forced love
forced love
P21
« پارت اخر»
هان: باشهه باشهه.....
بسههه😂😂
دختری در کار نیست...
روکا: هان؟؟
پس چرآاا؟؟
مینهووووووو
مینهو: عهه سونگمین نرفتی؟؟
روکا : سونگمین؟؟
برمیگرده
نرفتیی؟؟
سونگمین: میخواستم باهم حرف بزنیم!
روکا: بیا به مامان بابام نشونت بدمم
هان: مگه امده خواستگار-
مینهو: خفه شوو
هان: ایش
سونگمین: عاا..باشهه
فقطط چیزهه چانم هستت
هان: بخدا امدن خواستگاری🙄
مینهو: اهه بس کن دیگهه همو دوس دارن دیگهه
روکا: اره دوسش دارم
اما..اماا....یانگ چی؟؟
سونگمین: داداشم خبر داد که کای....
روکا: ببینم اتفاقی برای بابات افتاد؟؟
سونگمین : ولش کن
روکا: کیلید چی؟؟
سونگمین:اوهه اون کیلیدد
روکا: باید پیداش کنیم
مینهو: امم...احیانن این نیست؟؟
روکا:هییی هییی سونگمینننننن اینننهههه اینننننننن
یونگمین: ارههههههه
هان: ببینمش
یاا
من میدونم این برا کجاس
مینهو: چی؟؟
هان:دنبالم بیاین
روکا: ینی واسه کجاست
هان: اون انباری که پدر نمیزاشت بری رو یادته؟؟
میدونم باید بهت زود تر میگفتم
ولی یانگ و پدر قبلا باهم دوست بودن!
سونگمین: چی؟
چان: اره
روکا: اههههههه توووو ازز کجااا امدییی😭😭😭
چان: وایی لولو ندیدیی کهههههه
سونگمین: ساکت شین ببینم قضیه چیهه!
روکا: اون...اون....اهههههههههههههههه
لینداااااا😫
یهو از حال میره
سونگمین: مگه..مگه اون نمرده بودد؟؟
روکاااا
هان: روکااا مینهو برو بازش کنن
مینهو: چانن بیاا کمکم
چان: امدم
لیندا: روکاااا............
روکاااااااااا
-------------
لیندا: روکاااا روکااااا بیداررر شوووووو
روکا از خواب میپره
روکا: چیههه چییی شدههه؟؟
لیندا : یه ساعته دارم صدات میکنم بیا صبحونه بخوریم!
روکا: سونگمین چی؟
لیندا: خوبی؟؟
سونگمین کیه؟؟
لینا: بیاینن دیگهههه
روکا : همش خواب بود؟؟
اون همه...
اون همه....
دژاوو
همش خواب بود؟؟
ههه
چه خواب خوبی !
و همچی به خوبی و خوش به پایان میرسه....
ولی یه چیزی
( سونگمین هنوزم پشت درختا مخفی شده!)😉
ببینم داستانو دوست داشتین؟؟
امیدوارم خوشتون امده باشهه
بوس بوسس
درضمنن یه چنتا بازنشر رو حساب نکردمم
P21
« پارت اخر»
هان: باشهه باشهه.....
بسههه😂😂
دختری در کار نیست...
روکا: هان؟؟
پس چرآاا؟؟
مینهووووووو
مینهو: عهه سونگمین نرفتی؟؟
روکا : سونگمین؟؟
برمیگرده
نرفتیی؟؟
سونگمین: میخواستم باهم حرف بزنیم!
روکا: بیا به مامان بابام نشونت بدمم
هان: مگه امده خواستگار-
مینهو: خفه شوو
هان: ایش
سونگمین: عاا..باشهه
فقطط چیزهه چانم هستت
هان: بخدا امدن خواستگاری🙄
مینهو: اهه بس کن دیگهه همو دوس دارن دیگهه
روکا: اره دوسش دارم
اما..اماا....یانگ چی؟؟
سونگمین: داداشم خبر داد که کای....
روکا: ببینم اتفاقی برای بابات افتاد؟؟
سونگمین : ولش کن
روکا: کیلید چی؟؟
سونگمین:اوهه اون کیلیدد
روکا: باید پیداش کنیم
مینهو: امم...احیانن این نیست؟؟
روکا:هییی هییی سونگمینننننن اینننهههه اینننننننن
یونگمین: ارههههههه
هان: ببینمش
یاا
من میدونم این برا کجاس
مینهو: چی؟؟
هان:دنبالم بیاین
روکا: ینی واسه کجاست
هان: اون انباری که پدر نمیزاشت بری رو یادته؟؟
میدونم باید بهت زود تر میگفتم
ولی یانگ و پدر قبلا باهم دوست بودن!
سونگمین: چی؟
چان: اره
روکا: اههههههه توووو ازز کجااا امدییی😭😭😭
چان: وایی لولو ندیدیی کهههههه
سونگمین: ساکت شین ببینم قضیه چیهه!
روکا: اون...اون....اهههههههههههههههه
لینداااااا😫
یهو از حال میره
سونگمین: مگه..مگه اون نمرده بودد؟؟
روکاااا
هان: روکااا مینهو برو بازش کنن
مینهو: چانن بیاا کمکم
چان: امدم
لیندا: روکاااا............
روکاااااااااا
-------------
لیندا: روکاااا روکااااا بیداررر شوووووو
روکا از خواب میپره
روکا: چیههه چییی شدههه؟؟
لیندا : یه ساعته دارم صدات میکنم بیا صبحونه بخوریم!
روکا: سونگمین چی؟
لیندا: خوبی؟؟
سونگمین کیه؟؟
لینا: بیاینن دیگهههه
روکا : همش خواب بود؟؟
اون همه...
اون همه....
دژاوو
همش خواب بود؟؟
ههه
چه خواب خوبی !
و همچی به خوبی و خوش به پایان میرسه....
ولی یه چیزی
( سونگمین هنوزم پشت درختا مخفی شده!)😉
ببینم داستانو دوست داشتین؟؟
امیدوارم خوشتون امده باشهه
بوس بوسس
درضمنن یه چنتا بازنشر رو حساب نکردمم
- ۴.۱k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط