{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

فصل دوم | پارت ۲۳ | «خانه‌ای که دیگر غریبه نبود» 🖤

جیا با هیجان از جایش بلند شد و قاب عکس را با دقت برداشت.

— خب! بریم!

جونگ‌کوک خندید.

— اول قاب رو بده به من. ممکنه بیفته.

جیا قاب را محکم‌تر گرفت.

— خودم مراقبشم!

جونگ‌کوک با لبخند گفت:

— می‌دونم، ولی بیا.

جیا چند لحظه نگاهش کرد و بعد قاب را به او داد.

— باشه، بابا.

جونگ‌کوک قاب را گرفت و هر هشت نفر با هم از رستوران بیرون آمدند.

در مسیر برگشت، جیا کنار جونگ‌کوک راه می‌رفت.

تهیونگ کمی عقب‌تر به بقیه نگاه کرد و لبخند زد.

— باورم نمی‌شه این همون جیاست که روز اول حتی نمی‌خواست جونگ‌کوک رو بابا صدا کنه.

جیا که شنیده بود، برگشت.

— عمو تهیونگ!

تهیونگ خندید.

— چی؟

— من شنیدم!

جیمین گفت:

— ما هم شنیدیم!

جیا دست به کمر زد.

— خب که چی؟

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.

— هیچی.

جیا لبخند زد.

— خوبه!

کمی بعد، هر هشت نفر به خانه برگشتند.

جیا همین که وارد شد، گفت:

— قاب!

جونگ‌کوک قاب را بالا گرفت.

— بریم جای مناسبش رو پیدا کنیم.

همه وارد سالن شدند.

جیا اطراف را نگاه کرد.

— اینجا!

به دیوار روبه‌روی مبل اشاره کرد.

همه کنار هم ایستادند.

جونگ‌کوک قاب را روی دیوار گذاشت.

جیا چند قدم عقب رفت.

عکس را نگاه کرد.

هشت نفر کنار هم.

هشت لبخند.

یک خانواده.

جیا آرام گفت:

— خیلی قشنگه...

جونگ‌کوک کنارش ایستاد.

— آره.

جیا سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد.

— بابا؟

— بله؟

جیا چند ثانیه سکوت کرد.

بعد لبخند زد.

— ممنون که پیدام کردی.

جونگ‌کوک مکث کرد.

دستش را روی سر جیا گذاشت.

— نه، جیا...

لبخندش عمیق‌تر شد.

— این بار تو بودی که خانواده‌ات رو پیدا کردی.

چشم‌های جیا کمی خیس شد، اما لبخندش را حفظ کرد.

بعد ناگهان خودش را به جونگ‌کوک چسباند.

— دوستت دارم، بابا.

جونگ‌کوک او را در آغوش گرفت.

— منم دوستت دارم، جیا.

تهیونگ آرام گفت:

— خب... منم دلم می‌خواد یه بغل خانوادگی داشته باشیم.

جین گفت:

— منم!

جیمین خندید.

— پس همه بیاید!

چند ثانیه بعد، هر هشت نفر دور هم جمع شده بودند و سالن پر از خنده شده بود.

جیا از میان آن شلوغی گفت:

— عموها!

همه جواب دادند:

— بله؟

جیا خندید.

— فکر کنم این خونه دیگه اصلاً شبیه اون خونه‌ی قبلی نیست.

یونگی پرسید:

— چرا؟

جیا به عکس روی دیوار نگاه کرد.

— چون دیگه وقتی واردش می‌شم، حس نمی‌کنم غریبه‌ام.

سکوت کوتاهی شکل گرفت.

جیا لبخند زد.

— چون اینجا خونه‌مه.

جونگ‌کوک دستش را روی شانه‌ی جیا گذاشت.

— همیشه هم خونه‌ات می‌مونه.

جیا سرش را به او تکیه داد.

و روی دیوار، عکس هشت نفره‌شان آرام می‌درخشید؛ تصویری از خانواده‌ای که شاید روزی با یک غریبه شروع شده بود...

اما دیگر هیچ‌کدامشان برای هم غریبه نبودند.

پایان فصل دوم 🖤

پایان داستان «غریبه‌ای که حس آشنایی داشت» 🖤🥹
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤گاهی بعضی آدم‌ها بدون اینکه بد...

⚖️🖤 وکیل من 🖤⚖️یک داستان عاشقانه 💕، حقوقی ⚖️، هیجانی 🔥، درام...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۲ | «یک خاطره‌ی ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط