{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p : 1

فراتر از فرمان
BEYOND TIME

پارت اول | خاندان روسِی

داستانی داریم از سال‌های دور؛
از سرزمینی نه‌چندان دور و زیبا، در یکی از شهرهای کوچک اطراف رم؛ جایی میان تپه‌های سبز، تاکستان‌های وسیع و خانه‌های سنگی قدیمی که زیر نور آفتاب، رنگی گرم و طلایی پیدا می‌کردند.

صبح‌ها صدای ناقوس کلیسای قدیمی شهر پیش از طلوع کامل خورشید در کوچه‌ها می‌پیچید. نانوایی‌ها باز می‌شدند، کالسکه‌ها روی سنگ‌فرش خیابان حرکت می‌کردند و مردم، مثل همیشه، مشغول زندگی خودشان بودند.

البته در هر شهری، خانواده‌هایی وجود داشتند که مردم بیشتر از زندگی خودشان درباره‌ی زندگی آنها می‌دانستند.

در این شهر، یکی از آن خانواده‌ها خاندان روسّی بود.

خاندانی قدیمی و ثروتمند که عمارتشان در بلندترین قسمت شهر قرار داشت؛ خانه‌ای بزرگ از سنگ‌های روشن با پنجره‌های بلند، بالکن‌هایی پوشیده از پیچک و باغی که تا دامنه‌ی تپه ادامه پیدا می‌کرد.

و تنها دختر این خاندان، سرین روسِی بود.

بیست‌وشش ساله، زیبا، باهوش و برای یک بانوی اشرافی، کمی بیش از اندازه یک‌دنده.

مادرش سال‌ها پیش از سرزمین‌های شمالی، از سوئد، به ایتالیا آمده بود و سرین بیشتر ظاهرش را از او به ارث برده بود؛ اما در رفتار، بیشتر شبیه پدرش بود.

خصوصاً در یک چیز:

هیچ‌وقت دوست نداشت کسی به او دستور بدهد.

آن صبح، سرین کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود و نامه‌ای را در دست گرفته بود.

مهر خاندان مارچلو روی پاکت دیده می‌شد.

نامه را خواند و اخم کرد.

ـ باز هم این‌ها؟

در اتاق باز شد و مادرش وارد شد.

ـ جوابش رو دادی؟

سرین نامه را روی میز انداخت.

ـ نه.

ـ پدرت منتظر جوابه.

ـ پس بذار منتظر بمونه.

مادرش آهی کشید.

ـ سرین...

ـ من با خانواده‌ی مارچلو هیچ کاری ندارم.

ـ موضوع فقط ازدواج نیست.

سرین برگشت.

ـ پس موضوع چیه؟

مادرش چند لحظه سکوت کرد.

ـ پدرت دیشب با چند نفر از دربار صحبت کرده.

سرین اخم کرد.

ـ درباره‌ی من؟

ـ درباره‌ی خانواده.

همین کافی بود تا لبخند از صورت سرین برود.

مدتی بود که اوضاع مالی خاندان روسّی مثل گذشته نبود. زمین‌ها هنوز متعلق به آنها بود، عمارت هنوز پابرجا بود و نام خانوادگی‌شان همچنان اعتبار داشت، اما نامه‌های دربار بیشتر شده بود و پدرش روزهای زیادی را در اتاق مطالعه می‌گذراند.

سرین نامه را برداشت و مچاله کرد.

ـ من فقط می‌خوام بدونم چه اتفاقی داره می‌افته.

مادرش لبخند خسته‌ای زد.

ـ شاید بهتره کمی صبر کنی.

ـ من از صبر کردن متنفرم.

ـ این رو همه می‌دونن.

مادرش از اتاق بیرون رفت و سرین دوباره به پنجره برگشت.

از آن بالا شهر را می‌دید؛ سقف‌های سفالی، خیابان‌های باریک و تپه‌هایی که در دوردست زیر نور صبح آرام گرفته بودند.

اما آن روز قرار بود مهمان تازه‌ای وارد شهر شود.

مردی که نامش را تقریباً همه شنیده بودند.

جئون جونگ‌کوک.

فرمانده جوان گارد سلطنتی.

بیست‌ونه ساله، قدرتمند و مشهور به سخت‌گیری.

می‌گفتند هیچ‌کس به راحتی نمی‌تواند نظرش را تغییر دهد.

بعضی‌ها او را بی‌رحم می‌دانستند و بعضی‌ها مغرور.

دختران جوان شهر هم، مثل همیشه، او را شبیه قهرمان‌های کتاب‌های عاشقانه می‌دیدند؛ همان داستان‌هایی که گاهی آدم را یاد رومئو و ژولیت می‌انداختند.

اما اگر همان روز از سرین می‌پرسیدند نظرش درباره‌ی چنین مردی چیست، احتمالاً فقط شانه بالا می‌انداخت.

چون هنوز او را ندیده بود.

و اگر می‌دید هم...

بعید بود خوشش بیاید.


---

ظهر، سرین همراه مادرش برای خرید به میدان شهر رفته بود که صدای سم اسب‌ها توجه مردم را جلب کرد.

چند سرباز از میان خیابان عبور کردند و پشت سرشان کالسکه‌ای سیاه‌رنگ با نشان سلطنتی حرکت می‌کرد.

مادر سرین آرام گفت:

ـ خودش است.

سرین نگاهش کرد.

پرده‌ی کالسکه کنار رفت.

مردی با لباس رسمی مشکی‌رنگ درون آن نشسته بود. موهای تیره، چهره‌ای آرام و نگاهی که حتی از پشت شیشه هم سرد به نظر می‌رسید.

کالسکه از مقابلشان عبور کرد.

سرین چند لحظه نگاهش کرد و بعد خیلی ساده گفت:

ـ خیلی هم ترسناک نیست.

مادرش خندید.

ـ تو هنوز باهاش حرف نزدی.

سرین پارچه‌ای را از فروشنده گرفت.

ـ امیدوارم هیچ‌وقت هم مجبور نشم.

اما زندگی معمولاً برای آرزوهای آدم‌ها ارزش زیادی قائل نیست.

و سرین هنوز نمی‌دانست مردی که همان روز از کنارش گذشته بود، قرار است خیلی زود وارد زندگی‌اش شود.

خیلی نزدیک‌تر از چیزی که تصور می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

P : 2

P : 3

TV girl 🫂

از روسیه و تزار و هرچی روسی متنفر شدم🤧🤧🤧🤧

P : 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط