Part 15

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

Part 15

لب‌هام رو روی هم فشردم..
اصلا قصد بحث‌کردن نداشتم.. به‌اندازه‌ی کافی خسته بودم بااین‌حال طرز حرف‌زدنش جوری بود که انگار از همین حالا هم حق نداشتم حتی درباره‌ی حرف‌هاش سوال کنم..

زیر لب گفتم..

+ فقط پرسیدم...

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم ثابت موند..

_و منم جوابت رو دادم..

دیگه چیزی نگفتم..
چند لحظه بعد دوباره تصویر تهیونگ توی ذهنم زنده شد دستش روی شونم.. نگاه نگرانش و آخرین باری که بغلم کرده بود..
بی‌اختیار سرم رو به سمت پنجره چرخوندم و آهی عمیق از سر دلتنگی و بغض کردم..
دلم براش تنگ شده بود.. با اینکه هنوز چند دقیقه هم از رفتنم نگذشته بود..

_ به چی فکر می‌کنی؟(بم)

صداش باعث شد از فکر بیرون بیام...

+ هیچی..

نگاهش به جلو بود..

_ من از جواب‌های نصفه‌نیمه خوشم نمیاد نلا.

صداش به شدت خمار و خشک به گوشم میرسید..
نگاهم رو به سمتش برگردوندم..

+داشتم به تهیونگ فکر می‌کردم

فکش برای لحظه‌ای منقبض شد..
تغییرش خیلی کوتاه بود..
انقدر کوتاه که اگر تمام حواسم بهش نبود متوجهش نمی‌شدم..

_هنوز از تالار بیرون نیومدیم دلت براش تنگ شده.. عجیبه

از لحنش جا خوردم...

+اون برادرمه جونگکوک... حق بده که دلتنگ کسی بشم که تمام محبت و عشقشو بهم داده.. و نزاشته توی زندگیم هیچی بد بگذره..
به جز این اتفاقات..

تیکه اخرش رو اروم گفتم..
نگاهش تیزتر شد..

_ عجیبه.. هنوزم فکرت پیش اونه

قلبم توی سینه ام محکم‌تر زد..
چند لحظه فقط بهش خیره موندم.. نمی فهمیدم چرا باید از رابطه‌ی من و برادرم ناراحت باشه.. تهیونگ تنها کسی بود که توی اون تالار باعث شده بود احساس کنم هنوز یه تیکه از زندگی قبلیم رو دارم..

+نمی‌فهمم چرا این‌طوری حرف می‌زنی..

جونگکوک سرش رو کمی به سمتم چرخوند..

_ قرار نیست همه‌چیزو بفهمی بچه

قلبم برای لحظه ای نزد..
بعد نگاهش رو ازم گرفت و به پنجره‌ی روبه‌رو خیره شد..
ساکت موندم..

30 مین بعد..

ماشین وارد محوطه ی عمارت شد..
نگاهم به ساختمون بزرگی افتاد که مقابلمون بود و ناخوداگاه ماتم برد..
عمارتی بزرگ با ترکیب مشکی و قهوه‌ای تیره، پنجره‌های بلند و ستون‌های عظیمش..
بخش‌هایی از نمای ساختمون با سنگ‌های قهوه‌ای تیره کار شده بود و قاب‌های مشکی پنجره‌ها.. ظاهر لوکس و درعین‌حال تاریکی بهش می‌دادن.. نورهای گرم و کم‌رنگی هم از پشت پنجره‌ها دیده می‌شدن..
چند لحظه فقط خیره موندم..
این حتی از عمارت خودمونم بزرگ‌تر بود..
ماشین جلوی ورودی متوقف شد..
جونگکوک پیاده شد و در سمت من رو باز کرد..

_پیاده شو..

نگاهم رو از عمارت گرفتم و از ماشین پیاده شدم..
بدون اینکه چیزی بگم دنبالش به سمت ورودی راه افتادم..از در اصلی وارد سالن عمارت شدیم..
نگاهم به اطراف چرخید..
دیدگاه ها (۱۵)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️در انتهای تالار، ریگیلوس بلک که تا آن لحظه...

پارت دهم فلش بک به دیشب تهیونگ: بلخره رسیدم خونه‌ی جونگکوک ا...

پارت ۲۲

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟎ویو جونگکوکجونگکوک هنوز به در خیره بود...

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁸چند قدم به سمتم اومد.روبه‌روش وایسادم...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط