𝑴𝒚 𝑵𝒂𝒎𝒆𝒍𝒆𝒔𝒔
𝑴𝒚 𝑵𝒂𝒎𝒆𝒍𝒆𝒔𝒔
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 04
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
آلپ فرانسه ب او لقب دیوانه داده بودند. اسکی بازهای حرفهای از او متنفر بودند. او اهل یکی از کیبوتص ¹ های اسرائیل بود و تا سن بیست و پنج سالگی برف ندیده بود، اما میتوان گفت در نگاه اول عاشق برف شده بود. جونگکوک ² هیچوقت ب او اهمیت نمیداد، او بسیار جدی بود،
درست مثل مذهبیها و طوری دربارة برف حرف میزد که آدم را معذب و دچار تردید میکرد. آدم دلش میخواست ب او بگوید اشکالی ندارد،
این فقط برف است، چرا آنقدر بزرگش میکنی، اینقدر مهمش نکن، رهایش کن، همین که هست، کافی است. واژگان. تقریباً میتوان از هرچیزی واژه ساخت. فکر کردن هستید.
او یک یهودی درشت هیکل، قوی و بور بود که خانوادهاش در جریان جنگ به دست آلمانی ها قتل عام شده بودند، البته میتوان گفت تا زمانی که کسی از آن یک بیماری فرضی نسازد، اشکالی ندارد. کسی به نام اَلک ژانو ³ هم بود، مردی فرانسوی اهل شامونی ⁴ که احتمالاً بهترین متخصص اسلام در بین راهنمایان آلپ بود.
او زن بدکاره ای داشت. روزی مچ زنش را با یکی از بهترین دوستانش گرفته بود. هرچند هنوزهم خیلی مطمئن نبود. این ماجرا سوءظن اَلک را نسبت به فرزندانش برانگیخته بود. او سعی میکرد از روی عکس بچههایش چهرهٔ تمام شاگردانی را که با خودش برای صعود به کوه برده بود. بخاطر بیاورد. جونگکوک
نمیتوانست درک کند که چرا این موضوع اینقدر برای او مهم است. این فقط یکی از مواردی بود که دنیا برایش ساخته شده بود. اَلک عکس بچههایش را روی میزکلبه بوگ موران ⁵ پهن میکرد و به آنها خیره میشد. دو پسر و یک دختر داشت و
جونگکوک به او گفت: 《 محض رضای خدا، این موضوع رو فراموش کن》
او گفت: 《فکر میکنم بزرگه خیلی شبیه منه》
《آره》
حتی با به پا کردن چوب اسکی هایت و بیرون رفتن از کلبه هم نمیتوانستی از شرش خلاص شوی. جایی برای رفتن نبود. برفی درکار نبود. تابستان بود. راه گریزی از آن......
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 04
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
آلپ فرانسه ب او لقب دیوانه داده بودند. اسکی بازهای حرفهای از او متنفر بودند. او اهل یکی از کیبوتص ¹ های اسرائیل بود و تا سن بیست و پنج سالگی برف ندیده بود، اما میتوان گفت در نگاه اول عاشق برف شده بود. جونگکوک ² هیچوقت ب او اهمیت نمیداد، او بسیار جدی بود،
درست مثل مذهبیها و طوری دربارة برف حرف میزد که آدم را معذب و دچار تردید میکرد. آدم دلش میخواست ب او بگوید اشکالی ندارد،
این فقط برف است، چرا آنقدر بزرگش میکنی، اینقدر مهمش نکن، رهایش کن، همین که هست، کافی است. واژگان. تقریباً میتوان از هرچیزی واژه ساخت. فکر کردن هستید.
او یک یهودی درشت هیکل، قوی و بور بود که خانوادهاش در جریان جنگ به دست آلمانی ها قتل عام شده بودند، البته میتوان گفت تا زمانی که کسی از آن یک بیماری فرضی نسازد، اشکالی ندارد. کسی به نام اَلک ژانو ³ هم بود، مردی فرانسوی اهل شامونی ⁴ که احتمالاً بهترین متخصص اسلام در بین راهنمایان آلپ بود.
او زن بدکاره ای داشت. روزی مچ زنش را با یکی از بهترین دوستانش گرفته بود. هرچند هنوزهم خیلی مطمئن نبود. این ماجرا سوءظن اَلک را نسبت به فرزندانش برانگیخته بود. او سعی میکرد از روی عکس بچههایش چهرهٔ تمام شاگردانی را که با خودش برای صعود به کوه برده بود. بخاطر بیاورد. جونگکوک
نمیتوانست درک کند که چرا این موضوع اینقدر برای او مهم است. این فقط یکی از مواردی بود که دنیا برایش ساخته شده بود. اَلک عکس بچههایش را روی میزکلبه بوگ موران ⁵ پهن میکرد و به آنها خیره میشد. دو پسر و یک دختر داشت و
جونگکوک به او گفت: 《 محض رضای خدا، این موضوع رو فراموش کن》
او گفت: 《فکر میکنم بزرگه خیلی شبیه منه》
《آره》
حتی با به پا کردن چوب اسکی هایت و بیرون رفتن از کلبه هم نمیتوانستی از شرش خلاص شوی. جایی برای رفتن نبود. برفی درکار نبود. تابستان بود. راه گریزی از آن......
- ۸۰۲
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط