ا.ت روی صندلی نشست و تهیونگ روبهرویش ایستاد.
ا.ت روی صندلی نشست و تهیونگ روبهرویش ایستاد.
تهیونگ :
عسلم، من نمیخوام هیچوقت احساس کنی برای تصمیمهای مربوط به خودت باید از من اجازه بگیری.
ا.ت :
پس چرا اون شب اینقدر ناراحت شدی؟
تهیونگ :
چون فکر کردم شاید از واکنشم ترسیدی.
ا.ت آرام گفت:
ا.ت :
شاید یکم.
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
تهیونگ :
متأسفم.
ا.ت :
واقعاً؟
تهیونگ :
واقعاً.
ا.ت چند لحظه به او نگاه کرد.
ا.ت :
منم باید بهت میگفتم.
تهیونگ :
آره.
ا.ت :
ولی یه چیزی رو نمیفهمم.
تهیونگ :
چی؟
ا.ت :
چطور ممکنه تو تمام شب کنار من باشی و متوجه نشی من چند متر موهام رو کوتاه کردم؟
تهیونگ زد زیر خنده.
تهیونگ :
خب... من حواسم به صورتت بود!
ا.ت :
بهونه نیار!
تهیونگ :
باشه، قبول. افتضاح بود.
ا.ت خندید.
تهیونگ چند ثانیه به موهای جدیدش نگاه کرد.
تهیونگ :
میدونی چیه؟
ا.ت :
چی؟
تهیونگ :
اتفاقاً بهت میاد.
ا.ت :
جدی؟
تهیونگ :
خیلی.
ا.ت لبخند زد.
ا.ت :
پس بالاخره خوشت اومد؟
تهیونگ :
آره دخترم.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
تهیونگ :
ولی هنوز یه ذره دلم برای موهای قبلیت تنگ شده.
ا.ت :
منم دلم برای تهیونگِ قبل از قهر تنگ شده بود.
تهیونگ دستش را به نشانه تسلیم بالا برد.
تهیونگ :
باشه، باشه. دیگه قهر نمیکنم.
ا.ت :
قول؟
تهیونگ :
قول.
ا.ت :
حتی اگه دوباره موهامو کوتاه کنم؟
تهیونگ مکث کرد.
تهیونگ :
فقط قبلش خبرم کن!
هر دو خندیدند.
چند روزی که با دلخوری گذشته بود، بالاخره تمام شد.
اما تهیونگ هنوز یک کار دیگر داشت.
او میخواست برای ا.ت کاری انجام دهد که نشان دهد واقعاً از تصمیمش حمایت میکند...
گیلیلیلیلیلیلی
بیشوعولا حیمایت کونودددد
عیش قعلم
تهیونگ :
عسلم، من نمیخوام هیچوقت احساس کنی برای تصمیمهای مربوط به خودت باید از من اجازه بگیری.
ا.ت :
پس چرا اون شب اینقدر ناراحت شدی؟
تهیونگ :
چون فکر کردم شاید از واکنشم ترسیدی.
ا.ت آرام گفت:
ا.ت :
شاید یکم.
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
تهیونگ :
متأسفم.
ا.ت :
واقعاً؟
تهیونگ :
واقعاً.
ا.ت چند لحظه به او نگاه کرد.
ا.ت :
منم باید بهت میگفتم.
تهیونگ :
آره.
ا.ت :
ولی یه چیزی رو نمیفهمم.
تهیونگ :
چی؟
ا.ت :
چطور ممکنه تو تمام شب کنار من باشی و متوجه نشی من چند متر موهام رو کوتاه کردم؟
تهیونگ زد زیر خنده.
تهیونگ :
خب... من حواسم به صورتت بود!
ا.ت :
بهونه نیار!
تهیونگ :
باشه، قبول. افتضاح بود.
ا.ت خندید.
تهیونگ چند ثانیه به موهای جدیدش نگاه کرد.
تهیونگ :
میدونی چیه؟
ا.ت :
چی؟
تهیونگ :
اتفاقاً بهت میاد.
ا.ت :
جدی؟
تهیونگ :
خیلی.
ا.ت لبخند زد.
ا.ت :
پس بالاخره خوشت اومد؟
تهیونگ :
آره دخترم.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
تهیونگ :
ولی هنوز یه ذره دلم برای موهای قبلیت تنگ شده.
ا.ت :
منم دلم برای تهیونگِ قبل از قهر تنگ شده بود.
تهیونگ دستش را به نشانه تسلیم بالا برد.
تهیونگ :
باشه، باشه. دیگه قهر نمیکنم.
ا.ت :
قول؟
تهیونگ :
قول.
ا.ت :
حتی اگه دوباره موهامو کوتاه کنم؟
تهیونگ مکث کرد.
تهیونگ :
فقط قبلش خبرم کن!
هر دو خندیدند.
چند روزی که با دلخوری گذشته بود، بالاخره تمام شد.
اما تهیونگ هنوز یک کار دیگر داشت.
او میخواست برای ا.ت کاری انجام دهد که نشان دهد واقعاً از تصمیمش حمایت میکند...
گیلیلیلیلیلیلی
بیشوعولا حیمایت کونودددد
عیش قعلم
- ۲۰۶
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط