{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

الماس زیبای من  part⁶

الماس زیبای من  part⁶
- من اون هارو که این کارو با پرنسسم کردم میکشم بدون شک ولی الان باید از دخترم مراقبت کنم(سر ات رو بوسید ولی عصبی بود)
• کوکی فقط یه خراش کوچیکه
- به این میگی به خراش کوچیک؟؟(عصبی)
(ات دیگه چیزی نگفت چون میدونست وقتی که کوک بخواط یه کاری روبکنه هیچ چیز جلودارش نیست مخصوصا اگه مربوط بشه به پرنسسش)
ویو کوک:
- (ات رو روی تخت خوابوندم رفتم و از جعبه کمک های اولیه پماد رو بر داشتم نشستم روی تخت پای ات رو روی پای خودم گذاشتم و آروم شروع کردم به پماد زدم به زخمش )
• اییییییی (درد)
- ببخشید نفسم من حواسم بهت نبود عمرم منو ببخش ( بعض کم)
• کوکی تقصیر تو نیست من باید بهت میگفتم که این اتفاق نیوفته خودت رو ناراحت نکن پادشاه من(لبخند)
کوک همینطور که به پای ات پماد میزدم آروم جایی که پماد میزد رو فوت میکرد تا کمتر بسوزه وقتی کارش تموم شد آروم پاچه شلوار دخترش رو پایین کشید واین کار رو برای پیشونیش هم انجام داد
و بعد بغل دست ات دراز کشید و آروم اون رو توی بغلش کشید خیلی دقیق به اجزای صورت دخترکش نگاه میکرد اون گونه سفید و بلوریش که الان سیاه کرده بود و اون پیشونیش که زخم شده بود، آروم صورتشو برد جلوی و روی گونه سیاه کرده ملکش بوسه های ریز و درشت میزاشت و بعد خیلی آروم پیشونیش رو بوسید( ات که کم کم داشت خوابش می‌برد گفت:
• دوستت دارم کوکی
- منم دوست دارم پرنسس بابا( بعد آروم یک بوسه روی لبش گذاشت ،فهمید که  ات خوابش برده آروم ات رو از بغلش در آورد و از روی تخت بلند شد حواسش بود که ملکش بیدار نشه و بعد رفت توی تراس و به تهیونگ زنگ زد بوق سوم تهیونگ گوشی رو برداشت
علامت تهیونگ *
* سلام داداش خوبی؟ چیزی شده؟
- سلام تهیونگ می‌خوام چند نفر رو برام پیدا کنی و ببریشون زیر زمین عمارت خودت ، می‌دونی که می‌خوام چیکار کنم؟
* آره ،اسم بهم بگو
- اکیپ رونیا و خودش رو می‌خوام که توی دانشگاه ات هست تا فردا برام بیارشون
* باشه داداش خیالت راحت فردا بهت تحویلشون میدم
(کوک بعد از چند مین که با تلفن حرف زد و برای فردا برنامه چید تلفن رو قطع کرد)
آروم رفت روی تخت و آروم پرنسس رو توی بغلش کشید ات تکون خورد ولی بیدار نشد کوک هم چشماش رو بست و سیاهی....
ادامه دارد ...
از نوشته های : جئون رونا
نفسم های من 💕 حمایت یادتون نره لطفاً کامنت هم بزارید🙏🏻💝💗
دیدگاه ها (۶)

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

پارت ۱۹۵

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

چندپارتی جونگ کوک

ایدل من#پارت_3روی تخت نشسته بودم و با پتو خودم رو پوشوندم. چ...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

چندپارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط