{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول: عمارت خاموش

پارت اول: عمارت خاموش

باران از نیمه‌شب شروع شده بود.

قطره‌های آب بی‌وقفه روی شیشه‌های بلند عمارت می‌کوبیدند و صدای رعد، سکوت سنگین خانه را می‌شکست. عمارت جئون، در میان جنگلی تاریک و دور از شهر، بیشتر شبیه قلعه‌ای متروکه بود تا خانه‌ای برای یک خاندان اشرافی.

اما امشب، چیزی فرق داشت.

چراغ‌های تالار اصلی روشن بودند.

مهمان‌ها با لباس‌های فاخرشان در رفت‌وآمد بودند و صدای خنده و موسیقی کلاسیک در سالن می‌پیچید.

هیچ‌کس نمی‌دانست چند طبقه پایین‌تر، پشت یکی از دیوارهای سنگی عمارت، مردی در خون خودش افتاده است.

جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.

کت‌وشلوار مشکی‌اش بی‌نقص بود و موهای تیره‌اش کمی روی پیشانی ریخته بود. بیست‌وسه سال بیشتر نداشت، اما از زمانی که پدرش مرده بود، همه او را «لرد جوان» صدا می‌زدند.

وارث خاندان جئون.

خاندانی که همه در شهر برایش احترام قائل بودند.

یا شاید...

از آن می‌ترسیدند.

جونگکوک نگاهش را از پنجره گرفت.

ـ «بازم دیر کردی.»

صدای مادرش پشت سرش آمد.

جونگکوک برگشت.

ـ «کجا بودی؟»

زن لبخند سردی زد.

ـ «جایی که لازم نبود تو بدونی.»

جونگکوک اخم کرد.

از کودکی به این پاسخ‌ها عادت کرده بود.

هر وقت درباره پدرش سؤال می‌کرد، سکوت.

هر وقت درباره معاملات مخفی خانواده می‌پرسید، سکوت.

و هر وقت درباره مردانی که شبانه وارد عمارت می‌شدند و قبل از طلوع آفتاب ناپدید می‌شدند...

باز هم سکوت.

اما امشب، قرار بود همه‌چیز تغییر کند.

---

ساعت دوازده و هفده دقیقه بود.

موسیقی ناگهان قطع شد.

صدای جیغ یکی از خدمتکارها از انتهای راهرو بلند شد.

مهمان‌ها به سمت صدا برگشتند.

جونگکوک بدون فکر دوید.

در انتهای راهرو، یکی از نگهبان‌ها روی زمین افتاده بود.

خون از کنار گردنش جاری بود.

و روی دیوار پشت سرش، با خون نوشته شده بود:

«این تازه شروعشه.»

جونگکوک خشک شد.

صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

آرام.

سنگین.

یکی از نگهبان‌ها فریاد زد:

ـ «هیچ‌کس از عمارت خارج نشه! درها رو قفل کنید!»

اما جونگکوک دیگر به حرف‌ها گوش نمی‌داد.

چشم‌هایش روی پنجره نیمه‌باز انتهای راهرو ثابت مانده بود.

کسی آنجا بود.

سایه‌ای سیاه پشت پرده.

جونگکوک قدمی جلو رفت.

ـ «تو کی هستی؟»

سایه تکان خورد.

مردی از تاریکی بیرون آمد.

قدبلند، با پالتوی مشکی خیس از باران.

موهایش روی پیشانی‌اش ریخته بود و قطرات آب از صورتش پایین می‌چکید.

اما چیزی که جونگکوک را میخکوب کرد...

چشمانش بود.

سرد.

بی‌رحم.

و عجیب‌تر از همه، غمگین.

مرد دستش را داخل جیب پالتو برد.

جونگکوک ناخودآگاه عقب رفت.

ـ «اسلحه داری؟»

مرد لبخند بسیار کوتاهی زد.

ـ «اگه داشتم، الان این سؤال رو نمی‌پرسیدی.»

جونگکوک برای اولین بار از نزدیک به او نگاه کرد.

ـ «اسمت؟»

مرد چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «کیم تهیونگ.»

نامش برای جونگکوک ناآشنا بود.

اما برای یکی از نگهبان‌های پشت سرش...

نه.

مرد با شنیدن اسم تهیونگ رنگش پرید.

ـ «لرد جونگکوک...»

جونگکوک برگشت.

ـ «چی شده؟»

نگهبان با صدایی لرزان گفت:

ـ «اون...»

تهیونگ نگاهش کرد.

نگهبان بقیه جمله‌اش را قورت داد.

تهیونگ دوباره به جونگکوک نگاه کرد.

ـ «بهتره امشب به هیچ‌کس اعتماد نکنی.»

جونگکوک با تردید پرسید:

ـ «حتی به تو؟»

تهیونگ چند قدم جلو آمد.

حالا فقط یک قدم با جونگکوک فاصله داشت.

آرام گفت:

ـ «مخصوصاً به من.»

بعد از کنار او عبور کرد.

اما پیش از اینکه در تاریکی راهرو ناپدید شود، ایستاد و بدون اینکه برگردد گفت:

ـ «و لرد جئون...»

جونگکوک برگشت.

ـ «چی؟»

تهیونگ دستش را روی دستگیره در گذاشت.

ـ «اگه می‌خوای زنده بمونی، امشب به اتاق پدرت نرو.»

در بسته شد.

جونگکوک همان‌جا ایستاد.

قلبش به شدت می‌تپید.

چند ثانیه بعد، صدای شلیک از طبقه بالا بلند شد.

همه شروع به فریاد زدن کردند.

و جونگکوک فقط به یک چیز فکر می‌کرد:

اتاق پدرش.

با وجود هشدار تهیونگ...

به سمت پله‌ها دوید.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۷جونگکوک دستش را از روی دستگیره ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۳صدای قدم‌های نگهبان‌ها در راهرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط