my favourite drug 99
از دردی که توی بدنم در جریان بود داشتم میمردم.. چشمام رو باز کردم ولی همه چیز رو تار میدیدم.. زیر پام خالی بود و حس میکردم بازو هام یک جزو دیگه از بدنمه..اصلا حسم قابل توصیف نبود.. لباسام یجورایی خیس خیس بود.
اول فکر کردم آبه ولی وقتی تار دیدن چشمام خوب شد متوجه شدم خونه.
لباسم در از خون بود.. با صدای وحشتناک یک نفر از ترس چشمام گرد شد:
-بالاخره دست از تظاهر کردن برداشتی عروس جئون
به زور سرمو بالا کردم و نگاش کردم.. دل ضعفه داشت از معدم تا خود گلوم رو می سوزوند..البته نمیدونم تشنگی بود یا گشنگی یا شایدم هردو..با صدای ضعیفی گفتم:
-م..من..چرا..آیی
با حرف زدنم قفسه ی سینم تیر میکشید..چشمامو از درد بستم که مرد با دیدن حال و روزم بلند شروع کرد خندیدن..یچیزی برداشت و اومد سمتم.
توی صورتم خم شد:
-فکر کردی دست از سرت برداشته بودم؟برای همین با ذره ای ترس اون روزا که تعقیبت میکردم نگام میکردی هان؟
اخمی کردم و بی حال نگاش کردم،ازم فاصله گرفت و درحال راه رفتن مثل روانی ها میخندید و حرف می زد:
-ولی جدی ازت خوشم اومد..یجورایی عجیبی،هم از این تعقیب و گریز می ترسیدی هم نمیترسیدی..هم دلشوره داشتی هم هیجان..و هم ازش لذت می بردی..ولی نگران نباش عروسک،ما خیلی وقت داریم برای انجام دادن کارهای مورد علاقم..مثلا یکیش شاید شنیدن صدای جیغی که از اعماق وجودت برای نجات از دست من میزنیه؟مگه نه؟خودتم میخوای برام جیغ بزنی حاظرم شرط ببندم هر شب که توی تخت با اون بودی به همین فکر میکردی،مگه نه؟
سعی کردم خون توی دهنم رو بفرستم پایین تا حرف بزنم .. اومد سمتم و با پوزخند نگام کرد.. بلاخره تونستم برای چند ثانیه با درد گلوم و قفسه ی سینم کنار بیام و صحبت کنم:
-ت..تو جدا مغزت مشکل داره..م..من حتی تو رو ی.
یک بار هم ندیدم،اگه جونگ کوک این تحمت هارو بشنو...
با اون چیز سفتی که توی دستش بود سیلی محکمی بهم زد که تا سرم تیر کشید..جیغ کشیدم که داد زد:
-اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه..حتی اگه هم بتونه خودش نمیخواد..
عصبی خندید و موهام رو محکم توی دستش گرفت و سرمو سمت خودش با شدت کشید و اروم کنار گوشم گفت:
-تو فکر میکنی برای اون معنی ای داری؟
چیزی نگفتم که موهام رو محکم کشید جوری که حس کردم پوست سرم داره کنده میشه..اشک توی چشمام جمع شد،چشم هاش مثل روانی ها از کاسه در اومد و داد زد:
-خفه خون نگیر و جواب منو بده هر،،زه
به خاطر درد گفتم:
-د..دارم
ولم نکرد و داد زد:
-جواب...اشتباهه!
محکم موهامو ول کرد که صدای زنجیر هایی که از سقف دستام بهشون اویزون بود در اومد...ادامه داد:
-چرا باید براش مهم باشی وقتی به خاطر یک شک کوچیک تا جایی پیش رفته که اسمت توی اخبار های سراسر کشور هست؟
اول فکر کردم آبه ولی وقتی تار دیدن چشمام خوب شد متوجه شدم خونه.
لباسم در از خون بود.. با صدای وحشتناک یک نفر از ترس چشمام گرد شد:
-بالاخره دست از تظاهر کردن برداشتی عروس جئون
به زور سرمو بالا کردم و نگاش کردم.. دل ضعفه داشت از معدم تا خود گلوم رو می سوزوند..البته نمیدونم تشنگی بود یا گشنگی یا شایدم هردو..با صدای ضعیفی گفتم:
-م..من..چرا..آیی
با حرف زدنم قفسه ی سینم تیر میکشید..چشمامو از درد بستم که مرد با دیدن حال و روزم بلند شروع کرد خندیدن..یچیزی برداشت و اومد سمتم.
توی صورتم خم شد:
-فکر کردی دست از سرت برداشته بودم؟برای همین با ذره ای ترس اون روزا که تعقیبت میکردم نگام میکردی هان؟
اخمی کردم و بی حال نگاش کردم،ازم فاصله گرفت و درحال راه رفتن مثل روانی ها میخندید و حرف می زد:
-ولی جدی ازت خوشم اومد..یجورایی عجیبی،هم از این تعقیب و گریز می ترسیدی هم نمیترسیدی..هم دلشوره داشتی هم هیجان..و هم ازش لذت می بردی..ولی نگران نباش عروسک،ما خیلی وقت داریم برای انجام دادن کارهای مورد علاقم..مثلا یکیش شاید شنیدن صدای جیغی که از اعماق وجودت برای نجات از دست من میزنیه؟مگه نه؟خودتم میخوای برام جیغ بزنی حاظرم شرط ببندم هر شب که توی تخت با اون بودی به همین فکر میکردی،مگه نه؟
سعی کردم خون توی دهنم رو بفرستم پایین تا حرف بزنم .. اومد سمتم و با پوزخند نگام کرد.. بلاخره تونستم برای چند ثانیه با درد گلوم و قفسه ی سینم کنار بیام و صحبت کنم:
-ت..تو جدا مغزت مشکل داره..م..من حتی تو رو ی.
یک بار هم ندیدم،اگه جونگ کوک این تحمت هارو بشنو...
با اون چیز سفتی که توی دستش بود سیلی محکمی بهم زد که تا سرم تیر کشید..جیغ کشیدم که داد زد:
-اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه..حتی اگه هم بتونه خودش نمیخواد..
عصبی خندید و موهام رو محکم توی دستش گرفت و سرمو سمت خودش با شدت کشید و اروم کنار گوشم گفت:
-تو فکر میکنی برای اون معنی ای داری؟
چیزی نگفتم که موهام رو محکم کشید جوری که حس کردم پوست سرم داره کنده میشه..اشک توی چشمام جمع شد،چشم هاش مثل روانی ها از کاسه در اومد و داد زد:
-خفه خون نگیر و جواب منو بده هر،،زه
به خاطر درد گفتم:
-د..دارم
ولم نکرد و داد زد:
-جواب...اشتباهه!
محکم موهامو ول کرد که صدای زنجیر هایی که از سقف دستام بهشون اویزون بود در اومد...ادامه داد:
-چرا باید براش مهم باشی وقتی به خاطر یک شک کوچیک تا جایی پیش رفته که اسمت توی اخبار های سراسر کشور هست؟
- ۳۵.۸k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط