My professor
My professor
Chapter:2
Part:109
"ساعت ۸:۴۵"
لباسمو انتخاب کردم و پوشیدم
قبل از اینکه از اتاق برم بیرون توی آینه به خودم نگاه کردم...همه چیز مرتب بود
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون
بوی خاک نم خورده ای و هوای تازه توی خونه پیچیده بود
پنجره ها رو بستم و از خونه خارج شدم
سوار ماشین شدم
و بعد از حدود نیم ساعت رسیدم
هر چی جلو میرفتم صدای رفت و آمد مهمونا زیاد تر میشد
بالاخره ماشینو جلوی عمارت عظیم و با شکوهی پارک کردم و پیاده شدم
محوطه پر از ماشینهای لوکس بود
عمارت بزرگی که تمام نمای بیرونیش پر از چراغ های طلایی بود
فکر میکردم یه مهمونیه معمولیه
گوشیمو از کیفم بیرون اوردم
پیام تهیونگ بالای صفحه بود:
«وقتی رسیدی بهم پیام بده»
بهش گفتم که رسیدم
صفحه ی گوشی رو خاموش کردم و به سمت در ورودی راه افتادم.
هر چی نزدیک تر میشد،صدای موسیقی واضح تر به گوش میرسید
اما درست وقتی وارد سالن شدم،قدم هام برای لحظه ای متوقف شد
همه خیلی متشخصانه مشغول صحبت بودن...صدای خنده های اروم...برخورد لیوان ها...و موسیقیه کلاسیک
سنگینی نگاه ها رو روی خودم حس میکردم
لبخند آرومی روی لبم آوردم
و آروم سمت میز نوشیدنی ها رفتم
دستم سمت یکی از لیوان ها رفت
یه جرعه نوشیدم و همزمان دوباره به جمعیت نگاه کردم
به نظر میومد همه افراد پولداری باشن
و احتمالا تنها فرد ساده اینجا من بودم
یهو صدای قدم هایی که بهم نزدیک میشد به گوشم رسید
بوی تلخ عطر مردونه ای توی هوا پیچید
سرمو چرخوندم
تهیونگ بود
کت و شلوار مشکی زیبایی تنش مرده بود
و موهاش مرتب بود
کنارش هم لیانا بود
لباس قشنگ آبی رنگ پوشیده بود
تهیونگ:خوش اومدی
هیزل:ممنون
خم شدم تا با لیانا هم قد بشم
هیزل:تولدت مبارک لیانا
و بعد کادوی توی دستم رو بهش دادم
به تهیونگ نگاه کردم و گفتم:
هیزل:فکر میکردم فقط یه مهمونیه ساده است
تهیونگ: تعجب نکن... درسته گالری دارم و فقط یه هنرمند ساده ام...ولی بعد از مرگ برادرم ثروت زیادی بهم رسید
تهیونگ:مهمون ها ام برای حفظ آبرو دعوت کردم...اکثرا دوست های قدیمین
هیزل:اوه...متوجه شدم
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍃
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:109
"ساعت ۸:۴۵"
لباسمو انتخاب کردم و پوشیدم
قبل از اینکه از اتاق برم بیرون توی آینه به خودم نگاه کردم...همه چیز مرتب بود
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون
بوی خاک نم خورده ای و هوای تازه توی خونه پیچیده بود
پنجره ها رو بستم و از خونه خارج شدم
سوار ماشین شدم
و بعد از حدود نیم ساعت رسیدم
هر چی جلو میرفتم صدای رفت و آمد مهمونا زیاد تر میشد
بالاخره ماشینو جلوی عمارت عظیم و با شکوهی پارک کردم و پیاده شدم
محوطه پر از ماشینهای لوکس بود
عمارت بزرگی که تمام نمای بیرونیش پر از چراغ های طلایی بود
فکر میکردم یه مهمونیه معمولیه
گوشیمو از کیفم بیرون اوردم
پیام تهیونگ بالای صفحه بود:
«وقتی رسیدی بهم پیام بده»
بهش گفتم که رسیدم
صفحه ی گوشی رو خاموش کردم و به سمت در ورودی راه افتادم.
هر چی نزدیک تر میشد،صدای موسیقی واضح تر به گوش میرسید
اما درست وقتی وارد سالن شدم،قدم هام برای لحظه ای متوقف شد
همه خیلی متشخصانه مشغول صحبت بودن...صدای خنده های اروم...برخورد لیوان ها...و موسیقیه کلاسیک
سنگینی نگاه ها رو روی خودم حس میکردم
لبخند آرومی روی لبم آوردم
و آروم سمت میز نوشیدنی ها رفتم
دستم سمت یکی از لیوان ها رفت
یه جرعه نوشیدم و همزمان دوباره به جمعیت نگاه کردم
به نظر میومد همه افراد پولداری باشن
و احتمالا تنها فرد ساده اینجا من بودم
یهو صدای قدم هایی که بهم نزدیک میشد به گوشم رسید
بوی تلخ عطر مردونه ای توی هوا پیچید
سرمو چرخوندم
تهیونگ بود
کت و شلوار مشکی زیبایی تنش مرده بود
و موهاش مرتب بود
کنارش هم لیانا بود
لباس قشنگ آبی رنگ پوشیده بود
تهیونگ:خوش اومدی
هیزل:ممنون
خم شدم تا با لیانا هم قد بشم
هیزل:تولدت مبارک لیانا
و بعد کادوی توی دستم رو بهش دادم
به تهیونگ نگاه کردم و گفتم:
هیزل:فکر میکردم فقط یه مهمونیه ساده است
تهیونگ: تعجب نکن... درسته گالری دارم و فقط یه هنرمند ساده ام...ولی بعد از مرگ برادرم ثروت زیادی بهم رسید
تهیونگ:مهمون ها ام برای حفظ آبرو دعوت کردم...اکثرا دوست های قدیمین
هیزل:اوه...متوجه شدم
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍃
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱۸۶
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط