𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟎
ویو جونگکوک
جونگکوک هنوز به در خیره بود.
ـ «کیه؟»
اِریا جواب نداد.
رفت سمت میز و پوشهای رو برداشت.
جونگکوک پشت سرش راه افتاد.
ـ «رئیس.»
اِریا ایستاد.
ـ «چیه؟»
ـ «من از جواب نصفه خوشم نمیاد.»
اِریا برگشت سمتش.
ـ «لازم نیست همهچیز رو بدونی.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «پس چرا منو آوردی اینجا؟»
اِریا چند لحظه نگاهش کرد.
ـ «چون تو توی این ماجرا گیر افتادی.»
ـ «و تو فکر کردی میتونی ازم استفاده کنی.»
ـ «دقیقاً.»
تهیونگ که کمی دورتر ایستاده بود، زیر لب گفت:
ـ «حداقل صادقه.»
هر دو همزمان نگاهش کردن.
ـ «چی؟»
تهیونگ دستهاش رو بالا برد.
ـ «هیچی.»
اِریا پوشه رو باز کرد.
عکس همون مرد روی اولین صفحه بود.
ـ «اسمش کِین.»
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
ـ «عضو باند رقیبه؟»
ـ «قبلاً بود.»
ـ «قبلاً؟»
اِریا سرش رو تکون داد.
ـ «سالها پیش ناپدید شد.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ «پس چرا برگشته؟»
اِریا پوشه رو بست.
ـ «نمیدونم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «من یه حدس دارم.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ـ «اون فایل.»
چهرهی اِریا جدی شد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «کِین دنبال همون چیزیه که ما توی فایل دیدیم.»
تهیونگ آهسته گفت:
ـ «یعنی هنوز تموم نشده؟»
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
بیرون، چند ماشین ناشناس از محوطه دور میشدن.
ـ «نه.»
پوزخند کوچیکی زد.
ـ «تازه شروع شده.»
ادامه دارد...
فعلا تو خماری بمونین😍
شرط نداریم امشب باز پارت میزارم
(ببین چه خاله خوبی دارین👅)
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟎
ویو جونگکوک
جونگکوک هنوز به در خیره بود.
ـ «کیه؟»
اِریا جواب نداد.
رفت سمت میز و پوشهای رو برداشت.
جونگکوک پشت سرش راه افتاد.
ـ «رئیس.»
اِریا ایستاد.
ـ «چیه؟»
ـ «من از جواب نصفه خوشم نمیاد.»
اِریا برگشت سمتش.
ـ «لازم نیست همهچیز رو بدونی.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «پس چرا منو آوردی اینجا؟»
اِریا چند لحظه نگاهش کرد.
ـ «چون تو توی این ماجرا گیر افتادی.»
ـ «و تو فکر کردی میتونی ازم استفاده کنی.»
ـ «دقیقاً.»
تهیونگ که کمی دورتر ایستاده بود، زیر لب گفت:
ـ «حداقل صادقه.»
هر دو همزمان نگاهش کردن.
ـ «چی؟»
تهیونگ دستهاش رو بالا برد.
ـ «هیچی.»
اِریا پوشه رو باز کرد.
عکس همون مرد روی اولین صفحه بود.
ـ «اسمش کِین.»
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
ـ «عضو باند رقیبه؟»
ـ «قبلاً بود.»
ـ «قبلاً؟»
اِریا سرش رو تکون داد.
ـ «سالها پیش ناپدید شد.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ «پس چرا برگشته؟»
اِریا پوشه رو بست.
ـ «نمیدونم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «من یه حدس دارم.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ـ «اون فایل.»
چهرهی اِریا جدی شد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «کِین دنبال همون چیزیه که ما توی فایل دیدیم.»
تهیونگ آهسته گفت:
ـ «یعنی هنوز تموم نشده؟»
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
بیرون، چند ماشین ناشناس از محوطه دور میشدن.
ـ «نه.»
پوزخند کوچیکی زد.
ـ «تازه شروع شده.»
ادامه دارد...
فعلا تو خماری بمونین😍
شرط نداریم امشب باز پارت میزارم
(ببین چه خاله خوبی دارین👅)
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۶.۱k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط