از آدمای دورم بدم میادازشون تنفر دارمهمشون یه ذات دار

از آدمای دورم بدم میاد.ازشون تنفر دارم...همشون یه ذات دار

از آدمای دورم بدم میاد.ازشون تنفر دارم...همشون یه ذات دارن....فقط از من به نفع خودشون استفاده میکنن و بعد که دیگه به کارشون نیام منم یه غریبه هستم.مثل بقیه.....این عادیه؟ تهش مشکل از اونا نیست..از منه که انقدر احمقم...انقدر به بقیه اعتماد میکنم صدمو براشون میزارم...میشکنم .خوب میشم...و یه دیوار بلند تر دور خودم درست میکنم .این بار حس میکنم این دیوار انقدر بلند شده که خانواده خودم هم نمیتونن ازش عبور کنن.این..طبیعیه؟
دیدگاه ها (۱۳)

میزوکی: هه ببین کی منو به دوئل دعوت میکنهساکورا: جواب خواستم...

سلام بچه هامیخواستم یه چند کلام حرف بزنم .من خیلی وقته دارم ...

.بیو یکی از کرکترای همون پروژه (مهم ترینشون)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۳ | «خانه‌ای که ...

پارت ۴۵

پشت صحنه جادوییپارت ۳ تهیونگ نشست روی صندلی کنار تخت تهیونگ:...

چند پارتی (درخواستی)

سناریو مایکی {جنگل چشمات} دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

You are mine...⁴[ویو نیلا]بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط