"میترسیدم...ولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم
"میترسیدم...ولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم!"
P⁶
***
به محض اینکه پای ا.ت و سونگمین دست تو دست هم به پذیرایی خوابگاه،که همه پسر ها داخلش جمع شده بودند رسید همه نگاه ها قفل اون دوتا شد.
یه لحظه مکث...
و بعد بوم!
انفجار!
همه پسرا با چشم هایی پر از برق،که حاکی از این بود که دهن مینهو و چان بسته نمونده و راز کوچیکی که حالا نمیشد بهش گفت راز رو برملا کرده بودند صداشون بلند شد.
"بهبهـــــــــــه! خانوم و آقا بالاخره تشریف آوردن!"
اولین صدایی که بلند شد،صدای جونگین بود. بعدش که صدای فلیکس و بقیه دیوار های خونه رو به لرزه درآورد.
"نه بابااااااااا؟! جدی پاپی پابو ما با پرنسس گروه رل زد؟!"
چانگبین از سر گیم بلند شد و بلافاصله پرید و زد رو شونه سونگمین.
"مبارک باشه بابا! بالاخره حداقل یکی اینجا-نه دوتا..دونفر از سینگلی دراومدن!"
سونگمین هم با لبخندی شیطون دست عشقششو فشار داد،نگاهی به چشمای دختر کنارش داد بعد چشماش روی چانی که با لبخند مهربونی داشت بهشون نگاه میکرد قفل شد و رو به هیونگش گفت:"آره دیگه...ما دو تا هم از سینگلی دراومدیم پیرمرد چان هنوز *اَلافه!"
بعد همه،از خودش تا ا.ت زدن زیر خنده،فقط چانی که صورتش به یه حالت بیحس رفته بود داشت بهشون نگاه میکرد.
دومین هیونگش زد روی شونه بزرگترین عضو و با خندهای،همراه با لحنی مثل همدردی گفت:"عیب نداره چانی،عیب نداره... منم قرارها تا آخر عمر بیخ ریش خودت بمونمـ,!"
که بلافاصله حرفش با صدای جیسونگی که با داد داشت اعتراض میکرد قطع شد:"چی گفتی لیمینهووووووو؟! منو گردن نگرفتی مگـــــــــــــــه؟!"
"معذرت میخوام عزیزم منظورم یه شخصی با جنس مخالف بود!"
با جواب مینهو دوباره همه خندیدند،خب بله خوابگاه اسکیز همین بود. کلی خنده و شوخی که باعث میشد دیوار های خوابگاه فقط به عنوان یه سرپناه برای شب بیرون نخوابیدن نباشه،و تبدیل بشه به یک خونه واقعی؛با حس عمیق امنیت و گرمی محبت،که سبب این میشد که همه کنارهم اونجا واقعا احساس خونه و راحتی رو تجربه کنند.
در آخر با جواب قطعی کننده رابطه سونگمین و ا.ت پسرا تصمیم گرفتند با سوجو خوردن،شروع به پیوند جدید رو برای دوتا دوست عزیزشون جشن بگیرن.
***
تقریبا الان همه داشتند مـ,ـسـ,ـت میشدند.
میزی که در از جعبههای پیتزا باز و تموم شده همراه با کاغذ های ساندویچ ها که الان روی میز شناور بود،با بطری های پر و نیمه خالی سبز رنگ سوجو تزیین شده بود.
هرکی یه جوری یه طرف از میز ولو شده بود.
سر فلیکس چپ شده بود روی شونه هیونجین و خود هیونجین هم گردنشو بخاطر احساس گُر گرفتگی سرش، انداخته بود عقب و نفس های عمیق و در از بوی الکلشو از لب های نیمه بازش میداد بیرون. تقریبا فلیکس خوابش برده بود اما هیونجین هنوز یکم هوشیاری بیرون از دنیای خواب رو داشت.
جونگین به طرز مسخره اما بامزهای داشت از چانگبین بخاطر اینکه اون تیکه اخر پیتزا رو خورده شکایت میکرد،درحالی که دستای بیحسش با هر ضربه بیجونی که بدون هیچ قصدی از آسیب زدن به هیونگش میخورد به سینه بینی که با هر نفس سنگین بالا و پایین میشد؛از اون طرف هم چانگبین کاملا گیج و بدون هیچ جوابی فقط سرش چپ شده بود به سمت عقب و چپ و همش با صدایی گرفته و بلند در جواب به غرغر های مکنه عزیزشون میگفت:"گشنهام بود...به مسیح قسم یدونه دیگه برات میخرم ایناااا!"
درسته شاید این جمع بخاطر این دوتا دختر و پسر بود که تازه با هم کاپل شده بودن اما دقیقا برای همهاشون نیاز بود. یه شب که فقط شل کنن و بهجای اینکه به کمپانی و تمرینها،و هیتها گوش کنند فقط خودشونو از تمام این سیاهی های دنیا رها کنند. چرت و پرت بگن و بخندن. بعد از مدتها فقط بیدلیل خندیدن نصیب این جسم های خسته با لبخند های فیک شد،هرچند این مناسبت زیاد چیز خفنی نبود اما همین باعث شد...حداقل چند دقیقه اینها فقط چندتا پسر و دختر بیست و چند سالشه باشن؛بهجای آیدل هایی که همیشه مجبور بودند برقصن و مودب باشن.
:در آخر برای همه شماهایی که با زندگیای پر از فراز و فرود دست و پنجه نرم میکنید،روزی همچنین بیپروا،با خنده های سرخوشانه و موضوعات کوچکی که سختی دنیا را برای چند لحظه متوقف میکند، آرزومندم!
_Soki.
-یه بانویی توی پارت قبلیش نوشته بود که یه پارت دیگه هم بنویسم،که داخلش سونگی و ا.ت رو مسخره کنن.😁
بفرما🫴🏼امیدوارم دوستش داشته باشید:)🤍🫂
##سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
P⁶
***
به محض اینکه پای ا.ت و سونگمین دست تو دست هم به پذیرایی خوابگاه،که همه پسر ها داخلش جمع شده بودند رسید همه نگاه ها قفل اون دوتا شد.
یه لحظه مکث...
و بعد بوم!
انفجار!
همه پسرا با چشم هایی پر از برق،که حاکی از این بود که دهن مینهو و چان بسته نمونده و راز کوچیکی که حالا نمیشد بهش گفت راز رو برملا کرده بودند صداشون بلند شد.
"بهبهـــــــــــه! خانوم و آقا بالاخره تشریف آوردن!"
اولین صدایی که بلند شد،صدای جونگین بود. بعدش که صدای فلیکس و بقیه دیوار های خونه رو به لرزه درآورد.
"نه بابااااااااا؟! جدی پاپی پابو ما با پرنسس گروه رل زد؟!"
چانگبین از سر گیم بلند شد و بلافاصله پرید و زد رو شونه سونگمین.
"مبارک باشه بابا! بالاخره حداقل یکی اینجا-نه دوتا..دونفر از سینگلی دراومدن!"
سونگمین هم با لبخندی شیطون دست عشقششو فشار داد،نگاهی به چشمای دختر کنارش داد بعد چشماش روی چانی که با لبخند مهربونی داشت بهشون نگاه میکرد قفل شد و رو به هیونگش گفت:"آره دیگه...ما دو تا هم از سینگلی دراومدیم پیرمرد چان هنوز *اَلافه!"
بعد همه،از خودش تا ا.ت زدن زیر خنده،فقط چانی که صورتش به یه حالت بیحس رفته بود داشت بهشون نگاه میکرد.
دومین هیونگش زد روی شونه بزرگترین عضو و با خندهای،همراه با لحنی مثل همدردی گفت:"عیب نداره چانی،عیب نداره... منم قرارها تا آخر عمر بیخ ریش خودت بمونمـ,!"
که بلافاصله حرفش با صدای جیسونگی که با داد داشت اعتراض میکرد قطع شد:"چی گفتی لیمینهووووووو؟! منو گردن نگرفتی مگـــــــــــــــه؟!"
"معذرت میخوام عزیزم منظورم یه شخصی با جنس مخالف بود!"
با جواب مینهو دوباره همه خندیدند،خب بله خوابگاه اسکیز همین بود. کلی خنده و شوخی که باعث میشد دیوار های خوابگاه فقط به عنوان یه سرپناه برای شب بیرون نخوابیدن نباشه،و تبدیل بشه به یک خونه واقعی؛با حس عمیق امنیت و گرمی محبت،که سبب این میشد که همه کنارهم اونجا واقعا احساس خونه و راحتی رو تجربه کنند.
در آخر با جواب قطعی کننده رابطه سونگمین و ا.ت پسرا تصمیم گرفتند با سوجو خوردن،شروع به پیوند جدید رو برای دوتا دوست عزیزشون جشن بگیرن.
***
تقریبا الان همه داشتند مـ,ـسـ,ـت میشدند.
میزی که در از جعبههای پیتزا باز و تموم شده همراه با کاغذ های ساندویچ ها که الان روی میز شناور بود،با بطری های پر و نیمه خالی سبز رنگ سوجو تزیین شده بود.
هرکی یه جوری یه طرف از میز ولو شده بود.
سر فلیکس چپ شده بود روی شونه هیونجین و خود هیونجین هم گردنشو بخاطر احساس گُر گرفتگی سرش، انداخته بود عقب و نفس های عمیق و در از بوی الکلشو از لب های نیمه بازش میداد بیرون. تقریبا فلیکس خوابش برده بود اما هیونجین هنوز یکم هوشیاری بیرون از دنیای خواب رو داشت.
جونگین به طرز مسخره اما بامزهای داشت از چانگبین بخاطر اینکه اون تیکه اخر پیتزا رو خورده شکایت میکرد،درحالی که دستای بیحسش با هر ضربه بیجونی که بدون هیچ قصدی از آسیب زدن به هیونگش میخورد به سینه بینی که با هر نفس سنگین بالا و پایین میشد؛از اون طرف هم چانگبین کاملا گیج و بدون هیچ جوابی فقط سرش چپ شده بود به سمت عقب و چپ و همش با صدایی گرفته و بلند در جواب به غرغر های مکنه عزیزشون میگفت:"گشنهام بود...به مسیح قسم یدونه دیگه برات میخرم ایناااا!"
درسته شاید این جمع بخاطر این دوتا دختر و پسر بود که تازه با هم کاپل شده بودن اما دقیقا برای همهاشون نیاز بود. یه شب که فقط شل کنن و بهجای اینکه به کمپانی و تمرینها،و هیتها گوش کنند فقط خودشونو از تمام این سیاهی های دنیا رها کنند. چرت و پرت بگن و بخندن. بعد از مدتها فقط بیدلیل خندیدن نصیب این جسم های خسته با لبخند های فیک شد،هرچند این مناسبت زیاد چیز خفنی نبود اما همین باعث شد...حداقل چند دقیقه اینها فقط چندتا پسر و دختر بیست و چند سالشه باشن؛بهجای آیدل هایی که همیشه مجبور بودند برقصن و مودب باشن.
:در آخر برای همه شماهایی که با زندگیای پر از فراز و فرود دست و پنجه نرم میکنید،روزی همچنین بیپروا،با خنده های سرخوشانه و موضوعات کوچکی که سختی دنیا را برای چند لحظه متوقف میکند، آرزومندم!
_Soki.
-یه بانویی توی پارت قبلیش نوشته بود که یه پارت دیگه هم بنویسم،که داخلش سونگی و ا.ت رو مسخره کنن.😁
بفرما🫴🏼امیدوارم دوستش داشته باشید:)🤍🫂
##سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
- ۳۹۳
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط