{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 سکوت

🖤🥀 سکوت

𓆩 پــارت چــهل‌وسوم 𓆪 🖤🥀

اسما چند ثانیه فقط به مادرش خیره ماند.

ـ «آخرین سوژه... یعنی چی؟»

مادرش به پرونده‌ی ۰۷ نگاه کرد.

ـ «یعنی قبل از تو، شش نفر دیگه بودن.»

سلیا آرام گفت:

ـ «پس اون شش نفر کجان؟»

مادر اسما جواب نداد.

فقط نگاهش را به مردی که کنار مانیتور ایستاده بود، دوخت.

مرد سرش را پایین انداخت.

نامجون متوجه نگاه آن‌ها شد.

ـ «شما دوتا چیزی رو از ما پنهان می‌کنید.»

مادر اسما آهسته گفت:

ـ «چون گفتنش... ممکنه چیزی رو که هنوز باقی مونده، از بین ببره.»

اسما جلو رفت.

ـ «من دیگه نمی‌ترسم.»

مادرش با ناراحتی نگاهش کرد.

ـ «باید بترسی، اسما.»

ـ «از چی؟»

مادرش به یون و سلیا نگاه کرد.

ـ «از اینکه بفهمی چرا تو رو آخرین نفر انتخاب کردن.»

یون با نگرانی پرسید:

ـ «برای چی انتخابش کردن؟»

مادر اسما چند لحظه سکوت کرد.

ـ «برای اینکه پروژه رو تموم کنه.»

اسما با ناباوری گفت:

ـ «من؟ من حتی نمی‌دونستم همچین پروژه‌ای وجود داره.»

مادرش نزدیک‌تر آمد.

ـ «قرار نبود بدونی.»

ناگهان مانیتور روشن شد.

یک فایل جدید روی صفحه ظاهر شد:

پرونده ۰۷ — مرحله‌ی نهایی

زیر آن نوشته شده بود:

«حافظه هنوز فعال است.»

اسما به صفحه خیره شد.

ـ «حافظه‌ی من؟»

مادرش آرام گفت:

ـ «نه.»

مکث کرد.

ـ «حافظه‌ی همه‌تون.»

یون یک قدم عقب رفت.

ـ «یعنی چی؟»

مادر اسما جواب نداد.

ناگهان صدای آژیر در راهرو پیچید.

چراغ قرمز روشن شد.

مرد کنار مانیتور گفت:

ـ «دیر شده.»

نامجون پرسید:

ـ «چی دیر شده؟»

مرد به ساعت روی دیوار نگاه کرد.

ـ «اونا فهمیدن که اسما برگشته.»

در همان لحظه، صدای قدم‌های زیادی از پشت در شنیده شد.

اسما به مادرش نگاه کرد.

ـ «اونا کی‌ان؟»

مادرش فقط یک جمله گفت:

ـ «همون‌هایی که بیست سال منتظر این لحظه بودن.»

دستگیره‌ی در شروع به چرخیدن کرد.

و این بار...

کسی پشت در نبود که قرار باشد با آن‌ها حرف بزند. 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط