My lovely neighbor part : 78
وقتی که کف دستهام رو به هم مالیدم متوجه شدم که هر دوشون عرق کردند به هم مالیدم
تهیونگ دستش رو روی پام گذاشت تا حرکت عصبی و بالا پایین کردن پام رو متوقف کنه
_ استرس نباش
+ هستم اونم خیلی زیاد
_ اون عاشقت میشه
+ از کجا میدونی؟
_ چون من عاشقتم
+ منم عاشقتم
_ من همین حالا هم کلی چیز درباره ی تو بهش گفتم انگار که الانم تو رو میشناسه
+ چند وقته که درباره ی من میدونه؟
_ حتی قبل از این که باهم باشیم هم من درباره ات بهش میگفتم
+ واقعا؟
_ اره
همون طور که پیاده میشدیم قلبم مثل ماشین مسابقه ای میزد
مادر تهیونگ در رو باز کرد و سگ کوچولویی کنار پاش پارس میکرد. اون واقعا خیلی زیباتر از اون یه عکسی بود که تهیونگ به من نشون داد. مطمئنا هم تهیونگ هم تهیانگ طرز نگاه مبهمشون رو از مادرشون به ارث برده بودن
قبل از اینکه به من نگاه کنه به تهیونگ لبخندی زد
اول تهیونگ حرف زد :
_ چلسی، ایشون مامان من هستن، رز
دستش رو به طرفم گرفت موقعی که دستم رو برای گرفتن دستش دراز کردم کمی می لرزید
+ عذر میخوام من خیلی اضطراب دارم
☆ منم همین طور
و لبخندی زد این حقیقت که اون هم به نظر مثل من استرس داره کمی آرومم کرد
+ واقعا؟
☆ بله، مطمئنا منم مضطربم
به تهیونگ لبخند زد
☆ رانندگی چطور بود؟
تهیونگ مثل یک پسر بچه ی شیطون به من نگاه کرد
_ رانندگی بدون شک عالی بود
احساس کردم که صورتم داغ شد
☆ خوبه
و ادامه داد : ☆ خب لازانیای سوسیس مورد علاقه ات رو برای ناهار پخته ام امیدوارم که گرسنه باشید
تهیونگ جواب داد : _ درست مثل قحطی زده ها
☆ چرا این اطراف رو به چلسی نشون نمیدی؟ منم میرم و آشپزخونه تا فر رو چک کنم
تهیونگ تلاش کرد تا اضطرابم رو کم کنه سر انگشتاش رو روی بازوم کشید و گونه ام رو بوسید
سبک دکور خونه کاملا بوهمیایی و پر از نقش و نگارای سرزنده و رنگی بود علی رغم طبیعت خجالتیش استایل رز به نظر ماجراجویانه می اومد و نشان گر روح آزادش بود
تهیونگ به این اشاره کرده بود که با این که خودش خیلی تو مود دین نیست مادرش یه کمی مذهبی
دکوراسیون بوهمیایی سبک بوهمیایی ویژه شخصیتهای معناگر است این استایل از بیان آزادانه ظاهر غیر معمول و کلکسیونهای رنگی استقبال میکند در فضای بوهمیایی شما میتوانید استایل و سلیقه ی شخصی خود را در معرض دید قرار دهید
استفاده از رنگهای گرم و متنوع در کنار یکدیگر یکی از شاخصه های این سبک است که از سبک زندگی و وسایل سرخ پوستان الهام گرفته شده است
متوجه چندتا عکس خانوادگی روی میز شدم و راه خودم رو به طرف اتاق پذیرایی کشیدم تهیونگ دنبالم اومد و تا یکی از قابها رو برداشتم از دستم کشیدش
_ تو نمیتونی اینو نگاه کنی
+ چرا؟
با اکراه قاب رو چرخوند تا به من نشونش بده عکس دو تا پسر بچه بود که احتمالا تهیونگ و تهیانگ بودن تهیونگ به نظر یه خورده...گوشتالو می اومد
+ تو خیلی بانمک بودی
_ انگار که میخوام تهیانگم بخورم
+ هیچ وقت به من نگفته بودی که تو بچگیت تپل مپل بودی
_ خب اون قبل از این بود که من یاد بگیرم طبیعتا وقتی داری از سیری میترکی باید خوردن رو متوقف کنی
+ به نظرم دوست داشتنیه
_ بایدم اینو بگی
+ واقعا میگم
عکس رو پایین گذاشتم و یکی دیگه برداشتم عکس عروسی مامان و باباش
+ واو! مامان بابات هر دوشون خیره کننده بودن اصلا شکی نمونده که تو به کی رفتی
حالا که من پدر تهیونگ رو میدیدم متوجه شدم که در واقع اون خیلی از نظر صورت شبیه باباشه برعکس خلق و خوش که به مامانش کشیده
تهیونگ عکس رو از من گرفت
_ اونها واقعا عاشق همدیگه بودن اصلا روزی نبود که بابای من همه اش دور مامانم نچرخه و شب بشه من و تهیانگ کلی مجبور میشدیم تا یه جای دیگه رو نگاه کنیم
+ درستش هم همینه
_ شک ندارم که اگه هنوز هم بود اوضاع همون جوری میموند
رز داخل اتاق شد
☆ اون هنوز این جاست ، من هر روز وجودش رو احساس میکنم
متوجه نشده بودم که اون داره به ما گوش میده
اون ادامه داد :
☆ مطمئنا عين قبل نیست ولی اون هنوز خیلی این جاها میاد
حرارت قلبم بیشتر شد وقتی که تهیونگ دستهاش رو به دور بازوهای مادرش حلقه کرد و سرش رو بوسید
میدونستم که آرزوشه تا مادرش به زندگیش ادامه بده و مشکلات رو پشت سر بزاره ولی هم چنین برام گفته بود که خیلی درباره اش باهاش بحث نمیکنه چون فقط باعث تشدید استرس مادرش میشه
اینم از پارت جدید سوم من به شما خوشگلایمن امیدوارم که خوشتون اومده باشه لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
لایک : ۴۹
کامنت : ۴۰
ریپست : ۱۰
تهیونگ دستش رو روی پام گذاشت تا حرکت عصبی و بالا پایین کردن پام رو متوقف کنه
_ استرس نباش
+ هستم اونم خیلی زیاد
_ اون عاشقت میشه
+ از کجا میدونی؟
_ چون من عاشقتم
+ منم عاشقتم
_ من همین حالا هم کلی چیز درباره ی تو بهش گفتم انگار که الانم تو رو میشناسه
+ چند وقته که درباره ی من میدونه؟
_ حتی قبل از این که باهم باشیم هم من درباره ات بهش میگفتم
+ واقعا؟
_ اره
همون طور که پیاده میشدیم قلبم مثل ماشین مسابقه ای میزد
مادر تهیونگ در رو باز کرد و سگ کوچولویی کنار پاش پارس میکرد. اون واقعا خیلی زیباتر از اون یه عکسی بود که تهیونگ به من نشون داد. مطمئنا هم تهیونگ هم تهیانگ طرز نگاه مبهمشون رو از مادرشون به ارث برده بودن
قبل از اینکه به من نگاه کنه به تهیونگ لبخندی زد
اول تهیونگ حرف زد :
_ چلسی، ایشون مامان من هستن، رز
دستش رو به طرفم گرفت موقعی که دستم رو برای گرفتن دستش دراز کردم کمی می لرزید
+ عذر میخوام من خیلی اضطراب دارم
☆ منم همین طور
و لبخندی زد این حقیقت که اون هم به نظر مثل من استرس داره کمی آرومم کرد
+ واقعا؟
☆ بله، مطمئنا منم مضطربم
به تهیونگ لبخند زد
☆ رانندگی چطور بود؟
تهیونگ مثل یک پسر بچه ی شیطون به من نگاه کرد
_ رانندگی بدون شک عالی بود
احساس کردم که صورتم داغ شد
☆ خوبه
و ادامه داد : ☆ خب لازانیای سوسیس مورد علاقه ات رو برای ناهار پخته ام امیدوارم که گرسنه باشید
تهیونگ جواب داد : _ درست مثل قحطی زده ها
☆ چرا این اطراف رو به چلسی نشون نمیدی؟ منم میرم و آشپزخونه تا فر رو چک کنم
تهیونگ تلاش کرد تا اضطرابم رو کم کنه سر انگشتاش رو روی بازوم کشید و گونه ام رو بوسید
سبک دکور خونه کاملا بوهمیایی و پر از نقش و نگارای سرزنده و رنگی بود علی رغم طبیعت خجالتیش استایل رز به نظر ماجراجویانه می اومد و نشان گر روح آزادش بود
تهیونگ به این اشاره کرده بود که با این که خودش خیلی تو مود دین نیست مادرش یه کمی مذهبی
دکوراسیون بوهمیایی سبک بوهمیایی ویژه شخصیتهای معناگر است این استایل از بیان آزادانه ظاهر غیر معمول و کلکسیونهای رنگی استقبال میکند در فضای بوهمیایی شما میتوانید استایل و سلیقه ی شخصی خود را در معرض دید قرار دهید
استفاده از رنگهای گرم و متنوع در کنار یکدیگر یکی از شاخصه های این سبک است که از سبک زندگی و وسایل سرخ پوستان الهام گرفته شده است
متوجه چندتا عکس خانوادگی روی میز شدم و راه خودم رو به طرف اتاق پذیرایی کشیدم تهیونگ دنبالم اومد و تا یکی از قابها رو برداشتم از دستم کشیدش
_ تو نمیتونی اینو نگاه کنی
+ چرا؟
با اکراه قاب رو چرخوند تا به من نشونش بده عکس دو تا پسر بچه بود که احتمالا تهیونگ و تهیانگ بودن تهیونگ به نظر یه خورده...گوشتالو می اومد
+ تو خیلی بانمک بودی
_ انگار که میخوام تهیانگم بخورم
+ هیچ وقت به من نگفته بودی که تو بچگیت تپل مپل بودی
_ خب اون قبل از این بود که من یاد بگیرم طبیعتا وقتی داری از سیری میترکی باید خوردن رو متوقف کنی
+ به نظرم دوست داشتنیه
_ بایدم اینو بگی
+ واقعا میگم
عکس رو پایین گذاشتم و یکی دیگه برداشتم عکس عروسی مامان و باباش
+ واو! مامان بابات هر دوشون خیره کننده بودن اصلا شکی نمونده که تو به کی رفتی
حالا که من پدر تهیونگ رو میدیدم متوجه شدم که در واقع اون خیلی از نظر صورت شبیه باباشه برعکس خلق و خوش که به مامانش کشیده
تهیونگ عکس رو از من گرفت
_ اونها واقعا عاشق همدیگه بودن اصلا روزی نبود که بابای من همه اش دور مامانم نچرخه و شب بشه من و تهیانگ کلی مجبور میشدیم تا یه جای دیگه رو نگاه کنیم
+ درستش هم همینه
_ شک ندارم که اگه هنوز هم بود اوضاع همون جوری میموند
رز داخل اتاق شد
☆ اون هنوز این جاست ، من هر روز وجودش رو احساس میکنم
متوجه نشده بودم که اون داره به ما گوش میده
اون ادامه داد :
☆ مطمئنا عين قبل نیست ولی اون هنوز خیلی این جاها میاد
حرارت قلبم بیشتر شد وقتی که تهیونگ دستهاش رو به دور بازوهای مادرش حلقه کرد و سرش رو بوسید
میدونستم که آرزوشه تا مادرش به زندگیش ادامه بده و مشکلات رو پشت سر بزاره ولی هم چنین برام گفته بود که خیلی درباره اش باهاش بحث نمیکنه چون فقط باعث تشدید استرس مادرش میشه
اینم از پارت جدید سوم من به شما خوشگلایمن امیدوارم که خوشتون اومده باشه لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
لایک : ۴۹
کامنت : ۴۰
ریپست : ۱۰
- ۱.۰k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط