مافیای من — قسمت ۱۹
مافیای من — قسمت ۱۹
رازی که به او مربوط بود
ماشین همچنان در سکوت حرکت میکرد.
ات از پنجره بیرون را نگاه میکرد، بیخبر از اینکه جونگکوک هنوز درگیر همان جملهای بود که چند ثانیه قبل شنیده بود.
«گذشتهی خانوادگی اون دختر با پروندهی شما ارتباط داره.»
جونگکوک گوشی را پایین آورد.
ات برگشت سمتش.
— چی شده؟
— هیچی.
ات چشمهایش را ریز کرد.
— دوباره «هیچی»؟
— بله.
— شما خیلی از این کلمه استفاده میکنید.
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— چون زیاد سؤال میپرسی.
ات خواست جواب بدهد، اما ناگهان ماشین ترمز آرامی کرد.
ات دستش را به صندلی گرفت.
— چی شد؟
جونگکوک از پنجره بیرون را نگاه کرد.
خیابان تقریباً خالی بود.
— مسیر رو عوض کن.
راننده فوراً مسیر دیگری را انتخاب کرد.
ات با شک پرسید:
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
ات چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
این بار چیزی در چهرهی جونگکوک فرق داشت.
نه ترس.
نه عصبانیت.
نگرانی.
اما آنقدر کمرنگ بود که اگر ات دقیق نگاه نمیکرد، متوجه نمیشد.
— جونگکوک...
جونگکوک نگاهش کرد.
ات آرام پرسید:
— اتفاقی برای من افتاده؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— هنوز نه.
ات با شنیدن «هنوز» بیشتر نگران شد.
— این یعنی چی؟
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
— یعنی امشب تنها بیرون نرو.
— چرا؟
— چون من گفتم.
ات اخم کرد.
— باز هم دستور...
جونگکوک این بار خیلی آرام گفت:
— نه.
ات ساکت شد.
— این یکی خواهشه.
ات انتظار این جمله را نداشت.
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد ات خیلی آرام گفت:
— باشه.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
شاید خودش هم انتظار نداشت ات اینقدر راحت قبول کند.
ات شانه بالا انداخت.
— فقط چون گفتی «خواهش».
جونگکوک چیزی نگفت.
اما نگاهش برای یک لحظه نرمتر شد.
خیلی کوتاه.
---
همان شب
جونگکوک وارد اتاق مخفی خودش شد.
پوشهای روی میز قرار داشت.
روی جلد آن نوشته شده بود:
پرونده: خانوادهی ات
جونگکوک چند ثانیه فقط به اسم نگاه کرد.
بعد پرونده را باز کرد.
صفحهی اول...
یک عکس قدیمی بود.
جونگکوک ناگهان متوقف شد.
چشمهایش روی عکس ثابت ماند.
پشت عکس یک تاریخ نوشته شده بود.
پنج سال قبل.
و کنار آن...
نام فردی که جونگکوک سالها تصور میکرد مرده است.
جونگکوک زیر لب گفت:
— پس تو...
صفحه را ورق زد.
مدرکی دیگر.
یک قرارداد.
یک امضا.
و یک اسم.
پدر ات.
جونگکوک برای چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماند.
پس از پنج سال...
یکی از بزرگترین رازهای زندگیاش دوباره برگشته بود.
و این بار...
به دختری مربوط میشد که خودش نمیتوانست به راحتی از ذهنش بیرون برود.
حمایتتتت
رازی که به او مربوط بود
ماشین همچنان در سکوت حرکت میکرد.
ات از پنجره بیرون را نگاه میکرد، بیخبر از اینکه جونگکوک هنوز درگیر همان جملهای بود که چند ثانیه قبل شنیده بود.
«گذشتهی خانوادگی اون دختر با پروندهی شما ارتباط داره.»
جونگکوک گوشی را پایین آورد.
ات برگشت سمتش.
— چی شده؟
— هیچی.
ات چشمهایش را ریز کرد.
— دوباره «هیچی»؟
— بله.
— شما خیلی از این کلمه استفاده میکنید.
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— چون زیاد سؤال میپرسی.
ات خواست جواب بدهد، اما ناگهان ماشین ترمز آرامی کرد.
ات دستش را به صندلی گرفت.
— چی شد؟
جونگکوک از پنجره بیرون را نگاه کرد.
خیابان تقریباً خالی بود.
— مسیر رو عوض کن.
راننده فوراً مسیر دیگری را انتخاب کرد.
ات با شک پرسید:
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
ات چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
این بار چیزی در چهرهی جونگکوک فرق داشت.
نه ترس.
نه عصبانیت.
نگرانی.
اما آنقدر کمرنگ بود که اگر ات دقیق نگاه نمیکرد، متوجه نمیشد.
— جونگکوک...
جونگکوک نگاهش کرد.
ات آرام پرسید:
— اتفاقی برای من افتاده؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— هنوز نه.
ات با شنیدن «هنوز» بیشتر نگران شد.
— این یعنی چی؟
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
— یعنی امشب تنها بیرون نرو.
— چرا؟
— چون من گفتم.
ات اخم کرد.
— باز هم دستور...
جونگکوک این بار خیلی آرام گفت:
— نه.
ات ساکت شد.
— این یکی خواهشه.
ات انتظار این جمله را نداشت.
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد ات خیلی آرام گفت:
— باشه.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
شاید خودش هم انتظار نداشت ات اینقدر راحت قبول کند.
ات شانه بالا انداخت.
— فقط چون گفتی «خواهش».
جونگکوک چیزی نگفت.
اما نگاهش برای یک لحظه نرمتر شد.
خیلی کوتاه.
---
همان شب
جونگکوک وارد اتاق مخفی خودش شد.
پوشهای روی میز قرار داشت.
روی جلد آن نوشته شده بود:
پرونده: خانوادهی ات
جونگکوک چند ثانیه فقط به اسم نگاه کرد.
بعد پرونده را باز کرد.
صفحهی اول...
یک عکس قدیمی بود.
جونگکوک ناگهان متوقف شد.
چشمهایش روی عکس ثابت ماند.
پشت عکس یک تاریخ نوشته شده بود.
پنج سال قبل.
و کنار آن...
نام فردی که جونگکوک سالها تصور میکرد مرده است.
جونگکوک زیر لب گفت:
— پس تو...
صفحه را ورق زد.
مدرکی دیگر.
یک قرارداد.
یک امضا.
و یک اسم.
پدر ات.
جونگکوک برای چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماند.
پس از پنج سال...
یکی از بزرگترین رازهای زندگیاش دوباره برگشته بود.
و این بار...
به دختری مربوط میشد که خودش نمیتوانست به راحتی از ذهنش بیرون برود.
حمایتتتت
- ۴.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط