✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل بیستوششم: نفرینی که در تاریکی زاده شد
---
گریهام بند آمد.
نه از آرامش. از خشم.
از سردی. از تاریکی. از چیزی که در سینهام بیدار شد. چیزی که سالها خفته بود. چیزی که مادربزرگم گفته بود «هرگز بازش نکن.»
بازش کردم.
بلند شدم. لرزان. خونین. به سمت گوشهی اتاق. به سمت کیفم.
کیفِ جادویی. همان که مادربزرگم داد. همان که گفت «از تو محافظت میکند.»
دستم را درونش کردم. عمیق. تا آخر.
و درآوردم.
پاتیلِ کوچک.
مسی. سیاه. قدیمی. به اندازهی یک کاسه. با حکاکیهای رونیک در دورش. رونهایی که نمیخواندم. رونهایی که نباید میخواندم.
مادربزرگم گفته بود: *«این برای مرهم است. برای شفا. برای خوبی. اگر یک روز... اگر یک روز خواستی نفرین کنی... بسوزش. بسوزانش. *نابودش کن.»
نسوزاندم.
نابودش نکردم.
استفاده کردم.
---
روی زمین. نشستم. پاهایم جمع. پاتیل جلوم.
دستم را درون کیف کردم. بیشتر.
شمعِ سیاه. همان که از عمارت آوردم. همان که با چربیِ چیزی میسوزد که اسمش را نمیبرم.
گذاشتمش زیر پاتیل.
کبریت. کشیدم. روشن کردم.
شعله. کوچک. آبی. سرد. مثل چشمِ مرده.
و بعد... چیزهای دیگر.
خاکِ قبرستانِ عمارت. از آن قبرهای بینام. از آن قبرهایی که مادربزرگم آنجا بود.
مویِ خودم. یک تار. کوتاه. از آن موهایی که دیشب او بوسید.
خونِ خودم. از زخمِ دستم. از جایی که ناخنم شکسته بود. چند قطره. در پاتیل.
آب. از چاهِ پشتِ مهمانخانه. سرد. تاریک.
نمک. از کیفم. سفید. خالص.
استخوان. یک تکهی کوچک. از جمجمهی بلورین که در عمارت بود. شکستمش. برداشتم.
و... آخرین چیز.
یک تار مو. از بالش. از جایی که سرش بود. دیشب. تیره. نرم.
مویِ او.
دستم لرزید.
لعنتی.
باید.
باید.
باید.
---
همه را در پاتیل ریختم.
شعله بلند شد. آبی. سرد. بیصدا.
و من... شروع کردم.
کلماتی که نمیفهمیدم. زبانی که نمیشناختم. قدیمی. بسیار قدیمی. از کتابهای ممنوعه. از صفحاتی که سوزانده بودند. از چیزهایی که فقط روینتاها میدانستند.
— «Sanguis tuus... ligatus est.»
خونِ تو... بسته است.
— «Vindicta tua... fracta est.»
انتقامِ تو... شکسته است.
— «Manus tua... non perveniet.»
دستِ تو... نمیرسد.
— «Dae-Go... vivet.»
دِهگو... زنده میماند.
شعله. بلندتر. آبیتر. سردتر.
— «Et tu... nunquam... eum... tanget.»
و تو... هرگز... او را... لمس نمیکنی.
فریاد.
جیغ.
زجه.
نه از من. از پاتیل. از شعله. از هوا.
نورِ سیاه.
از پاتیل بیرون زد. مثل دود. مثل مار. مثل دست.
اتاق را گرفت. دیوارها. سقف. زمین.
تاریکی.
مطلق.
سرد.
سنگین.
سایه جیغ کشید. به زیر تخت دوید.
من ماندم. روی زمین. لرزان. خونین.
و بعد... تمام شد.
نور برگشت. آرام. کم.
پاتیل خالی. سیاه. سرد.
شعله خاموش.
و در دلم... چیزی که بیدار شده بود... نشست.
آرام.
راضی.
خبیث.
---
نگاه کردم.
به پاتیل. به دستهایم. به خون. به خاک. به مو.
مویِ او.
چه کردم؟
چه کردم؟
چه کردم؟
بلند شدم. لرزان. ترسیده.
— نه.
سکوت.
— نه. نه. نه.
به سمت دیوار رفتم. پشتم. سرم. دستم.
— نه!
چیزی در من شکست. چیزی که تازه بود. چیزی که بیدار شده بود. عشق؟
نه.
نفرت.
نفرت از خودم.
از دستهایم.
از آن ورد.
از آن شب.
از او.
— من چه کردم؟ — زمزمه کردم. — من... من...
دستهایم. به موهایم. کشیدم. کندم.
— من...
به او.
به جونگکوک.
به تنها کسی که...
که...
که دوستم داشت؟
نفرین کردم.
انتقامش را گرفتم.
آرزویش را کشتم.
و حالا...
حالا...
از او متنفرم.
از او.
چون رفت.
چون ترکم کرد.
چون دروغ گفت.
چون...
چون...
چون من دوستش داشتم.
و او...
او رفت.
و من...
من نفرینش کردم.
و حالا...
حالا...
از او متنفرم.
و از خودم...
بیشتر.
---
روی زمین.
دراز.
بیحرکت.
خالی.
پاتیل کنارم. سرد. سیاه.
سایه آمد. از زیر تخت. لرزان. به بغلم.
— من... — زمزمه کردم. — من یک هیولا شدم.
سکوت.
— مثل پدرم.
سکوت.
— مثل مادرم.
سکوت.
— مثل...
مثل آنها.
و او...
او دیگر...
نمیتواند انتقام بگیرد.
چون من...
من گرفتم.
از او.
---
پایان فصل بیستوششم.
---
فصل بیستوهفتم: «...» — بهزودی.
«من نفرینش کردم. با خون. با خاک. با مو. با نفرت. و وقتی تمام شد... وقتی نور سیاه رفت... فهمیدم چه کردم. فهمیدم که او را کشتم. نه بدنش را. روحش را. آرزویش را. و من... من از او متنفرم. چون رفت. چون ترکم کرد. چون دروغ گفت.
و از خودم...
بیشتر.»
— کاساندرا روینتا
فصل بیستوششم: نفرینی که در تاریکی زاده شد
---
گریهام بند آمد.
نه از آرامش. از خشم.
از سردی. از تاریکی. از چیزی که در سینهام بیدار شد. چیزی که سالها خفته بود. چیزی که مادربزرگم گفته بود «هرگز بازش نکن.»
بازش کردم.
بلند شدم. لرزان. خونین. به سمت گوشهی اتاق. به سمت کیفم.
کیفِ جادویی. همان که مادربزرگم داد. همان که گفت «از تو محافظت میکند.»
دستم را درونش کردم. عمیق. تا آخر.
و درآوردم.
پاتیلِ کوچک.
مسی. سیاه. قدیمی. به اندازهی یک کاسه. با حکاکیهای رونیک در دورش. رونهایی که نمیخواندم. رونهایی که نباید میخواندم.
مادربزرگم گفته بود: *«این برای مرهم است. برای شفا. برای خوبی. اگر یک روز... اگر یک روز خواستی نفرین کنی... بسوزش. بسوزانش. *نابودش کن.»
نسوزاندم.
نابودش نکردم.
استفاده کردم.
---
روی زمین. نشستم. پاهایم جمع. پاتیل جلوم.
دستم را درون کیف کردم. بیشتر.
شمعِ سیاه. همان که از عمارت آوردم. همان که با چربیِ چیزی میسوزد که اسمش را نمیبرم.
گذاشتمش زیر پاتیل.
کبریت. کشیدم. روشن کردم.
شعله. کوچک. آبی. سرد. مثل چشمِ مرده.
و بعد... چیزهای دیگر.
خاکِ قبرستانِ عمارت. از آن قبرهای بینام. از آن قبرهایی که مادربزرگم آنجا بود.
مویِ خودم. یک تار. کوتاه. از آن موهایی که دیشب او بوسید.
خونِ خودم. از زخمِ دستم. از جایی که ناخنم شکسته بود. چند قطره. در پاتیل.
آب. از چاهِ پشتِ مهمانخانه. سرد. تاریک.
نمک. از کیفم. سفید. خالص.
استخوان. یک تکهی کوچک. از جمجمهی بلورین که در عمارت بود. شکستمش. برداشتم.
و... آخرین چیز.
یک تار مو. از بالش. از جایی که سرش بود. دیشب. تیره. نرم.
مویِ او.
دستم لرزید.
لعنتی.
باید.
باید.
باید.
---
همه را در پاتیل ریختم.
شعله بلند شد. آبی. سرد. بیصدا.
و من... شروع کردم.
کلماتی که نمیفهمیدم. زبانی که نمیشناختم. قدیمی. بسیار قدیمی. از کتابهای ممنوعه. از صفحاتی که سوزانده بودند. از چیزهایی که فقط روینتاها میدانستند.
— «Sanguis tuus... ligatus est.»
خونِ تو... بسته است.
— «Vindicta tua... fracta est.»
انتقامِ تو... شکسته است.
— «Manus tua... non perveniet.»
دستِ تو... نمیرسد.
— «Dae-Go... vivet.»
دِهگو... زنده میماند.
شعله. بلندتر. آبیتر. سردتر.
— «Et tu... nunquam... eum... tanget.»
و تو... هرگز... او را... لمس نمیکنی.
فریاد.
جیغ.
زجه.
نه از من. از پاتیل. از شعله. از هوا.
نورِ سیاه.
از پاتیل بیرون زد. مثل دود. مثل مار. مثل دست.
اتاق را گرفت. دیوارها. سقف. زمین.
تاریکی.
مطلق.
سرد.
سنگین.
سایه جیغ کشید. به زیر تخت دوید.
من ماندم. روی زمین. لرزان. خونین.
و بعد... تمام شد.
نور برگشت. آرام. کم.
پاتیل خالی. سیاه. سرد.
شعله خاموش.
و در دلم... چیزی که بیدار شده بود... نشست.
آرام.
راضی.
خبیث.
---
نگاه کردم.
به پاتیل. به دستهایم. به خون. به خاک. به مو.
مویِ او.
چه کردم؟
چه کردم؟
چه کردم؟
بلند شدم. لرزان. ترسیده.
— نه.
سکوت.
— نه. نه. نه.
به سمت دیوار رفتم. پشتم. سرم. دستم.
— نه!
چیزی در من شکست. چیزی که تازه بود. چیزی که بیدار شده بود. عشق؟
نه.
نفرت.
نفرت از خودم.
از دستهایم.
از آن ورد.
از آن شب.
از او.
— من چه کردم؟ — زمزمه کردم. — من... من...
دستهایم. به موهایم. کشیدم. کندم.
— من...
به او.
به جونگکوک.
به تنها کسی که...
که...
که دوستم داشت؟
نفرین کردم.
انتقامش را گرفتم.
آرزویش را کشتم.
و حالا...
حالا...
از او متنفرم.
از او.
چون رفت.
چون ترکم کرد.
چون دروغ گفت.
چون...
چون...
چون من دوستش داشتم.
و او...
او رفت.
و من...
من نفرینش کردم.
و حالا...
حالا...
از او متنفرم.
و از خودم...
بیشتر.
---
روی زمین.
دراز.
بیحرکت.
خالی.
پاتیل کنارم. سرد. سیاه.
سایه آمد. از زیر تخت. لرزان. به بغلم.
— من... — زمزمه کردم. — من یک هیولا شدم.
سکوت.
— مثل پدرم.
سکوت.
— مثل مادرم.
سکوت.
— مثل...
مثل آنها.
و او...
او دیگر...
نمیتواند انتقام بگیرد.
چون من...
من گرفتم.
از او.
---
پایان فصل بیستوششم.
---
فصل بیستوهفتم: «...» — بهزودی.
«من نفرینش کردم. با خون. با خاک. با مو. با نفرت. و وقتی تمام شد... وقتی نور سیاه رفت... فهمیدم چه کردم. فهمیدم که او را کشتم. نه بدنش را. روحش را. آرزویش را. و من... من از او متنفرم. چون رفت. چون ترکم کرد. چون دروغ گفت.
و از خودم...
بیشتر.»
— کاساندرا روینتا
- ۴۴۹
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط