──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁸⁸
چند قدم به سمتم اومد.
روبهروش وایسادم و آروم گفتم:تهیونگ..
ابروهاش کمی بالا رفت.
_هوم؟
چند لحظه مردد موندم.
نمیخواستم چیزی بیشتر از حد لازم بگم.
+خودت گفتی..هر وقت کمک لازم داشتم،بهت بگم
نگاهش جدیتر شد.
_چی شده؟
نفسمو آروم بیرون دادم و گفتم:یه تلفن میخوام
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:برای چی؟
نگاهمو ازش گرفتم.
+فقط..لازم دارم با یکی تماس بگیرم
تهیونگ چیزی نگفت.
اما نگاهش..نگاهش همه چیز رو فهمیده بود.
چند لحظه به صورتم خیره موند.
بعد خیلی آروم پرسید:میخوای از اینجا بری؟
قلبم فرو ریخت.
سرمو بالا آوردم،مستقیم نگاهش کردم و گفتم:من همچین چیزی نگفتم
لبخند خیلی کمرنگی زد..
لبخندی که بیشتر از هر چیزی غمگین بود.
نگاهش برای لحظهای روی چشمهام موند.
_فقط یه چیزو بهم بگو،رینا..
مکث کرد.
_اگه واقعاً تصمیم گرفتی بری..مطمئنی این بهترین راهه؟
دستم ناخودآگاه مشت شد.
از نگاهش میشد فهمید که چیزی بیشتر از حرفهام میدونه.
انگار نقشهای که حتی اسمش رو نیاورده بودم،برای اون کاملاً واضح بود.
و چیزی که بیشتر از همه منو به هم ریخت..
نگرانی توی چشمهاش بود.
نگرانیِ کسی که نمیخواست مانعم بشه..
اما از رفتنم هم خوشحال نبود.
بعد از چند لحظه،دستش رو داخل جیب کتش برد و یه گوشی بیرون آورد.
به سمتم گرفت.
_بگیر
با تعجب به گوشی نگاه کردم.
+تو..سؤال نمیپرسی؟
نگاهش نرم شد.
آروم گفت:اگه بخوای بگی،خودت میگی
گوشی رو از دستش گرفتم.
اما قبل از اینکه برگرده،خیلی آروم گفت:فقط حواست به خودت باشه
سرمو تکون دادم.
+ممنونم
تهیونگ چند ثانیه دیگه نگاهم کرد.
بعد برگشت و به سمت عمارت رفت.
من همونجا وایساده بودم و به گوشی توی دستم خیره شده بودم..
اونشب به کای زنگ زدم.
فقط تونست تا یهجاهای نقشه رو بهم توضیح بده.
چون امکان داشت خط کنترل بشه.
پنج روز از رفتن جونگکوک میگذشت.
صبح،برای اولین بار حتی حوصلهی پایین رفتن هم نداشتم.
توی اتاقم موندم و بیشتر روز رو با کتاب گذروندم.
دوهیون چند بار اومد پیشم،اما حتی حضور اون هم نتونست اون حس خالی رو از بین ببره.
عصر،کنار پنجره وایسادم.
و به حیاطی که غرق سکوت بود چشم دوختم.
اما هر بار چشمم به جای خالی رولزرویس میافتاد،یه حس عجیبی توی دلم میپیچید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁸⁸
چند قدم به سمتم اومد.
روبهروش وایسادم و آروم گفتم:تهیونگ..
ابروهاش کمی بالا رفت.
_هوم؟
چند لحظه مردد موندم.
نمیخواستم چیزی بیشتر از حد لازم بگم.
+خودت گفتی..هر وقت کمک لازم داشتم،بهت بگم
نگاهش جدیتر شد.
_چی شده؟
نفسمو آروم بیرون دادم و گفتم:یه تلفن میخوام
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:برای چی؟
نگاهمو ازش گرفتم.
+فقط..لازم دارم با یکی تماس بگیرم
تهیونگ چیزی نگفت.
اما نگاهش..نگاهش همه چیز رو فهمیده بود.
چند لحظه به صورتم خیره موند.
بعد خیلی آروم پرسید:میخوای از اینجا بری؟
قلبم فرو ریخت.
سرمو بالا آوردم،مستقیم نگاهش کردم و گفتم:من همچین چیزی نگفتم
لبخند خیلی کمرنگی زد..
لبخندی که بیشتر از هر چیزی غمگین بود.
نگاهش برای لحظهای روی چشمهام موند.
_فقط یه چیزو بهم بگو،رینا..
مکث کرد.
_اگه واقعاً تصمیم گرفتی بری..مطمئنی این بهترین راهه؟
دستم ناخودآگاه مشت شد.
از نگاهش میشد فهمید که چیزی بیشتر از حرفهام میدونه.
انگار نقشهای که حتی اسمش رو نیاورده بودم،برای اون کاملاً واضح بود.
و چیزی که بیشتر از همه منو به هم ریخت..
نگرانی توی چشمهاش بود.
نگرانیِ کسی که نمیخواست مانعم بشه..
اما از رفتنم هم خوشحال نبود.
بعد از چند لحظه،دستش رو داخل جیب کتش برد و یه گوشی بیرون آورد.
به سمتم گرفت.
_بگیر
با تعجب به گوشی نگاه کردم.
+تو..سؤال نمیپرسی؟
نگاهش نرم شد.
آروم گفت:اگه بخوای بگی،خودت میگی
گوشی رو از دستش گرفتم.
اما قبل از اینکه برگرده،خیلی آروم گفت:فقط حواست به خودت باشه
سرمو تکون دادم.
+ممنونم
تهیونگ چند ثانیه دیگه نگاهم کرد.
بعد برگشت و به سمت عمارت رفت.
من همونجا وایساده بودم و به گوشی توی دستم خیره شده بودم..
اونشب به کای زنگ زدم.
فقط تونست تا یهجاهای نقشه رو بهم توضیح بده.
چون امکان داشت خط کنترل بشه.
پنج روز از رفتن جونگکوک میگذشت.
صبح،برای اولین بار حتی حوصلهی پایین رفتن هم نداشتم.
توی اتاقم موندم و بیشتر روز رو با کتاب گذروندم.
دوهیون چند بار اومد پیشم،اما حتی حضور اون هم نتونست اون حس خالی رو از بین ببره.
عصر،کنار پنجره وایسادم.
و به حیاطی که غرق سکوت بود چشم دوختم.
اما هر بار چشمم به جای خالی رولزرویس میافتاد،یه حس عجیبی توی دلم میپیچید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲.۱k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط