پارت : ۱۳
پارت : ۱۳
ویو me:
ا.ت و جیمین از حموم اومدن بیرون و لباس پوشیدن .
البته جیمین عادت داشت بدون پیراهن بخوابه و فقط شلوارکی پاش کرد .
جیمین : چرا باهام حرف نمیزنی ؟
ا.ت : چون اون کارو کردی .
جیمین : تو خو خودت ....
ا.ت : یاد آوری نکن .
جیمین : پس تو هم قهر نکن که یاد آوری نکنم .
ا.ت : باشه بریم بخوابیم .
جیمین : باشه ولی .....
جیمین ا.ت رو بلند کرد و برد روی تخت .....
[خیلی منحرفیا اتفاقی نمیفته دلتو خوش نکن 🤣🤣]
جیمین ا.ت رو خوابوند داخل بغلش و سر ا.ت رو گذاشت روی سینش و پتو کشید روش .
ا.ت : یه سوال ؟
جیمین : چی عشقم ؟
ا.ت: چند وقته عاشقمی که اینقد چیز بود ....
جیمین : این قد تشنت بودم ؟
ا.ت : هوم .
جیمین : خیلی وقته .
جیمین : ولی تازه فهمیدم .
ا.ت : باشه .
جیمین: عاشقتم .
ا.ت : باشه .
جیمین : همین ؟
ا.ت : پس چی بگم ؟
جیمین : هیچی.[ ناراحت ]
ا.ت : منم عاشقتم موچی کوچولو .
جیمین : [ذوقققق]
جیمین و ا.ت خوابیدن .
ویو ۲۰ دقیقه بعد .
ا.ت : با صدای بلندی از خواب بیدار شدم صدای تهیونگ بود .
تهیونگ : اینجا چه خبره؟ [داد و عصبی]
ا.ت بلند شد و گفت .
ا.ت : چی شده ؟
تهیونگ : یعنی نمیدونی چی شده تو داخل بغل جیمین چی میکنی ؟
ا.ت : خب ....
جیمین : مشکلیه ؟
که همون لحظه بابا از پشت تهیونگ اومد داخل اتاق .
ویو جیمین :
خواب بودم که صدای ا.ت و تهیونگ رو شنیدم که تهیونگ داد میزد .
ویو حال :
همون لحظه بابا از پشت تهیونگ اومد داخل .
بابا : دخترم.....
که حرفش
با دیدن جیمین قطع شد .
بابا : جیمین پسرم ! [ ذوق ]
ا.ت که باباش رو دید ماتش برده بود و فقط اشک هاش میومدن جیمین بلند شد و ا.ت رو برد بیرون .
جیمین : یکم دیگه میایم .
تهیونگ : هوییییی کجا خواهر منو میبری ؟
جیمین : چیزی نگفت و راهش رو رفت .
ب.ت : ولشون کن پسرم ا.ت حتما شُکه شده .
تهیونگ : بابا جلو بقیه چیزی نگفتم ولی تو خودت میدونی که چند ساله ما رو ول کردی رفتی .
ب.ت : پسرم من پشیمونم .
تهیونگ : ههه خنده داره .
ب.ت : من واقعا نمیخواستم .....
که حرفش با حرف ا.ت قطع شد .
اگت : نمیخواستی چی ؟
ویو ا.ت :
یک دفعه بابام رک دیدم پدری که چند ساله حتی نگاهم بهش نخورده .
فکر کردم الکیه ولی واقعی بود از واقعیت هم واقعی تر .
بغضم ترکید و سریع دویدم داخل بغل جیمین و گریه کردم
جیمین : یکم دیگه میایم .
تهیونگ : هوییییی کجا خواهر منو میبری ؟
جیمین : چیزی نگفت و راهش رو رفت .
ب.ت : ولشون کن پسرم ا.ت حتما شُکه شده .
تهیونگ : بابا جلو بقیه چیزی نگفتم ولی تو خودت میدونی که چند ساله ما رو ول کردی رفتی .
ب.ت : پسرم من پشیمونم .
تهیونگ : ههه خنده داره .
ب.ت : من واقعا نمیخواستم .....
که حرفش با حرف ا.ت قطع شد .
ا.ت : نمیخواستی چی ؟
ویو ا.ت :
خیلی شُکه بودم اصلا یه جوری بودم .
جیمین : خوبی عزیزم ؟
ا.ت : نه .
جیمین : بیا بغلم .
ا.ت : دوباره به بغل جیمبن پناه بردم حس خونه رو بهم میداد .
ا.ت : واقعی بود ؟
جیمین : ببین عزیزم بعضی وقتا آدم دچار سوء تفاهم میشه مثلا من اویل فکر میکردم مادرم به خاطر تو مرد ولی نمیدونستم که ابن جور نبوده.
ا.ت : ......
جیمین : الانم شاید یک مشکلی برای بابا پیش اومده که نیومده دنبالمون .
ا.ت : مرسی .
جیمین : چرا زندگیم .
ا.ت : دلداریم دادی .
جیمین : وظیفه بود حالا هم پاست بریم با مشکلات رو برو شیم .
ا.ت : هوم .
و رفت داخل که .....
ادامه دارد .....
شرایط
۱۲ لایک
۲۲کامنت
۵بازنشر
ویو me:
ا.ت و جیمین از حموم اومدن بیرون و لباس پوشیدن .
البته جیمین عادت داشت بدون پیراهن بخوابه و فقط شلوارکی پاش کرد .
جیمین : چرا باهام حرف نمیزنی ؟
ا.ت : چون اون کارو کردی .
جیمین : تو خو خودت ....
ا.ت : یاد آوری نکن .
جیمین : پس تو هم قهر نکن که یاد آوری نکنم .
ا.ت : باشه بریم بخوابیم .
جیمین : باشه ولی .....
جیمین ا.ت رو بلند کرد و برد روی تخت .....
[خیلی منحرفیا اتفاقی نمیفته دلتو خوش نکن 🤣🤣]
جیمین ا.ت رو خوابوند داخل بغلش و سر ا.ت رو گذاشت روی سینش و پتو کشید روش .
ا.ت : یه سوال ؟
جیمین : چی عشقم ؟
ا.ت: چند وقته عاشقمی که اینقد چیز بود ....
جیمین : این قد تشنت بودم ؟
ا.ت : هوم .
جیمین : خیلی وقته .
جیمین : ولی تازه فهمیدم .
ا.ت : باشه .
جیمین: عاشقتم .
ا.ت : باشه .
جیمین : همین ؟
ا.ت : پس چی بگم ؟
جیمین : هیچی.[ ناراحت ]
ا.ت : منم عاشقتم موچی کوچولو .
جیمین : [ذوقققق]
جیمین و ا.ت خوابیدن .
ویو ۲۰ دقیقه بعد .
ا.ت : با صدای بلندی از خواب بیدار شدم صدای تهیونگ بود .
تهیونگ : اینجا چه خبره؟ [داد و عصبی]
ا.ت بلند شد و گفت .
ا.ت : چی شده ؟
تهیونگ : یعنی نمیدونی چی شده تو داخل بغل جیمین چی میکنی ؟
ا.ت : خب ....
جیمین : مشکلیه ؟
که همون لحظه بابا از پشت تهیونگ اومد داخل اتاق .
ویو جیمین :
خواب بودم که صدای ا.ت و تهیونگ رو شنیدم که تهیونگ داد میزد .
ویو حال :
همون لحظه بابا از پشت تهیونگ اومد داخل .
بابا : دخترم.....
که حرفش
با دیدن جیمین قطع شد .
بابا : جیمین پسرم ! [ ذوق ]
ا.ت که باباش رو دید ماتش برده بود و فقط اشک هاش میومدن جیمین بلند شد و ا.ت رو برد بیرون .
جیمین : یکم دیگه میایم .
تهیونگ : هوییییی کجا خواهر منو میبری ؟
جیمین : چیزی نگفت و راهش رو رفت .
ب.ت : ولشون کن پسرم ا.ت حتما شُکه شده .
تهیونگ : بابا جلو بقیه چیزی نگفتم ولی تو خودت میدونی که چند ساله ما رو ول کردی رفتی .
ب.ت : پسرم من پشیمونم .
تهیونگ : ههه خنده داره .
ب.ت : من واقعا نمیخواستم .....
که حرفش با حرف ا.ت قطع شد .
اگت : نمیخواستی چی ؟
ویو ا.ت :
یک دفعه بابام رک دیدم پدری که چند ساله حتی نگاهم بهش نخورده .
فکر کردم الکیه ولی واقعی بود از واقعیت هم واقعی تر .
بغضم ترکید و سریع دویدم داخل بغل جیمین و گریه کردم
جیمین : یکم دیگه میایم .
تهیونگ : هوییییی کجا خواهر منو میبری ؟
جیمین : چیزی نگفت و راهش رو رفت .
ب.ت : ولشون کن پسرم ا.ت حتما شُکه شده .
تهیونگ : بابا جلو بقیه چیزی نگفتم ولی تو خودت میدونی که چند ساله ما رو ول کردی رفتی .
ب.ت : پسرم من پشیمونم .
تهیونگ : ههه خنده داره .
ب.ت : من واقعا نمیخواستم .....
که حرفش با حرف ا.ت قطع شد .
ا.ت : نمیخواستی چی ؟
ویو ا.ت :
خیلی شُکه بودم اصلا یه جوری بودم .
جیمین : خوبی عزیزم ؟
ا.ت : نه .
جیمین : بیا بغلم .
ا.ت : دوباره به بغل جیمبن پناه بردم حس خونه رو بهم میداد .
ا.ت : واقعی بود ؟
جیمین : ببین عزیزم بعضی وقتا آدم دچار سوء تفاهم میشه مثلا من اویل فکر میکردم مادرم به خاطر تو مرد ولی نمیدونستم که ابن جور نبوده.
ا.ت : ......
جیمین : الانم شاید یک مشکلی برای بابا پیش اومده که نیومده دنبالمون .
ا.ت : مرسی .
جیمین : چرا زندگیم .
ا.ت : دلداریم دادی .
جیمین : وظیفه بود حالا هم پاست بریم با مشکلات رو برو شیم .
ا.ت : هوم .
و رفت داخل که .....
ادامه دارد .....
شرایط
۱۲ لایک
۲۲کامنت
۵بازنشر
- ۱۵۹
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط