پارت ۱۷ — همیشه حواسم به تو هست
پارت ۱۷ — همیشه حواسم به تو هست
روز بعد، نیلسو و جونگکوک همراه دوستانشان در دانشگاه بودند.
نیلسو مشغول صحبت با یونا بود که ناگهان یکی از وسایلش از دستش افتاد.
جونگکوک که کمی دورتر ایستاده بود، سریع جلو آمد.
کوک: صبر کن، خودم برمیدارم.
نیلسو: لازم نیست، خودم میتونم.
کوک: میدونم میتونی، ولی بذار این یکی رو من انجام بدم.
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: تو زیادی حواست به منه.
جونگکوک با لبخند جواب داد:
کوک: خب... دوست دارم حواسم بهت باشه.
بعد وسایلش را به نیلسو داد.
کمی بعد، همه برای رفتن به کلاس آماده شدند. نیلسو متوجه شد که حالش کمی خسته است.
جونگکوک آرام کنارش آمد.
کوک: خستهای؟
نیلسو: یه کم.
کوک: پس امروز زیاد به خودت فشار نیار.
نیلسو: تو همیشه اینقدر مراقب منی؟
کوک: وقتی پای تو وسط باشه، آره.
نیلسو لبخند زد.
در مسیر کلاس، یکی از دوستانشان شوخیای کرد که باعث شد نیلسو کمی ناراحت شود.
جونگکوک متوجه تغییر حالتش شد.
کوک: نیلسو، خوبی؟
نیلسو: آره، چیزی نیست.
کوک: مطمئنی؟
نیلسو سری تکان داد.
جونگکوک با آرامش گفت:
کوک: اگر چیزی ناراحتت کرد، لازم نیست تنهایی تحملش کنی. میتونی با من حرف بزنی.
نیلسو چند لحظه ساکت ماند و بعد لبخند زد.
نیلسو: ممنون که همیشه حواست هست.
کوک: چون برام مهمی.
این جمله باعث شد نیلسو لبخندش عمیقتر شود.
نیلسو: تو هم برای من مهمی.
جونگکوک خندید.
کوک: پس قرارمون اینه؛ هر وقت ناراحت بودی، بهم میگی.
نیلسو: باشه.
کوک: و هر وقت خوشحال بودی هم بهم میگی.
نیلسو: اون رو چرا؟
کوک: چون دوست دارم دلیل لبخندت رو بدونم.
نیلسو خندید.
یونا که چند قدم جلوتر بود، برگشت و با دیدن آن دو گفت:
یونا: شما دوتا هنوز دارین حرف میزنین؟
نیلسو: آره!
یونا: خب پس زود بیاین، کلاس شروع میشه!
جونگکوک و نیلسو همراه بقیه راه افتادند.
جونگکوک آرام گفت:
کوک: امروز هم مراقب خودت باش.
نیلسو: تو هم همینطور.
کوک: قول.
و هر دو با لبخند وارد کلاس شدند؛ در حالی که حالا بیشتر از قبل میدانستند برای هم اهمیت دارند.
روز بعد، نیلسو و جونگکوک همراه دوستانشان در دانشگاه بودند.
نیلسو مشغول صحبت با یونا بود که ناگهان یکی از وسایلش از دستش افتاد.
جونگکوک که کمی دورتر ایستاده بود، سریع جلو آمد.
کوک: صبر کن، خودم برمیدارم.
نیلسو: لازم نیست، خودم میتونم.
کوک: میدونم میتونی، ولی بذار این یکی رو من انجام بدم.
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: تو زیادی حواست به منه.
جونگکوک با لبخند جواب داد:
کوک: خب... دوست دارم حواسم بهت باشه.
بعد وسایلش را به نیلسو داد.
کمی بعد، همه برای رفتن به کلاس آماده شدند. نیلسو متوجه شد که حالش کمی خسته است.
جونگکوک آرام کنارش آمد.
کوک: خستهای؟
نیلسو: یه کم.
کوک: پس امروز زیاد به خودت فشار نیار.
نیلسو: تو همیشه اینقدر مراقب منی؟
کوک: وقتی پای تو وسط باشه، آره.
نیلسو لبخند زد.
در مسیر کلاس، یکی از دوستانشان شوخیای کرد که باعث شد نیلسو کمی ناراحت شود.
جونگکوک متوجه تغییر حالتش شد.
کوک: نیلسو، خوبی؟
نیلسو: آره، چیزی نیست.
کوک: مطمئنی؟
نیلسو سری تکان داد.
جونگکوک با آرامش گفت:
کوک: اگر چیزی ناراحتت کرد، لازم نیست تنهایی تحملش کنی. میتونی با من حرف بزنی.
نیلسو چند لحظه ساکت ماند و بعد لبخند زد.
نیلسو: ممنون که همیشه حواست هست.
کوک: چون برام مهمی.
این جمله باعث شد نیلسو لبخندش عمیقتر شود.
نیلسو: تو هم برای من مهمی.
جونگکوک خندید.
کوک: پس قرارمون اینه؛ هر وقت ناراحت بودی، بهم میگی.
نیلسو: باشه.
کوک: و هر وقت خوشحال بودی هم بهم میگی.
نیلسو: اون رو چرا؟
کوک: چون دوست دارم دلیل لبخندت رو بدونم.
نیلسو خندید.
یونا که چند قدم جلوتر بود، برگشت و با دیدن آن دو گفت:
یونا: شما دوتا هنوز دارین حرف میزنین؟
نیلسو: آره!
یونا: خب پس زود بیاین، کلاس شروع میشه!
جونگکوک و نیلسو همراه بقیه راه افتادند.
جونگکوک آرام گفت:
کوک: امروز هم مراقب خودت باش.
نیلسو: تو هم همینطور.
کوک: قول.
و هر دو با لبخند وارد کلاس شدند؛ در حالی که حالا بیشتر از قبل میدانستند برای هم اهمیت دارند.
- ۳۷۰
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط