رمان جونگکوک
نام رمان : ازدواج اجباری
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت هشتم
_____________________________
"_جیمین بیا اینجا
پسری با موهای بلوند و قیافه ای جذاب کیوت با کت شلوار سرمه ای اومد طرف جونگکوک و روبه روش وایساد
جیمین با دیدن جونگکوک لبخند کوچیکی زد و دستهاشو توی جیب شلوارش فرو برد
"= چیه جونگکوک، کاری داشتی
جونگکوک بدون اینکه جوابش رو بده نگاهی به من انداخت
" _جیمین این والریه
جیمین نگاهش رو به سمتم چرخوند و با لبخند گرمی گفت
"% خوشبختم منم جمینم
با شنیدن حرفش لبخند کوچیکی زدم
"+خوشبختم
"= منم همینطور خانوم جئون.. البته امیدوارم همیشه همینقدر خوشحال ببینمتون
با شنیدن حرفش لبخندم محو شدخوشحال اگه فقط میدونست پشت این لبخند مصنوعی چه حالی دارم...
جونگکوک صندلیش رو عقب کشید و از جاش بلند شد...
"=جیمین حواست به والری باشه من باید یه کاری رو انجام بدم.....
قبل از اینکه حتی فرصت کنم چیزی بگم رو به جیمین کرد
" _نذار از جلوی چشمت دور بشه....
از حرفش تعجب کردم مگه زندانی اینام....
"+ببخشید من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم
جونگکوک نگاه بهم انداختم سرد و بدون روح انگار فقط جسم داره و هیچ حسی درونش وجود نداره....
"_با تو نبودم
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه ازمون دور شد....
"+مردیکه خودشیفته(آروم...)
جیمین خندهای کرد و روی صندلی کنارم نشست
"=این دوستته.....
نگاهی به ایو کردم... و لبخندی زدم
" +آره....
"&سلام من ایو هستم
" %منم....
"&جیمین.....
جیمین لبخندی زد و دستی روی سرش کشید چرا این دوتا اینجوری به هم. نگاه میکنند
چرا این عروسی لعنتی تموم نمیشه
چند ساعت گذشته، هزار نفر اومد و باهام حرف زدن به جز، مامان بابام....
همینجوری داشتم یا آقا و خانمی حرف میزم ایناهم مثل بقیه از بچه دار شدنمون از خوشبختیمون از جذابیت جونگکوک خوشگلی من حرف میزدن
𓂃 ࣪˖ فلش بک یه چند ساعت بعد...... 𓂃 ࣪˖
با لباس عروس روی تخت داخل اتاق جونگکوک نشسته بودم، دستام داخل هم قفل کرده بودم.... جونگکوک داخل بالکن داشت با تلفن حرف میزد......
____________________________
پارت هشت رو خودم پاک کردم دوباره گذاشتم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت هشتم
_____________________________
"_جیمین بیا اینجا
پسری با موهای بلوند و قیافه ای جذاب کیوت با کت شلوار سرمه ای اومد طرف جونگکوک و روبه روش وایساد
جیمین با دیدن جونگکوک لبخند کوچیکی زد و دستهاشو توی جیب شلوارش فرو برد
"= چیه جونگکوک، کاری داشتی
جونگکوک بدون اینکه جوابش رو بده نگاهی به من انداخت
" _جیمین این والریه
جیمین نگاهش رو به سمتم چرخوند و با لبخند گرمی گفت
"% خوشبختم منم جمینم
با شنیدن حرفش لبخند کوچیکی زدم
"+خوشبختم
"= منم همینطور خانوم جئون.. البته امیدوارم همیشه همینقدر خوشحال ببینمتون
با شنیدن حرفش لبخندم محو شدخوشحال اگه فقط میدونست پشت این لبخند مصنوعی چه حالی دارم...
جونگکوک صندلیش رو عقب کشید و از جاش بلند شد...
"=جیمین حواست به والری باشه من باید یه کاری رو انجام بدم.....
قبل از اینکه حتی فرصت کنم چیزی بگم رو به جیمین کرد
" _نذار از جلوی چشمت دور بشه....
از حرفش تعجب کردم مگه زندانی اینام....
"+ببخشید من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم
جونگکوک نگاه بهم انداختم سرد و بدون روح انگار فقط جسم داره و هیچ حسی درونش وجود نداره....
"_با تو نبودم
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه ازمون دور شد....
"+مردیکه خودشیفته(آروم...)
جیمین خندهای کرد و روی صندلی کنارم نشست
"=این دوستته.....
نگاهی به ایو کردم... و لبخندی زدم
" +آره....
"&سلام من ایو هستم
" %منم....
"&جیمین.....
جیمین لبخندی زد و دستی روی سرش کشید چرا این دوتا اینجوری به هم. نگاه میکنند
چرا این عروسی لعنتی تموم نمیشه
چند ساعت گذشته، هزار نفر اومد و باهام حرف زدن به جز، مامان بابام....
همینجوری داشتم یا آقا و خانمی حرف میزم ایناهم مثل بقیه از بچه دار شدنمون از خوشبختیمون از جذابیت جونگکوک خوشگلی من حرف میزدن
𓂃 ࣪˖ فلش بک یه چند ساعت بعد...... 𓂃 ࣪˖
با لباس عروس روی تخت داخل اتاق جونگکوک نشسته بودم، دستام داخل هم قفل کرده بودم.... جونگکوک داخل بالکن داشت با تلفن حرف میزد......
____________________________
پارت هشت رو خودم پاک کردم دوباره گذاشتم
- ۷.۱k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط