سر ظهر بود که مرد را در میدان شهر آتش زدند گفتند کافر اس

سر ظهر بود که مرد را در میدان شهر آتش زدند، گفتند کافر اس

سر ظهر بود که مرد را در میدان شهر آتش زدند، گفتند کافر است. صبح اول وقت مرد رفته بود ایستاده بود روی تپه کنار شهر و فریاد زده بود که ایها الناس، خورشید در آسمان نیست، در خانه من است، برای من می رقصد، می خندد، حرف میزند، نان می پزد، مرا می بوسد و از جای بوسه اش هزار پرنده آزاد می شوند در پوست تن من و بی وقفه می خوانند. گفته بود ماه در آسمان نیست، در خانه من است. انگشتهایم روی مهره های کمرش نی لبک می زنند و وقتی او را به خودم می فشارم جانم رها می شود و هفت اقلیم را می گردد و بر می گردد. گفته بود خدا در خانه من است، در پیراهن کوتاه سپیدی می خرامد با تنی به رنگ گندم و دو چشم تیره خندان. گفته بود خدا زنی زیباست که مرا می کشد به اخمی و زنده می کند به بوسه ای ....
مرد را در میدان شهر آتش زدند، گفتند کافر شده. زن ایستاد گوشه میدان و گریه کرد. خاکستر مرد پر کشید و آمد نشست روی اشک زن، اشک زن مروارید شد و چکید روی زمین. زمین جان گرفت ، باهار شد، پرنده ها آمدند روی شاخه های تن زن نشستند و آواز خواندند، مردم اهلی شدند، و روزگار متبرک شد به عطر عشق.
زن رفت ایستاد روی تپه کنار شهر، اذان گفت. حی علی الجنون. باد پیچید در موهایش، صدای او را برد به همه دنیا.
و لذت دردناک ابتلا منتشر شد ......
دیدگاه ها (۲۴)

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

شب دویستم در محراب عشق!شب دویستم است. دویست شب از آن روز سیا...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

🍒🍃رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزدخوابم از حالت چشم تو به ...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

چند پارتیپارت۲صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ م...

هرچی بیشتر به ساحل می‌رسید آروم تر میشد. چیزی تو این دختر بو...

p : 1

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

قسمت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط