_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
در انتهای تالار، ریگیلوس بلک که تا آن لحظه کنار شومینه ایستاده بود، صاف ایستاد.
سیریوس نگاهش را به سمت راهرو چرخاند.
«تو هم شنیدی؟»
ریگیلوس چیزی نگفت.
مارلین که کنار او ایستاده بود، آهسته دستش را روی بازوی همسرش گذاشت.
«ریگیلوس...»
او فقط یک کلمه گفت:
«عمارت.»
والبورگا بلک که تازه وارد تالار شده بود، با شنیدن این کلمه ایستاد.
چهرهاش برای اولین بار تغییر کرد.
«اسمش رو اینجا نیار.»
لورنزو برکشایر که از کنار در ورودی شاهد ماجرا بود، با تعجب پرسید:
«کدوم عمارت؟»
هیچکس جواب نداد.
دارلا و شارلوت، که در گوشهی دیگر تالار بودند، به بزرگترها نگاه میکردند.
و درست در همان لحظه...
از پشت پنجره، در میان مه، دو نور زردرنگ روشن شد.
پاندورا آرام از جا بلند شد.
«اونجا کسی هست؟»
ایوان به سمت پنجره رفت.
نورها تکان خوردند.
یک قدم جلوتر آمدند.
بعد یک قدم دیگر.
تا اینکه شکل واقعیشان مشخص شد.
دو پنجرهی روشن.
پنجرههای عمارت متروکهی خاندانهای قدیمی.
عمارت سالها بود خالی بود.
اما حالا—
در انتهای تالار، ریگیلوس بلک که تا آن لحظه کنار شومینه ایستاده بود، صاف ایستاد.
سیریوس نگاهش را به سمت راهرو چرخاند.
«تو هم شنیدی؟»
ریگیلوس چیزی نگفت.
مارلین که کنار او ایستاده بود، آهسته دستش را روی بازوی همسرش گذاشت.
«ریگیلوس...»
او فقط یک کلمه گفت:
«عمارت.»
والبورگا بلک که تازه وارد تالار شده بود، با شنیدن این کلمه ایستاد.
چهرهاش برای اولین بار تغییر کرد.
«اسمش رو اینجا نیار.»
لورنزو برکشایر که از کنار در ورودی شاهد ماجرا بود، با تعجب پرسید:
«کدوم عمارت؟»
هیچکس جواب نداد.
دارلا و شارلوت، که در گوشهی دیگر تالار بودند، به بزرگترها نگاه میکردند.
و درست در همان لحظه...
از پشت پنجره، در میان مه، دو نور زردرنگ روشن شد.
پاندورا آرام از جا بلند شد.
«اونجا کسی هست؟»
ایوان به سمت پنجره رفت.
نورها تکان خوردند.
یک قدم جلوتر آمدند.
بعد یک قدم دیگر.
تا اینکه شکل واقعیشان مشخص شد.
دو پنجرهی روشن.
پنجرههای عمارت متروکهی خاندانهای قدیمی.
عمارت سالها بود خالی بود.
اما حالا—
- ۹۶۵
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط