{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Soonliy

𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙣𝙖𝙢𝙚:" •𝐓𝐡𝐞 𝐚𝐬𝐬𝐢𝐬𝐭𝐚𝐧𝐭 𝐥𝐨𝐲𝐚𝐥 𝐭𝐨 𝐇𝐞𝐥𝐥•"
pt8
دستیار وفادار به جهنم

شخصیت فرعی:::
☆: آ جین  _  $:نیلیا   _  ◇:زنعمو
♧:عمو   _  ¥:پدربزرگ

بعد از مدتی، هر دو به اتاق‌هایشان رفتند. ویا لباس راحتی پوشید و به سرعت به خواب رفت.
اما آرامش شب انقدر ها طولانی نبود. حدود ساعت ۳ بامداد، کابوسی به سراغش آمد. در خواب دست و پا می‌زد، حس میکرد در چنگال هیولایی گرفتار شده بود. تلاشش برای رهایی بی‌نتیجه بود تا اینکه ناگهان از خواب پرید. روی تختش نشست. فریادی نزد، اما بدنش غرق در عرق سرد بود و نفس‌نفس می‌زد. چشمانش در تاریکی اتاق می‌چرخید، انگار هنوز صحنه‌های کابوس را می‌دید.
ناگهان، صدای خنده‌ای وحشتناک سکوت شب را شکست. ویا با وحشت به اطراف نگاه کرد. صدا از پشت کمد دیواری بود. با بیرون آمدن زنی از پشت کمد، نفسش بند آمد. چهره‌ی زن به طرز عجیبی شبیه ویا بود؛ پوستی سفیدتر و بی‌روح‌تر داشت و نگاهش خالی از هرگونه احساس بود، که او را ترسناک‌تر می‌کرد.

☆:چیشده...چرا اینجایی....
+:ت...تو چی هستی؟
زن خنده ی کوتاه دیگری سر داد.
☆:من؟ من خودتم احمق! ولی میتونی آجین صدام کنی. چطوره؟ دوسش داری؟
ویا از شدت ترس و تعجب خشکش زده بود. نمیتوانست تکان بخورد، جیغ بزند یا فرار کند.
☆:واقعا باورم نمیشه...شبیه احمقا از گذشته عبور کردی؟ اون اتفاق چی؟ رئیس پارک چی؟
+:منظورت...چیه؟
☆:ترسو بودن رو بزار کنار.
با جمله ی آخر زن ناپدید شد. ولی بدن ویا هنوز می لرزید. فضای اتاق مثل قطب جنوب سرد شد و تاریکی اتاق به شک و ترس ویا اضافه میکرد.

صبح روز بعد، آجوما همه را برای صرف صبحانه صدا زد. دور میز صبحانه، عمو، زن‌عمو، دختر‌عموی ویا به نام نیلیا، پدربزرگ و ریو حضور داشتند. نیلیا، دختر‌عموی ویا، دختری نچسب و خودخواه بود که هیچ تلاشی برای جلب توجه ریو رو از دست نمیداد و در میز صبحانه کنار ریو نشست‌
$:اوپاا یکم بیکن بخوررر...پوست و استخون شدی. ویا اذیتت میکنه؟ حتما نمیزاره غذا بخوری و ازت کار میشه.
ریو با لبخندی مصنوعی جواب داد:
-: دیگه بهش عادت کردم. مشکلی نیست.
$:هووممم؟ ولی این انصاف نیست. چرا با دختری بی احساس مثل اون میگردی؟هوم؟ فقط استعفا بده.

ویا که مشغول غذا خوردنش بود صبرش لبریز شد و آهی بلند کشید که خشمش رو کنترل کنه.
+:بسه نیلیا. این به تو هیچ ربطی نداره. درظمن اون صبحانه چیزی جز نوشیدنی نمیخوره انقد اذیتش نکن.
نیلیا چشم غره ای رفت و سپس شروع به صبحانه خوردن کرد.


**سرنوشت پایان ندارد...**

خب خب اینم‌ از پارت پنجم
طول کشید تا پارت قبل به پنج لایک برسه واسه همین کمی دیر شد ولی خب تا دیدم به پنج لایک رسیده سریع این پارت هم گذاشتم. خیلی ممنون از همگی🫶🏻
شرایط برای پارت بعدی:
۵ لایک و ۲ بازنشر
کامنت هم دلخواه
خوشحال میشم پیشنهاد های زیباتون رو بدونم.✨️

نکته:
آجین یه تصویری به شکل آدم دقیقا با چهره ی یکسان ویاست که فقط پوستی سفید تر و بی روح تر داره. آجین درواقع توهم ذهنی ویاست که معمولا برای اذیت و طعنه زنی ظاهر میشه.
دیدگاه ها (۵۱)

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وششم | راز مادرتاریکی همه‌جا رو گرفت.لانا ...

سیلام 🎀 بریم برای پارت گذاری؟فایتینگ (تابع قوانین ویسگون)رما...

{عشق بی پایان}پارت:۲اون...اونهمون پسریه که تو کتاب بود؟؟؟پشم...

پارت ۲۲ — «اتاق ممنوعه»جونگکوک درِ اتاق رو بازتر کرد.رها: «ن...

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

پارت ۴۱

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:9"روز بعد،نیویورک"آفتاب صبحگاهی به داخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط