیفم به شرکت رفتم
حدود ده دقیقه بعد جلوی شرکت بودم و ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل
فقط سه ساعت خوابیده بودم...
شاهکار کردی جانگ میرا!
همین که وارد شرکت شدم چند نفر از کارمندها که از کنارشون رد میشدم صبح بخیر گفتن
لبخند کوچیکی زدم و جوابشون رو دادم
وقتی در آسانسور باز شد وارد شدم و طبقهی آخر رو زدم.
کمی بعد آسانسور به طبقهی آخر رسید. به سمت اتاقم رفتم و آروم در رو پشت سرم بستم.
کیفمو روی میز گذاشتم و خم شدم تا کفشهای پاشنهبلندمو دربیارم
همین که پام به زمین رسید یه نفس راحت کشیدم
حسابی خوابم میاومد
نگاهی به ساعت انداختم و با خودم گفتم:
«فقط یه ربع...»
یک لحظه مکث کردم و دوباره توی ذهنم گفتم:
«کی قراره بیاد به مدیرعامل شرکت گیر بده؟»
لبخند کمرنگی زدم:
«هیچکس»
همین که خواستم خودمو روی مبل بندازم صدای در اومد
هوف... واقعا؟
در باز شد
هعی... لیا بود
دو تا قهوه دستش بود
وارد شد و با آرنجش در رو بست.. بیتوجه بهش خودمو روی مبل انداختم
چند ثانیه فقط بهم خیره شد و بعد آروم خندید
مگه دلقکم که میخنده؟؟
قهوهها رو روی میز گذاشت و روبهروم نشست
با خنده گفت:
«قیافت میگه دیشب اصلا نخوابیدی نه؟»
چشمامو بستم و زیر لب زمزمه کردم:
«دو ساعت...»
لیا با تعجب پرسید:
«دو ساعت خوابیدی؟»
سرمو کمی به نشونهی نه تکون دادم:
«دو ساعت تلاش کردم بخوابم»
یکم بعد روی مبل نشستم و یکی از قهوهها رو برداشتم
چند جرعه ازش خوردم که لیا هم قهوهش رو برداشت و گفت:
«آها راستی... دیشب خیلی خرابکاری کردم نه؟»
یعنی این واقعا هیچی از دیشب یادش نیست؟؟
هوفف... شانس منه دیگه
خنثی نگاهش کردم
بدَم نمیاومد یکم اذیتش کنم:
«امم... از کجا شروع کنم؟»
کمی از قهوهش خورد و پرسید:
«انقدر بد بوده؟»
با تاسف سرمو به نشونهی تأیید تکون دادم:
«اول که گوشیتو چند بار انداختی زمین...»
کمی مکث کردم و ادامه دادم:
«موقعی که داشتم میبردمت سمت ماشین یهو رفتی تیر برق رو بغل کردی»
نگاهش کردم و با جدیت ساختگی گفتم:
«ده دقیقه وایساده بودم.. حالا چرا؟ چون خانوم تیر برق رو ول نمیکرد»
همین که حرفم تموم شد لیا یهویی زد زیر خنده، حتی نمایشی گوشهی چشمش رو پاک کرد و گفت:
«قول میدم دیگه تکرار نشه»
پوکر نگاهش کردم:
«این قول رو تا الان بینهایت بار دادی»
لیا با اطمینان گفت:
«این دفعه واقعیه»
همونطور که نگاهش میکردم دست به سینه شدم:
«تروخدا برو یه دوستپسر واسهی خودت پیدا کن...»
با تعجب نگام کرد:
«هان؟»
لبامو جمع کردم و گفتم:
«من یکی دیگه بازنشسته شدم»
بعد با کلافگی ادامه دادم:
«یکیو پیدا کن بهجای من جمعت کنه»
لیا خندید و پرسید:
«دیگه دوسم نداری؟»
سرمو تکون دادم:
«چرا»
کمی از قهوهم خوردم و اضافه کردم:
«فقط دیگه خسته شدم»
بالشتک کنار دستش رو پرت کرد سمتم:
«ایششش!»
خندهای کردم و زبونمو براش بیرون آوردم.
همون موقع صدای نوتیفیکیشن گوشیم بلند شد
گوشی رو برداشتم و پیام رو باز کردم
پیام از طرف منشی بابام بود:
«خانم جانگ، فردا ساعت ۱۰ صبح حضور شما در شرکت اصلی الزامی هست. لطفاً تشریف بیارید.»
چند ثانیه به صفحه خیره موندم و بعد گوشی رو روی مبل پرت کردم
اخمام توی هم رفت و سرمو به پشتی مبل تکیه دادم زیر لب غر زدم:
«اینبار دیگه چیه؟»
لیا که متوجه اخمم شده بود پرسید:
«چی شد؟»
بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم:
«منشی بابام بود... بازم یه جلسهی مهم...»
چشمامو بستم و با کلافگی ادامه دادم:
«معلوم نیست کی دست از سرم برمیدارن...»
اسلاید۲. استایل میرا
از اونجایی که ریدم توی پینترستم فعلا نمیتونم استایلای ناز پیدا کنم🤧💔_
#فیک #رمان #قفس_طلایی #بی_تی_اس
#جونگ_کوک #جیمین #تهیونگ #یونگی #جین #جیهوپ #نامجون #سناریو
- ۸۶۸
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط