کپشنن💘😫
کپشنن💘😫
عروسک من😈🔞
پارت هفتاد و چهار
گونه امو نوازش کرد و لب برچید
-عادت کن عروسکم
+ولی ما
دستشو حرکت داد روی گونه ام و به ارومی نوازش کرد
-اومدیم بیشتر آشنا شیم
لبخند ریزی زدم که دستشو برداشت
یه دستمو روی گونه ام گذاشتم و لب برچیدم
+اخه تو از همچی من خبر داری این ۳۰ روز رو
بهم فرصت دادی که تورو بشناسم و عاشقت شم
لبخند کجی زد و لب برچید
-چقدر باهوش شدی خانومم
قهوه امو خوردم که لب برچیدم
+شکی در این نبود که حتی قهوه ای که دوست
دارمو سفارش بدی
لبخند ریزی زد و لب برچید
-هر چی عروسکم بخواد یا دوست داشته
باشه باید فراهم باشه
دستامو روی لپام گذاشتم داشت آتیش میگرفت
+عه نیک لوسم نکن
خندید که چشممو دادم به میز بغلی دادم
یه دختر که بهش میومد همسن من باشه و یه پسر که بهش
میومد همسنش باشه وای خیلی بهم میومدن
یهو پسره دستشو گذاشت روی دست دختره
لپای دختره گل افتاد چشمامو دادم به نیک که بهم خیره بود
دستمو به موهام کشیدم که یه دختر با قد متوسط و چشمای درشت ی پیش میزمون ایستاد و لب برچید
-سلام زوج زیبا میخواین ازتون عکس بگیرم
نیک اخمی کرد که با ذوق یهویی لب برچیدم
+اره یهو نیک صندلیمو به طرف خودش کشید که هینی
کشیدم نگاه چند نفر به خودمون موند
+اِ نیک .
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
عروسک من😈🔞
پارت هفتاد و چهار
گونه امو نوازش کرد و لب برچید
-عادت کن عروسکم
+ولی ما
دستشو حرکت داد روی گونه ام و به ارومی نوازش کرد
-اومدیم بیشتر آشنا شیم
لبخند ریزی زدم که دستشو برداشت
یه دستمو روی گونه ام گذاشتم و لب برچیدم
+اخه تو از همچی من خبر داری این ۳۰ روز رو
بهم فرصت دادی که تورو بشناسم و عاشقت شم
لبخند کجی زد و لب برچید
-چقدر باهوش شدی خانومم
قهوه امو خوردم که لب برچیدم
+شکی در این نبود که حتی قهوه ای که دوست
دارمو سفارش بدی
لبخند ریزی زد و لب برچید
-هر چی عروسکم بخواد یا دوست داشته
باشه باید فراهم باشه
دستامو روی لپام گذاشتم داشت آتیش میگرفت
+عه نیک لوسم نکن
خندید که چشممو دادم به میز بغلی دادم
یه دختر که بهش میومد همسن من باشه و یه پسر که بهش
میومد همسنش باشه وای خیلی بهم میومدن
یهو پسره دستشو گذاشت روی دست دختره
لپای دختره گل افتاد چشمامو دادم به نیک که بهم خیره بود
دستمو به موهام کشیدم که یه دختر با قد متوسط و چشمای درشت ی پیش میزمون ایستاد و لب برچید
-سلام زوج زیبا میخواین ازتون عکس بگیرم
نیک اخمی کرد که با ذوق یهویی لب برچیدم
+اره یهو نیک صندلیمو به طرف خودش کشید که هینی
کشیدم نگاه چند نفر به خودمون موند
+اِ نیک .
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
- ۶۴۷
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط