{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 19 (بخش1)

پارت: 19 (بخش1)

**زاویه دید: هیزل**

بوی گندِ هات‌داگ‌های نیم‌سوز، عطرِ تند و ارزون‌قیمتی که پسرهای دبیرستانی روی خودشون خالی کرده بودن و سرمای استخون‌سوزِ اواخرِ اکتبر، ترکیبِ تهوع‌آوری ساخته بود. بادِ سردی که از سمتِ زمینِ چمن می‌اومد، مستقیم می‌خورد تو صورتم و باعث می‌شد بیشتر تو کاپشنِ اورسایزم فرو برم.

کلوئی با چنان هیجانی بازوم رو چنگ زد که حس کردم خون‌رسانی به دستِ راستم کلاً قطع شد. جیغ کشید: «وای هیزل! دیدیش؟ توروخدا بگو که اون حرکتش رو دیدی! چطوری از بینِ سه تا مدافع رد شد؟ اون یه خدای یونانیه که لباسِ فوتبال پوشیده!»

امیلی که اون‌طرفِ کلوئی ایستاده بود، با یه لیوانِ مقواییِ قهوه تو دستش، سرک کشید و با یه نیشخندِ شیطنت‌آمیز گفت: «بی‌خیال کلو، هیزل که حواسش به بازی نیست. داره سعی می‌کنه قیافه‌ی دختری رو بگیره که مثلاً به زور آوردنش اینجا و اصصصلاً هم محوِ تماشای شماره‌ی ده‌مون نشده!»

چشم‌هام رو چرخوندم و با بی‌حوصله‌ترین لحنی که می‌تونستم از خودم دربیارم گفتم: «اولاً که من واقعاً به زورِ شما دو تا روانی اینجام، چون کلوئی تهدید کرد پسوردِ اکانتِ نتفلیکسش رو عوض می‌کنه. دوماً، تماشای یه مشت پسرِ غرق در تستوسترون که دارن سرِ یه تیکه‌چرمِ دایره ای شکل همدیگه رو لت‌وپار می‌کنن، هیچ جذابیتی برای من نداره.»

امیلی چشمکی زد. «آره ارواحِ عمه‌ت! واسه همین از اولِ بازی چشم از زین استون برنداشتی دیگه، نه؟»

دهنم رو باز کردم تا یه جوابِ دندون‌شکن بهش بدم، اما صدای کرکننده‌ی بوقِ تماشاچی‌ها و فریادِ لیدرها حرفم رو نصفه‌کاره گذاشت. نگاهم، برخلافِ چیزی که ادعا می‌کردم، دوباره کشیده شد سمتِ خطِ حمله‌ی تیمِ مدرسه‌مون.

بازی مساوی بود؛ سه-سه. فقط هفت دقیقه تا آخرِ نیمه دوم مونده بود.
زین اونجا بود.، با لباسِ سرمه‌ای و طلاییِ تیم که پر از لکه‌های گل‌ولای شده بود. از این فاصله‌ی دور هم می‌تونستم ببینم چطور سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌ره. خسته بود. خیلی خسته.

ناخودآگاه نگاهم از زمینِ چمن سر خورد سمتِ جایگاهِ شیشه‌ای و گرمِ VIP در بالاترین نقطه‌ی استادیوم. ریچارد استون اونجا ایستاده بود. با یه کت‌وشلوارِ زغالیِ بی‌نقص، دست‌هایی که تو جیبش فرو رفته بود و چهره‌ای که انگار از یه تکه یخِ قطبی تراشیده باشنش. اون شبیهِ پدری نبود که اومده باشه تشویقِ پسرش؛ شبیهِ یه مدیرعاملِ بی‌رحم بود که داشت افتِ سهامِ شرکتش رو تو بازارِ بورس تماشا می‌کرد.

سوتِ داور مثلِ یه شلاق تو هوای سرد صدا کرد.
بازی شروع شد. توپ رسید دستِ زین. عقب‌عقب رفت. سرش رو چرخوند تا یه گیرنده‌ی آزاد پیدا کنه، اما خطِ حمله‌ی ما از هم پاشید. دو تا از بازیکن‌های تیمِ حریف، از سدِ مدافع‌ها رد شدن و مستقیم به سمتِ زین هجوم آوردن.

«بندازش احمق! پاس بده!» یکی از پسرهای ردیفِ پایینیِ ما با تمامِ توانش عربده کشید.

زین چرخید تا جاخالی بده، اما پاش روی چمنِ مرطوب سر خورد. تعادلش رو از دست داد و تو همون حالتِ نامتعادل، توپ رو با تمامِ زوری که براش مونده بود پرتاب کرد. توپ تو هوا چرخید، از بالای دستِ هم‌تیمی‌اش رد شد و با یه صدای خفه‌کننده افتاد رو زمین.
*پاسِ خراب.*

یه سکوتِ وحشتناکِ چند ثانیه‌ای کلِ استادیوم رو گرفت و بعد... موجِ هو کردن‌ها، ناله‌های عصبی و فحش‌های زیرلبی شروع شد.

مربیِ تیممون کنارِ زمین کلاهِ لبه‌دارش رو با عصبانیت کوبید رو چمن و با صدایی که رگ‌های گردنش رو بیرون زده بود فریاد کشید: «داری چه غلطی می‌کنی استون؟! حواست کجاست پسر؟! مگه نگفتم اون منطقه رو خالی نذار؟!»

قلبم یه لحظه ایستاد. نگاهم سریع برگشت سمتِ جایگاهِ VIP.
ریچارد استون حتی یه کلمه هم نگفت. فقط یه نگاهِ پر از انزجار به زمین انداخت، سرش رو با تأسفِ شدیدی تکون داد، رویش رو برگرداند و از جایگاه رفت بیرون. حتی واینستاد تا ببینه پسرش از رو زمین بلند می‌شه یا نه. اون فقط رفت.

دوباره به زین نگاه کردم.
زانو زده بود رو چمن. و سرش پایین بود. موهای خیس از عرقش چسبیده بود به پیشونیش. هیچ‌کس نرفت سمتش تا دستش رو بگیره. برای یه لحظه، اون هاله‌ی درخشانِ «پادشاهِ مدرسه» و «پسرِ بی‌نقص» کاملاً محو شد. چیزی که اون پایین دیدم، فقط یه پسرِ هجده‌ساله‌ی خردشده بود که زیرِ آوارِ انتظاراتِ وحشتناکِ بقیه داشت خفه می‌شد.

یه دردِ عجیب و تیز تو قفسه‌ی سینه‌ام پیچید. یه جور بغض. این حسِ مسخره‌ی ترحم نبود؛ یه درکِ وحشتناک و تاریک بود از تنهاییِ مطلقِ آدمی که فکر می‌کردم همه چیز داره.
دیدگاه ها (۷)

پارت : 19 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*یک ساعت بعد، استادیوم تقر...

پارت: 19 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هیچی نگفت. فقط نگاهم می‌کر...

❤️🛐✨

پارت: 18 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو ا...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

پارت: 3 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«اینجا چه خبره؟»صدا، بلند ن...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

پارت : 20 (بخش1) **زاویه دید: زین**«نه. اصلاً حرفش رو هم نزن...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

پارت: 23 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت هشت صبح، راهروی دبیرس...

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط