🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۴ | «یک کلمهی کوتاه» 🖤
ظهر شده بود و همه در سالن بودند.
جین مشغول آماده کردن میز ناهار بود و جیمین به او کمک میکرد.
جیا هم طبق معمول وسط کارها میچرخید.
— عمو جین، کمکت کنم؟
جین لبخند زد.
— فقط چیزی رو نریز.
جیا دستش را روی سینهاش گذاشت.
— من؟! هیچوقت!
جیمین خندید.
— همین جملهات خودش نگرانکنندهست.
جیا زبانش را برایش درآورد.
بعد به سمت تهیونگ رفت.
— عمو تهیونگ، بیا اینو ببر.
تهیونگ ظرف را گرفت.
— چشم.
همان لحظه جونگکوک از کنارشان رد شد.
جیا خواست چیزی به او بگوید.
— جونگکوک...
جونگکوک ایستاد.
— جان؟
جیا چند ثانیه به او نگاه کرد.
این بار خبری از مکث طولانی نبود.
لبهایش آرام حرکت کرد.
— با...
جیا خودش هم متوجه شد چه چیزی گفته.
چشمهایش گرد شد.
سریع ادامه داد:
— بابا...
سالن برای چند ثانیه ساکت شد.
جیا خشکش زد.
حتی خودش باورش نمیشد.
تهیونگ لبخند زد.
جین و جیمین به هم نگاه کردند.
هوسوک از آن طرف سالن زیر لب گفت:
— بالاخره!
جیا با خجالت گفت:
— من... نمیدونم چرا گفتمش.
جونگکوک اما فقط لبخند زد.
— اشکالی نداره.
جیا آرام پرسید:
— ناراحت نشدی؟
— چرا باید ناراحت بشم؟
جیا لبخند کوچکی زد.
— هیچی...
بعد برگشت سمت تهیونگ و خیلی عادی گفت:
— عمو تهیونگ، اون ظرف رو بده.
تهیونگ خندید.
— چشم.
همه دوباره مشغول کار شدند.
اما جونگکوک هنوز لبخند روی صورتش بود.
برای جیا شاید فقط یک کلمه بود.
اما برای او...
همان یک کلمه، خیلی معنی داشت. 🖤
فصل دوم | پارت ۴ | «یک کلمهی کوتاه» 🖤
ظهر شده بود و همه در سالن بودند.
جین مشغول آماده کردن میز ناهار بود و جیمین به او کمک میکرد.
جیا هم طبق معمول وسط کارها میچرخید.
— عمو جین، کمکت کنم؟
جین لبخند زد.
— فقط چیزی رو نریز.
جیا دستش را روی سینهاش گذاشت.
— من؟! هیچوقت!
جیمین خندید.
— همین جملهات خودش نگرانکنندهست.
جیا زبانش را برایش درآورد.
بعد به سمت تهیونگ رفت.
— عمو تهیونگ، بیا اینو ببر.
تهیونگ ظرف را گرفت.
— چشم.
همان لحظه جونگکوک از کنارشان رد شد.
جیا خواست چیزی به او بگوید.
— جونگکوک...
جونگکوک ایستاد.
— جان؟
جیا چند ثانیه به او نگاه کرد.
این بار خبری از مکث طولانی نبود.
لبهایش آرام حرکت کرد.
— با...
جیا خودش هم متوجه شد چه چیزی گفته.
چشمهایش گرد شد.
سریع ادامه داد:
— بابا...
سالن برای چند ثانیه ساکت شد.
جیا خشکش زد.
حتی خودش باورش نمیشد.
تهیونگ لبخند زد.
جین و جیمین به هم نگاه کردند.
هوسوک از آن طرف سالن زیر لب گفت:
— بالاخره!
جیا با خجالت گفت:
— من... نمیدونم چرا گفتمش.
جونگکوک اما فقط لبخند زد.
— اشکالی نداره.
جیا آرام پرسید:
— ناراحت نشدی؟
— چرا باید ناراحت بشم؟
جیا لبخند کوچکی زد.
— هیچی...
بعد برگشت سمت تهیونگ و خیلی عادی گفت:
— عمو تهیونگ، اون ظرف رو بده.
تهیونگ خندید.
— چشم.
همه دوباره مشغول کار شدند.
اما جونگکوک هنوز لبخند روی صورتش بود.
برای جیا شاید فقط یک کلمه بود.
اما برای او...
همان یک کلمه، خیلی معنی داشت. 🖤
- ۵۲۹
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط