{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باد به آفتاب گفت:

باد به آفتاب گفت:
من از تو قوی ترم، آن پیرمرد را
می بینی؟ شرط می بندم زودتر از
تو کُتش را از تنش در می آورم.

آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدیدتر
می شد پیرمرد کت را محکمتر به خود می پیچید. سرانجام باد تسلیم شد.

آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید
که پیرمرد از گرما عرق کرد و کتش را از تن درآورد.

آفتاب گفت: محبت قوی تر از خشم است. در مسیر زندگی گرمای مهربانی
و تبسم از طوفان خشم و جنگ، راهگشاتر است...

📕
دیدگاه ها (۱)

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱۰✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} + مگه یادت رفته تو اتاق بهت چی گفت...

💛حكايت باد و آفتاب🙂باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم، آن پی...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ ب...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ ب...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ ب...

#تلنگرروزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگ...

روزی باد به افتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ ب...

باد‌به‌آفتاب‌گفت‌من‌ازتو‌قوی‌ترمان‌پیرمرد‌رامیبینی‌شرط‌‌ می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط