╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1
وقتی موقع زایمانته..........
«ویو ا.ت»
وارد آشپزخونه شدم که اب بخورم یهو یه درد خیلی شدیدی
تو شکمم حس کردم و یه چیز گرمی بین پاهان از شدت درد لیوان از
دستم افتاد
ولی دکتر گفت 5روز دیگه ممکنه بدنیا بیاد
کوک که انگار صدای شکستن لیوانو
شنید با شتاب از
پله ها امد پایین و وارد آشپزخونه شد
وقتی منو دید که دستم
رو شکممه نگرانی رو میتونستم تو چشماش ببینم
که دوباره شکمم تیر کشید یه جیغ فرا بنفشی کشیدم
که انگار تازه به خودش امده دستشو گذاشت زیر پاهام و برایداستایل بغل کرد و از عمارت خارج شد و وارد پارکینگ شد منو سوار یکی از ماشیناش کرد
با سرعت خیلی خیلی زیاد رانندگی میکر
حین رانندگی دستمو گرفت
و گفت
جونگکوک: آروم باش یکم تحمل کن الان میرسیم
من با سر تایید کردم داشتم از درد میمردم
که به بیمارستان رسیدیم ماشین رو نگه داشت و منو از ماشین پیاده کرد
چندتا پرستار که منو دیدن
با برانکارد دویدن سمتم
کوک منو رو برانکارد گذاشت ووارد بیمارستان شدیم
دکتر امد بالا سرم و رو به پرستارا گفت
دکتر: اتاق عمل رو اماده کنین سریع
چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم
«ویو کوک»
وقتی دیدم ا.ت چشماشو بست قلبم ریخت و با استرس دستشو گرفتم
جونگکوک: ا.ت؟ عشقم؟ صدامو میشنوی؟
پرستارا منو از اتاق بیرون کردن و در اتاق عمل بسته شد من همونجا پشت در ایستاده بودم و دستام از استرس میلرزید
جونگکوک: فقط خوب باش ا.ت... تو و دخترمون باید سالم بیاین بیرون
چند ساعت گذشت و من حتی یه لحظه هم از جلوی اتاق عمل تکون نخوردم که یهو صدای گریه یه نوزاد از داخل اتاق اومد
لبخند بزرگی روی صورتم نشست و اشک توی چشمام جمع شد
جونگکوک: دخترمه...
چند دقیقه بعد دکتر از اتاق اومد بیرون
دکتر: تبریک میگم آقای جونگکوک، همسر و دخترتون هر دو سالم هستن
جونگکوک: میتونم ببینمشون؟
دکتر لبخند زد و اجازه داد وارد بشم
وقتی وارد شدم اول چشمم به ا.ت افتاد که خسته روی تخت خوابیده بود بعد نگاهم افتاد به دختر کوچولومون که کنار تخت بود
آروم نزدیک ا.ت شدم و دستشو گرفتم
جونگکوک: عشقم...
آروم چشم باز کرد و نگام کرد
ا.ت: کوک...
جونگکوک: من اینجام
بعد نگاهم رفت سمت دخترمون و از ذوق نمیدونستم چیکار کنم
جونگکوک: این... دخترمونه؟
ا.ت با خستگی لبخند زد
ا.ت: آره...
خم شدم و پیشونی ا.ت رو بوسیدم
جونگکوک: ممنونم که سالم آوردیش پیشمون
بعد برای اولین بار دختر کوچولومون رو بغل کردم و با ذوق به صورت کوچیکش نگاه کردم
جونگکوک: سلام جونگ نیل...
لبخند زدم و اشکام از خوشحالی ریخت
جونگکوک: بابایی عاشقته دختر کوچولوی من...
بعد برگشتم سمت ا.ت و دستشو گرفتم
جونگکوک: عاشقتم... بیشتر از همیشه.
The end🍓..
وقتی موقع زایمانته..........
«ویو ا.ت»
وارد آشپزخونه شدم که اب بخورم یهو یه درد خیلی شدیدی
تو شکمم حس کردم و یه چیز گرمی بین پاهان از شدت درد لیوان از
دستم افتاد
ولی دکتر گفت 5روز دیگه ممکنه بدنیا بیاد
کوک که انگار صدای شکستن لیوانو
شنید با شتاب از
پله ها امد پایین و وارد آشپزخونه شد
وقتی منو دید که دستم
رو شکممه نگرانی رو میتونستم تو چشماش ببینم
که دوباره شکمم تیر کشید یه جیغ فرا بنفشی کشیدم
که انگار تازه به خودش امده دستشو گذاشت زیر پاهام و برایداستایل بغل کرد و از عمارت خارج شد و وارد پارکینگ شد منو سوار یکی از ماشیناش کرد
با سرعت خیلی خیلی زیاد رانندگی میکر
حین رانندگی دستمو گرفت
و گفت
جونگکوک: آروم باش یکم تحمل کن الان میرسیم
من با سر تایید کردم داشتم از درد میمردم
که به بیمارستان رسیدیم ماشین رو نگه داشت و منو از ماشین پیاده کرد
چندتا پرستار که منو دیدن
با برانکارد دویدن سمتم
کوک منو رو برانکارد گذاشت ووارد بیمارستان شدیم
دکتر امد بالا سرم و رو به پرستارا گفت
دکتر: اتاق عمل رو اماده کنین سریع
چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم
«ویو کوک»
وقتی دیدم ا.ت چشماشو بست قلبم ریخت و با استرس دستشو گرفتم
جونگکوک: ا.ت؟ عشقم؟ صدامو میشنوی؟
پرستارا منو از اتاق بیرون کردن و در اتاق عمل بسته شد من همونجا پشت در ایستاده بودم و دستام از استرس میلرزید
جونگکوک: فقط خوب باش ا.ت... تو و دخترمون باید سالم بیاین بیرون
چند ساعت گذشت و من حتی یه لحظه هم از جلوی اتاق عمل تکون نخوردم که یهو صدای گریه یه نوزاد از داخل اتاق اومد
لبخند بزرگی روی صورتم نشست و اشک توی چشمام جمع شد
جونگکوک: دخترمه...
چند دقیقه بعد دکتر از اتاق اومد بیرون
دکتر: تبریک میگم آقای جونگکوک، همسر و دخترتون هر دو سالم هستن
جونگکوک: میتونم ببینمشون؟
دکتر لبخند زد و اجازه داد وارد بشم
وقتی وارد شدم اول چشمم به ا.ت افتاد که خسته روی تخت خوابیده بود بعد نگاهم افتاد به دختر کوچولومون که کنار تخت بود
آروم نزدیک ا.ت شدم و دستشو گرفتم
جونگکوک: عشقم...
آروم چشم باز کرد و نگام کرد
ا.ت: کوک...
جونگکوک: من اینجام
بعد نگاهم رفت سمت دخترمون و از ذوق نمیدونستم چیکار کنم
جونگکوک: این... دخترمونه؟
ا.ت با خستگی لبخند زد
ا.ت: آره...
خم شدم و پیشونی ا.ت رو بوسیدم
جونگکوک: ممنونم که سالم آوردیش پیشمون
بعد برای اولین بار دختر کوچولومون رو بغل کردم و با ذوق به صورت کوچیکش نگاه کردم
جونگکوک: سلام جونگ نیل...
لبخند زدم و اشکام از خوشحالی ریخت
جونگکوک: بابایی عاشقته دختر کوچولوی من...
بعد برگشتم سمت ا.ت و دستشو گرفتم
جونگکوک: عاشقتم... بیشتر از همیشه.
The end🍓..
- ۳۱۸
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط