{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹⁴
هم از اینکه حالش خوب بود،یه جور عجیبی خیالم راحت شده بود..
جونگ‌کوک هنوز نگاهم می‌کرد.
آروم پرسید:تمام این مدت چی؟
نگاهمو ازش دزدیدم و جواب دادم:هیچی
لبخند خیلی کمرنگی زد و منتظر نگاهم کرد.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:فکر کردم دارم از دستت می‌دم
چیزی نگفت..
فقط نگاهم کرد.
بعد دستمو گرفت و گفت:هیچ وقت رهات نمی‌کنم
قلبم برای یه‌لحظه از تپیدن وایساد.
گرمای دستش..عجیب به دلم می‌نشست.
قبل از اینکه چیزی بگم،صدای باز شدن در اتاق اومد.
دکتر وارد شد و با دیدن ما،لحظه‌ای مکث کرد.
بعد تعظیم کوتاهی کرد و روبه جونگ‌کوک گفت:باید بهتون آرام بخش تزریق کنم
نگاهش به من افتاد.
_و شما هم بهتره بیرون باشین
سرمو تکون دادم.
اما قبل از اینکه از جام بلند بشم،برای آخرین بار به جونگ‌کوک نگاه کردم.
به کسی که حالا متوجه شده بودم چقدر برام مهمه..
بلاخره نگاهمو ازش گرفتم و از اتاق اومدم بیرون.
تا اومدم بیرون دوهیون به طرفم دوید.
روبه‌روم وایساد و گفت:عمو حالش خوب بود؟
سرمو اروم تکون دادم و موهاشو نوازش کردم.
وقتی سرمو آوردم بالا نگاهم افتاد روی مین‌هیوک.
داشت با تلفن حرف میزد..
حتما داره با گرگ پیر یا تهیونگ حرف میزنه.
جیان هم که دستاشو روی سینه‌ش قفل کرده بود و با سرِ کمی کج شده‌ش نگاهم میکرد.
و من خوب اون نگاه رو میشناختم.
مین هیوک تلفنش رو قطع کرد و به سمتمون اومد.
_حالش خوب بود؟
سرمو اروم تکون دادم و گفت:اره
نفسشو کلافه داد بیرون و گفت:هیونگ و تهیونگ هم الان میان
بعد نگاهش افتاد روی دو هیون.
_بهتره ببریش توی حیاط،فکر کنم ترسیده
دوهیون دستمو گرفت،سرشو بالا آورد و با چشم های اشکی و درشتش نگاهم کرد.
وقتی وارد حیاط شدیم،نفس عمیقی کشیدم.
هوای تازه عصر مثل آبی بود روی آتیش وجودم.
_رزا؟
سرمو آوردم پایین و با لبخند فیکی گفتم:بله؟
به روبه‌رو نگاه کرد و کمی فکر کرد.
بعد گفت:از وقتی عمو رفته بود مأموریت خیلی ناراحت بودی،دلت براش تنگ شده بود؟
با شنیدن این سؤال،از حرکت وایسادم.
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:امم..نه فقط..
_حتما خیلی دوستش داری..
دوستش دارم؟
برگشتم و چند ثانیه فقط به دوهیون خیره موندم.
انگار همین سه کلمه کافی بود تا تمام فکرهایی که این چند روز ازشون فرار می‌کردم،یکی‌یکی جلوی چشمم ظاهر بشن.
چرا وقتی جونگ‌کوک رفته بود،مدام منتظر برگشتنش بودم؟
چرا هر بار صدای ماشینی توی حیاط می‌پیچید،ناخودآگاه به سمت پنجره می‌رفتم؟
چرا وقتی دیدم زخمی شده،قلبم این‌طور مثل یه خونه آوار شد؟
و چرا..
با شنیدن اینکه حالش خوبه،انقدر خیالم راحت شد؟
من..دوستش داشتم.
و حتما باید اینو از دهن یه بچه پنج ساله می‌شنیدم تا بهش پی می‌بردم.
دوهیون خیره نگاهم می‌کرد.
_رزا؟
لب‌هام رو روی هم فشار دادم.
+اره..دوستش دارم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۴۴)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹²جونگ‌کوک توی حیاط بود.اما..اما تنش غر...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁴اما من هنوز نمی‌فهمیدم دلیل این رفتار...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁶تهیونگ جلو اومد،دستشو روی شونه‌ی پسرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط