#عطر_سگ_بی_اهمیت
#عطر_سگ_بی_اهمیت
پارت ¹⁰
(صبح)
صدای ناله از اتاق سونگمین اومد
+آخخخ..کمرم...
هان و چان با عجله در اتاق رو باز کرد
×چی شده؟!
سونگمین با اخم از روی تخت نشست
+از این پیرمرد بپرس...
هان با تعجب به چان نگاه کرد
_من؟ مگه من چیکار کردم؟
سونگمین بالشش رو سمت چان پرت کرد
+یه کار شدیدااحمقانه کردی...
چان که انگار از قبل منتظر شنیدن این جمله بود فقط یه خندهی آروم کرد
_هیس...صداش رو درنیار...بچهها میشنون
سونگمین با اخم خیرهش شد
+حقمه ازت شکایت کنم
چان خیلی خونسرد شونهای بالا انداخت
_ولی نمیکنی
سونگمین اخماش بیشتر تو هم رفت
+از کجا معلوم؟
چان لبخند شیطنتآمیزی زد
_چون...آخرش خودتم خوشت اومد...
سونگمین خواست چیزی بگه اما چند لحظه فقط به چان خیره موند
هان با تعجب بین سونگمین و بنگچان نگاه کرد
×...دربارهی چی دارید صحبت میکنید؟...شما دوتا چیکار کردید؟
چان بدون حتی یه ثانیه مکث گفت
_هیچی
سونگمین با اخم زیر لب غر زد
+...آره، «هیچی»...
هان اخماش رفت تو هم
×...نه، قیافهتون اصلا نمیگه هیچی نشده
جونگین هم از پشت هان سرک کشید
÷منم کنجکاو شدم دیشب چی شده؟
چان با خونسردی دستهاش رو توی جیبش گذاشت
_گفتم که...هیچی
سونگمین پوزخند زد
+...دقیقاً همین "هیچی" باعث شده الان کمرم درد بگیره
هان با چشمهای گرد شده گفت
×...هااااا؟!
چان سریع گفت
_هان، اون چیزی که تو داری فکر میکنی نیست!
هان با شیطنت خندید
×من هنوز هیچی فکر نکردم...ولی الان که خودت گفتی، دارم فکر میکنم
جونگین زد زیر خنده
÷خودش لو داد
سونگمین هم نتونست جلوی خندهش رو بگیره
+...حقشه
چان با آهی سرش رو تکون داد
_قسم میخورم دیگه هیچوقت با شماها حرف نزنم...
هان خندید
×نه نه...اول بگو دیشب چی شده، بعد قهر کن
چان با کمی جدیت و عصبانیت به سونگمین نگاه کرد
_امشب هم دارم باهات کیم...
سونگمین کمی شوکه شد و سریع بهش نگاه کرد
+خودت لو دادی خودت رو، من چیکار کنم؟
هان که هنوز گیج شده بود، بین سونگمین و چان نگاه کرد
×فکر میکردم فقط مینهو گیر داده به من...نگو خودت هم به سونگمین گیر دادی؟
چان جدی به هان نگاه کرد
_جیسونگ...زیادی سوال نمیپرسی؟
هان سریع ساکت شد
×باشه...من هیچی نگفتم
پارت ¹⁰
(صبح)
صدای ناله از اتاق سونگمین اومد
+آخخخ..کمرم...
هان و چان با عجله در اتاق رو باز کرد
×چی شده؟!
سونگمین با اخم از روی تخت نشست
+از این پیرمرد بپرس...
هان با تعجب به چان نگاه کرد
_من؟ مگه من چیکار کردم؟
سونگمین بالشش رو سمت چان پرت کرد
+یه کار شدیدااحمقانه کردی...
چان که انگار از قبل منتظر شنیدن این جمله بود فقط یه خندهی آروم کرد
_هیس...صداش رو درنیار...بچهها میشنون
سونگمین با اخم خیرهش شد
+حقمه ازت شکایت کنم
چان خیلی خونسرد شونهای بالا انداخت
_ولی نمیکنی
سونگمین اخماش بیشتر تو هم رفت
+از کجا معلوم؟
چان لبخند شیطنتآمیزی زد
_چون...آخرش خودتم خوشت اومد...
سونگمین خواست چیزی بگه اما چند لحظه فقط به چان خیره موند
هان با تعجب بین سونگمین و بنگچان نگاه کرد
×...دربارهی چی دارید صحبت میکنید؟...شما دوتا چیکار کردید؟
چان بدون حتی یه ثانیه مکث گفت
_هیچی
سونگمین با اخم زیر لب غر زد
+...آره، «هیچی»...
هان اخماش رفت تو هم
×...نه، قیافهتون اصلا نمیگه هیچی نشده
جونگین هم از پشت هان سرک کشید
÷منم کنجکاو شدم دیشب چی شده؟
چان با خونسردی دستهاش رو توی جیبش گذاشت
_گفتم که...هیچی
سونگمین پوزخند زد
+...دقیقاً همین "هیچی" باعث شده الان کمرم درد بگیره
هان با چشمهای گرد شده گفت
×...هااااا؟!
چان سریع گفت
_هان، اون چیزی که تو داری فکر میکنی نیست!
هان با شیطنت خندید
×من هنوز هیچی فکر نکردم...ولی الان که خودت گفتی، دارم فکر میکنم
جونگین زد زیر خنده
÷خودش لو داد
سونگمین هم نتونست جلوی خندهش رو بگیره
+...حقشه
چان با آهی سرش رو تکون داد
_قسم میخورم دیگه هیچوقت با شماها حرف نزنم...
هان خندید
×نه نه...اول بگو دیشب چی شده، بعد قهر کن
چان با کمی جدیت و عصبانیت به سونگمین نگاه کرد
_امشب هم دارم باهات کیم...
سونگمین کمی شوکه شد و سریع بهش نگاه کرد
+خودت لو دادی خودت رو، من چیکار کنم؟
هان که هنوز گیج شده بود، بین سونگمین و چان نگاه کرد
×فکر میکردم فقط مینهو گیر داده به من...نگو خودت هم به سونگمین گیر دادی؟
چان جدی به هان نگاه کرد
_جیسونگ...زیادی سوال نمیپرسی؟
هان سریع ساکت شد
×باشه...من هیچی نگفتم
- ۸۷
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط