✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۹
وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط به منظرهی روبهروش نگاه کرد.
یک پارک بزرگ و خلوت که از بالای تپه، تمام شهر دیده میشد.
لیا با هیجان گفت:
ـ باورم نمیشه منو آوردی اینجا!
نامجون لبخند زد.
ـ خودت گفتی آرزوته.
ـ ولی فکر نمیکردم یادت مونده باشه.
نامجون بهش نگاه کرد.
ـ من چیزایی که مربوط به تو باشه رو فراموش نمیکنم.
لیا چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
---
هر دو روی نیمکتی نشستند.
بارون هنوز آروم میبارید.
لیا سرش رو به پشتی نیمکت تکیه داد و به شهر نگاه کرد.
ـ خیلی قشنگه.
ـ آره.
ـ کاش میشد همیشه همینجا بمونیم.
نامجون چند لحظه نگاهش کرد.
ـ اگه دست من بود، نمیذاشتم هیچوقت مجبور بشی از اینجا بری.
لیا برگشت سمتش.
ـ جدی میگی؟
ـ خیلی جدی.
لیا لبخند زد.
ـ حتی اگه خودم بخوام برم؟
نامجون خندید.
ـ اون موقع دیگه مجبورم به انتخابت احترام بذارم.
لیا آروم گفت:
ـ ولی من نمیخوام برم.
نامجون دستش رو گرفت.
ـ میدونم.
و برای چند دقیقه، فقط کنار هم موندن.
---
بعدازظهر، بارون بند اومده بود.
نامجون لیا رو به یک رستوران کوچیک برد؛ جایی که لیا همیشه از غذاهاش تعریف میکرد.
وقتی غذاها روی میز قرار گرفت، لیا با تعجب گفت:
ـ تو حتی اینجا رو هم یادت بود؟
نامجون لبخند زد.
ـ معلومه.
ـ من فقط یه بار دربارهش حرف زدم.
ـ ولی گفتی دوستش داری.
ـ تو واقعاً همهچیز رو یادت میمونه.
نامجون نگاهش کرد.
ـ چون وقتی تو حرف میزنی، گوش میدم.
لیا لبخند زد.
چند لحظه بعد، آرام پرسید:
ـ اگه فقط یک آرزوی دیگه میتونستی برای من برآورده کنی، چی بود؟
نامجون چند ثانیه فکر کرد.
ـ چیزی که خودت بخوای.
لیا خندید.
ـ نه، سؤال رو عوض نکن.
نامجون نگاهش کرد.
ـ فکر کنم دوست داشتم کاری کنم وقتی رفتی، کمتر احساس تنهایی کنی.
لبخند لیا کمکم محو شد.
ـ نامجون...
ـ نمیخوام این چند روز رو با ترس از رفتنت خراب کنیم.
ـ ولی من میترسم.
ـ منم میترسم.
لیا دستش رو روی میز جلو برد.
نامجون دستش رو گرفت.
ـ ولی هنوز سه روز دیگه داریم.
لیا سرش رو تکون داد.
ـ سه روز خیلی کمه.
نامجون دستش رو کمی فشرد.
ـ برای همین باید هر لحظهش رو زندگی کنیم.
پارت ۹
وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط به منظرهی روبهروش نگاه کرد.
یک پارک بزرگ و خلوت که از بالای تپه، تمام شهر دیده میشد.
لیا با هیجان گفت:
ـ باورم نمیشه منو آوردی اینجا!
نامجون لبخند زد.
ـ خودت گفتی آرزوته.
ـ ولی فکر نمیکردم یادت مونده باشه.
نامجون بهش نگاه کرد.
ـ من چیزایی که مربوط به تو باشه رو فراموش نمیکنم.
لیا چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
---
هر دو روی نیمکتی نشستند.
بارون هنوز آروم میبارید.
لیا سرش رو به پشتی نیمکت تکیه داد و به شهر نگاه کرد.
ـ خیلی قشنگه.
ـ آره.
ـ کاش میشد همیشه همینجا بمونیم.
نامجون چند لحظه نگاهش کرد.
ـ اگه دست من بود، نمیذاشتم هیچوقت مجبور بشی از اینجا بری.
لیا برگشت سمتش.
ـ جدی میگی؟
ـ خیلی جدی.
لیا لبخند زد.
ـ حتی اگه خودم بخوام برم؟
نامجون خندید.
ـ اون موقع دیگه مجبورم به انتخابت احترام بذارم.
لیا آروم گفت:
ـ ولی من نمیخوام برم.
نامجون دستش رو گرفت.
ـ میدونم.
و برای چند دقیقه، فقط کنار هم موندن.
---
بعدازظهر، بارون بند اومده بود.
نامجون لیا رو به یک رستوران کوچیک برد؛ جایی که لیا همیشه از غذاهاش تعریف میکرد.
وقتی غذاها روی میز قرار گرفت، لیا با تعجب گفت:
ـ تو حتی اینجا رو هم یادت بود؟
نامجون لبخند زد.
ـ معلومه.
ـ من فقط یه بار دربارهش حرف زدم.
ـ ولی گفتی دوستش داری.
ـ تو واقعاً همهچیز رو یادت میمونه.
نامجون نگاهش کرد.
ـ چون وقتی تو حرف میزنی، گوش میدم.
لیا لبخند زد.
چند لحظه بعد، آرام پرسید:
ـ اگه فقط یک آرزوی دیگه میتونستی برای من برآورده کنی، چی بود؟
نامجون چند ثانیه فکر کرد.
ـ چیزی که خودت بخوای.
لیا خندید.
ـ نه، سؤال رو عوض نکن.
نامجون نگاهش کرد.
ـ فکر کنم دوست داشتم کاری کنم وقتی رفتی، کمتر احساس تنهایی کنی.
لبخند لیا کمکم محو شد.
ـ نامجون...
ـ نمیخوام این چند روز رو با ترس از رفتنت خراب کنیم.
ـ ولی من میترسم.
ـ منم میترسم.
لیا دستش رو روی میز جلو برد.
نامجون دستش رو گرفت.
ـ ولی هنوز سه روز دیگه داریم.
لیا سرش رو تکون داد.
ـ سه روز خیلی کمه.
نامجون دستش رو کمی فشرد.
ـ برای همین باید هر لحظهش رو زندگی کنیم.
- ۱۴۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط