م روم

مي روم…

مي روم…
به کجا…؟
نمی‌دانم…
حس بدی ست…
بی مقصدی…!
کاش نه باران بند مي آمد…
نه خیابان به انتها مي رسید
دیدگاه ها (۱۱)

در سرم شهری‌ستکه هیچ‌وقت شب نمی‌شود؛پر از خیابان‌های بی‌انته...

قهوه رسیدباران آمدرهگذران اماشبیه تو نبودند...هرچه از دلتنگی...

در اعماق افکارم، راهی جز سقوط نیست...هرچه بیشتر می‌اندیشم، ع...

⃟🍁بوی خاک باران‌خورده،شبیه حرفی‌ست که هیچ‌وقت گفته نشد،اما ...

احساس می‌کنم پاییز آسمان را به من نزدیک‌تر می‌کندانگار هدیه ...

می‌دانم فاصله گاهی امتحان بزرگی‌ست، اما یاد تو، گرمای حضور ت...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

باباجونِ مهربونماز وقتی رفتی، انگار تمام من را با خودت بردی...

🌼 یکی از آقایان که نمی‌دانم الان مرحوم شده اند یا در قید حیا...

🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمزخیاطی پیر، عادت عجیبی داشت. هر لباس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط