{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ࡅ࡙ࡍ߭

ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ࡅ࡙ࡍ߭
ܥ‌‌ܝ‌ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ܨ
(اینجا رین دوست پسرته و یک ساله باهم رابطه دارید)

رین یک سال بود که به حضور تو در زندگیش عادت کرده بود؛ آن‌قدر که حتی خودش هم متوجه نشده بود چه زمانی دیدنت، شنیدن صدات و بودن کنارت تبدیل به بخشی از روزمرگی‌اش شده

یک شب، روی مبل نشسته بود و طبق معمول ظاهرش آرام و بی‌حوصله بود. اما ذهنش جای دیگه ی بود

هر بار صدای قدم‌هایت از راهرو می‌آمد، ناخودآگاه نگاهش به سمت در می‌رفت.

وقتی بالاخره وارد اتاق شدی، رین فقط برای چند ثانیه نگاهت کرد.

همان چند ثانیه کافی بود تا متوجه بشه حالت عادی نیست.

گوشیش رو کنار گذاشت.

چهره‌اش همچنان جدی بود، اما نگاهش کمی نرم‌تر شده بود.

رین هیچ‌وقت در نشون دادن احساساتش مهارت نداشت. ترجیح می‌داد به جای حرف زدن، خودش متوجه مشکل بشه و کاری برایش انجام بده.

برای همین فقط کمی جابه‌جا شد و جای کنارش را خالی کرد.

وقتی کنارش نشستی، سکوت بینتان افتاد.

رین به روبه‌رو خیره ماند و بعد آرام گفت:

> «لازم نیست چیزی رو ازم پنهان کنی.»



مکث کوتاهی کرد.

> «فکر کردی نمیفهمم حالت خوب نیست؟»


بعد نگاهش را به سمتت برگرداند.

این بار خبری از آن سردی همیشگی در چشماش نبود.

> «پس بگو چی شده.»
رین چند لحظه منتظر موند، اما وقتی جوابی نشنید، آهسته نفسش را بیرون داد.

نمی‌خواست مجبورَت کنه حرف بزنی.

فقط دستش را روی دسته‌ی مبل گذاشت و دستشو زیر چونش گذاشت وکمی به سمتت برگشت.

> «باشه... اگه الان نمی‌خوای حرف بزنی، مجبور نیستی.»



نگاهش دوباره به روبه‌رو رفت.

> «ولی من اینجام.»



چند ثانیه سکوت گذشت.

بعد رین خیلی آرام اضافه کرد:

> «هر وقت خواستی، بهم بگو.»



برای کسی مثل رین، همین چند جمله شاید ساده به نظر می‌رسید؛ اما گفتنش برای اون آسون نبود.

یک سال گذشته بود، و هنوز هم وقتی پای احساسات خودش وسط می‌آومد، نمی‌دونست دقیقاً چه باید بگه..

اما یک چیز را خوب می‌دونست:

نمی‌خواست آون شب تنها بمونی‌‌.
ادامه دادم:
رین.
نمی‌دونم چطوری توصیف کنم
نمی‌دونم چرا ناراحتم اصلا قابل توصیف نیست
چقدر ضایعم

رین چند لحظه ساکت موند و بهت نگاه کرد. نه خندید، نه سعی کرد فوراً جوابت رو بده.

بعد خیلی آرام گفت:

> «ضایع نیست.»



کمی مکث کرد.

> «لازم نیست همیشه بدونی چرا ناراحتی.»



نگاهش نرم‌تر شد.

> «اگه نمی‌تونی توضیحش بدی، توضیح نده. فقط... تنها تحمل نکن.»



رین دوباره بهت نگاه کرد.

> «من گوش می‌دم. حتی اگه هیچ‌چیش قابل توصیف نباشه.»

چند لحظه ساکت موند. انگار دنبال کلمه‌ای می‌گشت که دقیقاً منظورش رو برسونه.

بعد آرام گفت:

> «فقط چون نمی‌دونی دلیلش چیه، به این معنی نیست که ناراحتی‌ت بی‌دلیله.»



نگاهش رو ازت نگرفت.

> «لازم نیست الان درستش کنی.»



کمی مکث کرد و ادامه داد:

> «امشب فقط استراحت کن. فردا اگه خواستی درباره‌ش حرف می‌زنیم.»



رین دوباره به پشتی مبل تکیه داد.

> «و اگه فردا هم نفهمیدی چرا ناراحتی... باز هم اشکالی نداره.»

«و دستی روی موهام کشید و گفت من پیشتم»
~ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-~
نامنامنامنامنام 🙋🏻‍♀️
هیچی نیست هیچی نیست
پیش بچه های فامیل نوشتم
برای همین ریدمان شد
به هر حال همیشه ریدم
اینم پیشکش 🤌🏻🥸
دیدگاه ها (۲۵)

رز آبی پارت ۷

مهمونی پارت ۴۰

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ࡅ߳ࡐ‌ܭࡅ࡙ࡐ‌ ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ࡅ߭ܥܼܝ‌ܝ̇‌ »«درخواستی»«ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 29ویولت و هوسوک از مهمان‌خانه بیرون ...

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط