🍷 Red Wine
🍷 Red Wine
پارت ۲۲ — رفیق قدیمی
صدای زنگ در عمارت باعث شد رینا از جایش بلند شود.
جونگکوک که کنار پنجره ایستاده بود، با اخم به سمت در نگاه کرد.
— منتظر کسی بودیم؟
رینا سرش را تکان داد.
— نه...
یکی از محافظها وارد سالن شد.
— قربان، یه نفر اومده که میگه دوست قدیمیتونه.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— اسمش؟
— هانول.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جونگکوک با تعجب گفت:
— هانول؟
رینا با کنجکاوی نگاهش کرد.
— کیه؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط گفت:
— بیارش داخل.
چند لحظه بعد، پسری با کت تیره وارد سالن شد. لبخند کوچکی روی صورتش بود.
— بالاخره بعد از این همه سال پیدات کردم، جونگکوک.
جونگکوک جلو رفت و دستش را فشرد.
— فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
هانول نگاهی به رینا انداخت.
چند ثانیه خیره ماند.
— پس این ریناست...
رینا متعجب پرسید:
— منو میشناسی؟
هانول لبخند زد.
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
جونگکوک فوراً جدی شد.
— هانول، اینجا جای بازی نیست.
هانول خنده کوتاهی کرد.
— هنوزم همونقدر عصبیای.
بعد پوشهای را از داخل کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
رینا جلو رفت.
— اینا چیه؟
هانول پوشه را باز کرد.
عکسهای قدیمی روی میز پخش شدند.
رینا یکی از عکسها را برداشت.
چشمهایش گرد شد.
در عکس، دختربچهای کنار پسربچهای ایستاده بود.
دختربچه... خودش بود.
و پسربچه...
جونگکوک.
رینا با ناباوری به عکس نگاه کرد.
— این... کیه؟
جونگکوک آرام گفت:
— من.
رینا سرش را بالا آورد.
— ما همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟
هانول آهسته گفت:
— آره.
رینا دوباره به عکس نگاه کرد.
— پس چرا هیچچیزی یادم نیست؟
هانول سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون اتفاقی که اون شب افتاد، باعث شد خیلی چیزها از زندگیتون مخفی بمونه.
جونگکوک با اخم گفت:
— هانول، کافیه.
اما هانول نگاهش را به رینا دوخت.
— پدرت قبل از ناپدید شدنش یه راز رو به من سپرد.
رینا نفسش را حبس کرد.
— چه رازی؟
هانول به جونگکوک نگاه کرد.
— پدر جونگکوک از اول میدونست رینا قراره وارد این ماجرا بشه.
رینا با صدای لرزان گفت:
— یعنی ازدواج ما...
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— نه. ازدواج ما از اول نقشه نبود.
هانول آرام گفت:
— شاید ازدواج نه... ولی ارتباط شما دو نفر قطعاً تصادفی نبوده.
ناگهان صدای بوق ماشینی از بیرون آمد.
هانول به سمت پنجره رفت.
یک ماشین مشکی چند متر دورتر از عمارت توقف کرده بود.
هانول زیر لب گفت:
— پیدامون کردن.
جونگکوک فوراً اسلحهاش را برداشت.
— رینا، پشت سر من.
رینا این بار بدون اعتراض پشت سرش ایستاد.
هانول پوشه را بست.
— باید بریم. حقیقت رو اینجا نمیتونیم بگیم. یکی داره ما رو زیر نظر میگیره.
جونگکوک دست رینا را گرفت و هر سه از عمارت خارج شدند.
اما داخل همان ماشین مشکی...
مردی ناشناس عکسهای قدیمی را در دست گرفته بود.
یکی از عکسها را بالا آورد.
پشت آن نوشته شده بود:
«وقتشه رینا بفهمه چرا جونگکوک از اول کنارش بود.»
ادامه دارد...این همون پارت ۲۲ 🍷❤️ حالا دیگه دقیقاً از همینجا ادامه میدیم.
پارت ۲۲ — رفیق قدیمی
صدای زنگ در عمارت باعث شد رینا از جایش بلند شود.
جونگکوک که کنار پنجره ایستاده بود، با اخم به سمت در نگاه کرد.
— منتظر کسی بودیم؟
رینا سرش را تکان داد.
— نه...
یکی از محافظها وارد سالن شد.
— قربان، یه نفر اومده که میگه دوست قدیمیتونه.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— اسمش؟
— هانول.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جونگکوک با تعجب گفت:
— هانول؟
رینا با کنجکاوی نگاهش کرد.
— کیه؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط گفت:
— بیارش داخل.
چند لحظه بعد، پسری با کت تیره وارد سالن شد. لبخند کوچکی روی صورتش بود.
— بالاخره بعد از این همه سال پیدات کردم، جونگکوک.
جونگکوک جلو رفت و دستش را فشرد.
— فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
هانول نگاهی به رینا انداخت.
چند ثانیه خیره ماند.
— پس این ریناست...
رینا متعجب پرسید:
— منو میشناسی؟
هانول لبخند زد.
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
جونگکوک فوراً جدی شد.
— هانول، اینجا جای بازی نیست.
هانول خنده کوتاهی کرد.
— هنوزم همونقدر عصبیای.
بعد پوشهای را از داخل کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
رینا جلو رفت.
— اینا چیه؟
هانول پوشه را باز کرد.
عکسهای قدیمی روی میز پخش شدند.
رینا یکی از عکسها را برداشت.
چشمهایش گرد شد.
در عکس، دختربچهای کنار پسربچهای ایستاده بود.
دختربچه... خودش بود.
و پسربچه...
جونگکوک.
رینا با ناباوری به عکس نگاه کرد.
— این... کیه؟
جونگکوک آرام گفت:
— من.
رینا سرش را بالا آورد.
— ما همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟
هانول آهسته گفت:
— آره.
رینا دوباره به عکس نگاه کرد.
— پس چرا هیچچیزی یادم نیست؟
هانول سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون اتفاقی که اون شب افتاد، باعث شد خیلی چیزها از زندگیتون مخفی بمونه.
جونگکوک با اخم گفت:
— هانول، کافیه.
اما هانول نگاهش را به رینا دوخت.
— پدرت قبل از ناپدید شدنش یه راز رو به من سپرد.
رینا نفسش را حبس کرد.
— چه رازی؟
هانول به جونگکوک نگاه کرد.
— پدر جونگکوک از اول میدونست رینا قراره وارد این ماجرا بشه.
رینا با صدای لرزان گفت:
— یعنی ازدواج ما...
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— نه. ازدواج ما از اول نقشه نبود.
هانول آرام گفت:
— شاید ازدواج نه... ولی ارتباط شما دو نفر قطعاً تصادفی نبوده.
ناگهان صدای بوق ماشینی از بیرون آمد.
هانول به سمت پنجره رفت.
یک ماشین مشکی چند متر دورتر از عمارت توقف کرده بود.
هانول زیر لب گفت:
— پیدامون کردن.
جونگکوک فوراً اسلحهاش را برداشت.
— رینا، پشت سر من.
رینا این بار بدون اعتراض پشت سرش ایستاد.
هانول پوشه را بست.
— باید بریم. حقیقت رو اینجا نمیتونیم بگیم. یکی داره ما رو زیر نظر میگیره.
جونگکوک دست رینا را گرفت و هر سه از عمارت خارج شدند.
اما داخل همان ماشین مشکی...
مردی ناشناس عکسهای قدیمی را در دست گرفته بود.
یکی از عکسها را بالا آورد.
پشت آن نوشته شده بود:
«وقتشه رینا بفهمه چرا جونگکوک از اول کنارش بود.»
ادامه دارد...این همون پارت ۲۲ 🍷❤️ حالا دیگه دقیقاً از همینجا ادامه میدیم.
- ۹۵۱
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط