" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۸
ویو راوی
نورا خودش رو با کار کردن مشغول کرد تا اینکه عصر رسید و کار نورا تموم شده بود و حاضر و آماده منتظر تهیونگ بود
+چرا دیر کرد ؟
همون لحظه صدای بوق ماشین بلند شد و نورا با دیدن تهیونگ به سمت ماشین رفت و گفت
+چرا دیر کردی ؟
_ ببخشید کارم طول کشید
نورا سوار ماشین شد و هر دو به سمت خونه مینار راه افتادن
_ نورا ....یه خبر دارم برات
+چه خبری ؟
_ فردا قراره دنیل رو آزاد کنن
نورا با خوشحالی گفت
+واقعاااااا ؟...........خدایا باورم نمیشه.........دستت درد نکنه
تهیونگ از این رفتار نورا خنده ای کرد و گفت
_ من که کاری نکردم ......امروز که فرمانداری بودم شنیدم اکثر زندانی ازاد میشن ، بعد پرس و جو کردم فهمیدم دنیل هم یکی از اوناست
+ واییییی خداااا بلاخره
مدتی گذشت و بلاخره به خونه مینار رسیدن و بعد از اینکه از ماشین پیاده شدن به سمت خونه رفتن و وارد خونه شدن
€ سلام عزیزم خوش اومدی
+سلام مامان
€ سلام پسرم چطوری ؟
_ سلام ......ممنون مرسی ، خوبم
نورا و تهیونگ به جایی رفتن که بقیه اونجا نشسته بودن و در کنار آنها نشستن تا اینکه مینار گفت
÷ امروز چهاردهمِ آرتوره .......آرتور اولین کسی بود که متوجه تو زندگیم باهاش معنی عشق درک کردم .........و فکر نمیکنم دیگه بتونیم نیمه خودم رو پیدا کنم
مینار که صداش شکسته شده بود ادامه داد
÷ ازتون میخوام از امروز دیگه عزادار آرتور نباشید و لباس سفید بپوشید
نورا به لباس های کنارش اشاره کرد و گفت
÷ ازتون میخوام الان برین و لباس های سیاهتون رو دربیارین
مینار از جاش بلند شد و یکی یکی لباس ها رو به همه داد و دوباره سرجاش نشست که نورا گفت
+خودت چی ؟
÷ راستش میخوام یکم تو خودم باشم ......تا عادت کنم
دیگه کسی چیزی نگفت و همه به اصرار مینار به اتاق ها رفتن تا لباسشون رو عوض کنن
مدتی گذشته که تهیونگ متوجه نورا شد که مدت زیادی توی اتاق مونده بود پس به خاطر همین به اتاق رفت که با نورا مواجه شد که اشک از چشماش میرزه
_ چرا گریه میکنی عزیزم ؟
نورا با دیدن تهیونگ اشکاش رو با پشت دست پاک کرد و گفت
+ چیزی نیست
تهیونگ که حرف نورا رو باور نکرده بود گفت
_ نورا ؟ .....قشنگم بگو چی شده ؟
+ خسته شدم تهیونگ .......چرا ، چرا باید این اتفاق برای اونا میوفتاد ......چرا اصلا برای شهر ما این اتفاق افتاد ....شهرمون که خیلی خوب ، از مردمش گرفته تا خودش ............
نورا قبل از اینکه جمله اش به اخر برسه دستش توسط تهیونگ کشیده شد و توی اغوش تهیونگ افتاد و دیگه چیزی نفهمید تا .................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۸
ویو راوی
نورا خودش رو با کار کردن مشغول کرد تا اینکه عصر رسید و کار نورا تموم شده بود و حاضر و آماده منتظر تهیونگ بود
+چرا دیر کرد ؟
همون لحظه صدای بوق ماشین بلند شد و نورا با دیدن تهیونگ به سمت ماشین رفت و گفت
+چرا دیر کردی ؟
_ ببخشید کارم طول کشید
نورا سوار ماشین شد و هر دو به سمت خونه مینار راه افتادن
_ نورا ....یه خبر دارم برات
+چه خبری ؟
_ فردا قراره دنیل رو آزاد کنن
نورا با خوشحالی گفت
+واقعاااااا ؟...........خدایا باورم نمیشه.........دستت درد نکنه
تهیونگ از این رفتار نورا خنده ای کرد و گفت
_ من که کاری نکردم ......امروز که فرمانداری بودم شنیدم اکثر زندانی ازاد میشن ، بعد پرس و جو کردم فهمیدم دنیل هم یکی از اوناست
+ واییییی خداااا بلاخره
مدتی گذشت و بلاخره به خونه مینار رسیدن و بعد از اینکه از ماشین پیاده شدن به سمت خونه رفتن و وارد خونه شدن
€ سلام عزیزم خوش اومدی
+سلام مامان
€ سلام پسرم چطوری ؟
_ سلام ......ممنون مرسی ، خوبم
نورا و تهیونگ به جایی رفتن که بقیه اونجا نشسته بودن و در کنار آنها نشستن تا اینکه مینار گفت
÷ امروز چهاردهمِ آرتوره .......آرتور اولین کسی بود که متوجه تو زندگیم باهاش معنی عشق درک کردم .........و فکر نمیکنم دیگه بتونیم نیمه خودم رو پیدا کنم
مینار که صداش شکسته شده بود ادامه داد
÷ ازتون میخوام از امروز دیگه عزادار آرتور نباشید و لباس سفید بپوشید
نورا به لباس های کنارش اشاره کرد و گفت
÷ ازتون میخوام الان برین و لباس های سیاهتون رو دربیارین
مینار از جاش بلند شد و یکی یکی لباس ها رو به همه داد و دوباره سرجاش نشست که نورا گفت
+خودت چی ؟
÷ راستش میخوام یکم تو خودم باشم ......تا عادت کنم
دیگه کسی چیزی نگفت و همه به اصرار مینار به اتاق ها رفتن تا لباسشون رو عوض کنن
مدتی گذشته که تهیونگ متوجه نورا شد که مدت زیادی توی اتاق مونده بود پس به خاطر همین به اتاق رفت که با نورا مواجه شد که اشک از چشماش میرزه
_ چرا گریه میکنی عزیزم ؟
نورا با دیدن تهیونگ اشکاش رو با پشت دست پاک کرد و گفت
+ چیزی نیست
تهیونگ که حرف نورا رو باور نکرده بود گفت
_ نورا ؟ .....قشنگم بگو چی شده ؟
+ خسته شدم تهیونگ .......چرا ، چرا باید این اتفاق برای اونا میوفتاد ......چرا اصلا برای شهر ما این اتفاق افتاد ....شهرمون که خیلی خوب ، از مردمش گرفته تا خودش ............
نورا قبل از اینکه جمله اش به اخر برسه دستش توسط تهیونگ کشیده شد و توی اغوش تهیونگ افتاد و دیگه چیزی نفهمید تا .................
- ۲۹۹
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط