{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 145
✦.................................

جونگکوک از داخل زبانش را روی لپش کشید، خم شد و صورتش را نزدیک صورت او آورد

_ زیادی داری با اعصابم بازی میکنی...

نیکی با همان لحن تند جواب داد:

+ چون تو زیادی عادت کردی همه ازت حساب ببرن!

چشم‌های جونگکوک برای لحظه‌ای روی ل៸ب‌های نیکی افتاد. نیکی هنوز دستش روی سینه‌ی او بود

+ جونگکوک...

جونگکوک ناگهان صورتش را جلو آورد؛ ولی این بار اجازه نداد نیکی جاخالی بدهد. دستش را توی موهایش فرو کرد، سرش را عقب کشید و ل៸ب‌هایش را با خشو៸نت روی ل៸ب‌های نیکی کوبید.

نیکی از شدت غافلگیری یک لحظه خشکش زد؛ نفسش توی سینه حبس شد. چند ثانیه بعد به خودش آمد و دستش را به سینه‌ی جونگکوک فشار داد تا عقبش بزند؛ اما جونگکوک تکان نخورد انگار به دیوار فشار می‌آورد

محکم‌تر هلش داد؛ باز هم هیچ.

جونگکوک ل៸ب پایینش را بین دندان‌ هایش گرفت و م៸کید.

نیکی از درد نا៸له‌ی خفه‌ای کرد و با دو دست سینه‌اش را هل داد؛ اما جونگکوک دندان‌هایش را محکم‌تر فشار داد، تا وقتی که طعم آهن توی دهانش پیچید. ل៸ب نیکی ترکید و خو៸ن جاری شد.

جونگکوک سرش را عقب کشید و به ل៸ب‌های خو៸ن‌آلود نیکی نگاه کرد. لبخند راضی‌ای روی ل៸ب هاش نشست؛ بعد انگشت شستش را روی ل៸ب خودش کشید

نیکی با چشم‌های گشاد، پشت دستش را روی ل៸ب‌هایش کشید و به خو៸ن نگاه کرد.

+ اه.. لعنتی... دیوونه شدی؟

_ اگه یه بار دیگه لجبازی کنی، دفعه‌ی بعد فقط لبات نیست که خو៸نی میشه!

نیکی با دیدن حالت صورت جونگکوک، ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. انگشت‌ هایش هنوز روی ل៸ب ترک‌خورده‌اش مانده بود و قلبش آن‌قدر محکم می‌زد که خودش صدایش را میشنید.

جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد. آن خشم سرد هنوز در چشم‌هایش بود، اما وقتی ترس را در نگاه نیکی دید، چیزی در صورتش تغییر کرد. انگار خودش هم تازه متوجه شده بود چقدر او را ترسانده.

نیکی چیزی نگفت.

جونگکوک هم توضیحی نداد. فقط کت مشکی‌اش را از روی مبل برداشت، پوشید و دکمه‌هایش را بست.

_ بریم.

نیکی همان‌جا ماند نگاهش روی جونگکوک بود، اما ذهنش جای دیگری میچرخید؛برادری که هشت سال تمام، هر شب با فکر مرگش خوابیده بود. برادری که حتی تصویر واضحی از سال‌های آخرش نداشت

"چند دقیقه بعد"

ماشین مشکی‌رنگ جلوی ویلا منتظرشان بود.

جونگکوک بدون حرف در سمت راننده را باز کرد و نشست. نیکی چند لحظه کنار ماشین ایستاد و بعد در صندلی کناری را باز کرد، داخل ماشین که نشست در را بست و کمربندش را بست.

جونگکوک ماشین را روشن کرد چند دقیقه‌ اول هیچکدام حرفی نزدند، فقط صدای موتور و موسیقی بسیار آرامی که از ضبط پخش میشد، فضای ماشین را پر کرده بود.
جونگکوک گوشی‌اش را برداشت و هنگام رانندگی در یک پیام کوتاه نوشت:

_ آدرس رو بفرست.

چند ثانیه بعد گوشی‌اش لرزید، صفحه را نگاه کرد:

«جکسون: خیابون سونگ‌سو، کوچه‌ی هفدهم. پلاک ۲۸.

جونگکوک صفحه را خاموش کرد و گوشی را کنار گذاشت.

نیکی از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد

+ آدرس خونه‌شه؟

جونگکوک نگاه کوتاهی سمتش انداخت.

_ اره.

نیکی چیزی نگفت، نگاهش را به خیابان دوخت اما چند دقیقه بعد چشمش به محفظه‌ی کوچکی افتاد که بین صندلی‌ها قرار داشت. درِ داشبورد کمی باز بود و چیزی داخلش دیده میشد؛ اسلحه.

نیکی نگاهش را چند ثانیه روی آن نگه داشت، بعد آرام گفت:

+ همیشه فکر میکردم مافیا فقط تو داستاناست.

_ خیلی چیزا تو داستانا از واقعیت اومدن.

+ و تو... واقعاً ترسناکی؟

جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت

_ از نظر خیلیا، آره.

+ خطرناکی؟

جونگکوک چند ثانیه جواب نداد، بعد دستش را از روی فرمان برداشت و دست نیکی را گرفت. نیکی ناخودآگاه به دست‌ هایشان نگاه کرد.

جونگکوک دست او را بالا آورد و پشت دستش را آرام بو៸سید

_ شاید خطرناک باشم...

نگاهش دوباره روی جاده برگشت

_ ولی هیچوقت به کسی که عاشقشم آسیب نمیزنم.

نیکی به نیم‌رخش خیره شد، جمله‌ی جونگ کوک آرام گفته شده بود، اما نیکی نمیتوانست از فکر دیگری خلاص شود؛ اگر این مرد رئیس بزرگ‌ترین باند مافیای کشور بود پس حتماً آدم‌هایی را دیده بود که کشته شده بودند... شاید خودش...
دیدگاه ها (۴)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 146✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 147✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 144✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 143✦..................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 123✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 135✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط