((جوانه عشق در قلبی سنگی))
((جوانه عشق در قلبی سنگی))
part:24
[یک ماه بعد | دید تهیونگ]
این چند روز جونگکوک حال خوبی نداشت و کارای زیاد باند روی دوشش افتاده بود تصمیم گرفتم امروز رو داخل خونه بمونم......
خمدتکارا رو مرخص کردم و فضای خونه رو برای خودم و جونگکوک خالی نگه داشتم....
چیزی تا رسیدن جونگکوک نمونده بود فیلم رو گذاشتم پاپ کورن ها و چیبس رو روی میز گذاشتم....
من و جونگکوک به ندرت میتونستیم باهم وقت بگذرونیم
همینجوری که داخل فکر فرو رفته بودم در خونه باز شد جونگکوک به داخل اومد خسته کتش را از تنش درآورد و روی مبل انداخت......
بعد از اون دوتا از دکمه های بالای پیراهن مشکیشو باز کرد روی مبل نشست و پاهاش رو ازهم باز کرد .....
با یک دستش به موهاش چنگ زد به دستاش که دقت کردم دیدم تویه انگشت حلقش انگشتر نقره ای هست......
با تعجب ازش پرسیدم:
(تهیونگ):جونگکوک تو که اکسسوری نمینداختی اون حلقه تویه دستت چیه..
جونگکوک بدون هیچ مقدمه ای بهم گفت:
(جونگکوک): یک ماه پیش با لارا نامزد کردم (خونسرد)
بعد از حرفش احساس اضافه بودن بهم دست داد خیلی عصبانی شده بودم بدون هیچ درکس از اون که ناراحت میشه یا نمیشه براش مهم هست یا نه گفتم:
(تهیونگ):واقعا تا این حد برات غریبم که حتی نگفتی ازش خاستگاری کردی؟ بخاطر همین رفتاراته که تورو هیچکس نمیخواد تو هیچوقت نمیتونی یک جئون واقعی باشی چون تو از یک ه'رزه به دنیا اومدی......(نیشخند)
[جونگکوک]
با حرف تهیونگ خون در رگ هام منجمد شد توقع این حرف هارو ازش نداشتم اون مثل برادرم بود و حالا که جرعت کرده این حرف هارو به من بزنه من هم حرف هاش رو بی جواب نمیذارم و انتقام سختی ازش خواهم گرفت....
[ویو راوی]
این حرف جونگکوک از روی انتقامی بود که در دلش جوانه زده بود ...
ادامه دارد..
ادامه پارت ۲۴ فردا🥺❤️حمایتا این چندروز خیلی خوب بود لطفا بازم خوب باشه❤️🥺
باهمکاری
https://wisgoon.com/989111_7855
part:24
[یک ماه بعد | دید تهیونگ]
این چند روز جونگکوک حال خوبی نداشت و کارای زیاد باند روی دوشش افتاده بود تصمیم گرفتم امروز رو داخل خونه بمونم......
خمدتکارا رو مرخص کردم و فضای خونه رو برای خودم و جونگکوک خالی نگه داشتم....
چیزی تا رسیدن جونگکوک نمونده بود فیلم رو گذاشتم پاپ کورن ها و چیبس رو روی میز گذاشتم....
من و جونگکوک به ندرت میتونستیم باهم وقت بگذرونیم
همینجوری که داخل فکر فرو رفته بودم در خونه باز شد جونگکوک به داخل اومد خسته کتش را از تنش درآورد و روی مبل انداخت......
بعد از اون دوتا از دکمه های بالای پیراهن مشکیشو باز کرد روی مبل نشست و پاهاش رو ازهم باز کرد .....
با یک دستش به موهاش چنگ زد به دستاش که دقت کردم دیدم تویه انگشت حلقش انگشتر نقره ای هست......
با تعجب ازش پرسیدم:
(تهیونگ):جونگکوک تو که اکسسوری نمینداختی اون حلقه تویه دستت چیه..
جونگکوک بدون هیچ مقدمه ای بهم گفت:
(جونگکوک): یک ماه پیش با لارا نامزد کردم (خونسرد)
بعد از حرفش احساس اضافه بودن بهم دست داد خیلی عصبانی شده بودم بدون هیچ درکس از اون که ناراحت میشه یا نمیشه براش مهم هست یا نه گفتم:
(تهیونگ):واقعا تا این حد برات غریبم که حتی نگفتی ازش خاستگاری کردی؟ بخاطر همین رفتاراته که تورو هیچکس نمیخواد تو هیچوقت نمیتونی یک جئون واقعی باشی چون تو از یک ه'رزه به دنیا اومدی......(نیشخند)
[جونگکوک]
با حرف تهیونگ خون در رگ هام منجمد شد توقع این حرف هارو ازش نداشتم اون مثل برادرم بود و حالا که جرعت کرده این حرف هارو به من بزنه من هم حرف هاش رو بی جواب نمیذارم و انتقام سختی ازش خواهم گرفت....
[ویو راوی]
این حرف جونگکوک از روی انتقامی بود که در دلش جوانه زده بود ...
ادامه دارد..
ادامه پارت ۲۴ فردا🥺❤️حمایتا این چندروز خیلی خوب بود لطفا بازم خوب باشه❤️🥺
باهمکاری
https://wisgoon.com/989111_7855
- ۲.۹k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط