" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۶۳
ویو راوی
تهیونگ تا خواست ناخنک کوچیکی از صبحونه بزنه با صدای بلند نورا مواجه شد
+ نههههههه
_ چیشده ؟
+تا نری حموم و به خودت نرسی نمیزارم چیزی بخوری
تهیونگ هوفی کشید و از جاش بلند شد
+ کجا میری ؟
_ مگه نگفتی برم به خودم برسم خوشگل خانومم
+ اره گفتم
_ منم دارم میرم برسم دیگه
+ اهان برو ( خنده )
تهیونگ به سمت حموم رفت و نورا هم پشت میز نشست و منتظر موند ولی وقتی دید حوصله اش سر میره از جاش بلند شد و وارد اتاق شد و چشمی چرخوند که با لباس نظامی تهیونگ روبه رو شد . جلوتر رفت و لباس رو از روی رختآویز برداشت
+ این چه قدر چروکه .....بزار اتوش کنم
نورا لباس رو روی تخت گذاشت و به سمت میز آرایش رفت و از توی کشو اتو رو درآورد و زد به برق ، بعد از اینکه اتو گرم شد روی لباس کشید و کامل لباس رو اتو کشید
بعد از اینکه کارش تموم شد لباس رو خیلی با احتیاط از رختآویز ، آويزون کرد
+حالا شد ......همینقدر قشنگه و مرتب
و بعد از اتاق خارج شد و رفت سمت آشپزخونه تو همون لحظه تهیونگ از حموم اومد بیرون و لباس هاشو پوشید و اومد پشت میز روبه روی نورا نشست
_ به بهههه
تهیونگ بشقابشو پر کرد و مشغول صبحونه شد
+نوش جونت
تهیونگ لبخندی زد و دوباره سرگرم خوردن شد ، نورا هم مثل تهیونگ سرگرم صبحونه خوردن شد
+راستی امروز کی میایی؟
تهیونگ از فنجون چای رو جلوتر گرفت و گفت
_ نمیدونم ....بستگی داره این روز اخری چقدر ما رو نگه دارن
+اهان .....و اینکه ....
نورا سریع از جاش بلند شد و از روی اوپن ظرف غذایی رو برداشت و به تهیونگ داد
+اینم با خودت ببر
_ این چیه ؟
+ ناهارته ......گفتم تو که این همه سختی میکشی لااقل یه چیزی داشته باشی بخوری .....اینم تنها کاری بود که میتونستم برات انجام بدم
تهیونگ خنده ای کرد و گفت
_ ممنون قشنگم .....لازم نبود
+چرا لازم بود ....خیلی هم لازم بود
تهیونگ دوباره خندید و گفت
_ هر چی شما بگی همونه
نورا دیگه چیزی نگفت و هر دوشون مشغول صبحونه خوردن شدن
بعد از اینکه صبحونه اشون تموم شد تهیونگ رفت سمت اتاق تا لباس هاشو عوض کنه و نورا هم ظرف آب و غذای کتی رو پر کرد که یهو ..................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۶۳
ویو راوی
تهیونگ تا خواست ناخنک کوچیکی از صبحونه بزنه با صدای بلند نورا مواجه شد
+ نههههههه
_ چیشده ؟
+تا نری حموم و به خودت نرسی نمیزارم چیزی بخوری
تهیونگ هوفی کشید و از جاش بلند شد
+ کجا میری ؟
_ مگه نگفتی برم به خودم برسم خوشگل خانومم
+ اره گفتم
_ منم دارم میرم برسم دیگه
+ اهان برو ( خنده )
تهیونگ به سمت حموم رفت و نورا هم پشت میز نشست و منتظر موند ولی وقتی دید حوصله اش سر میره از جاش بلند شد و وارد اتاق شد و چشمی چرخوند که با لباس نظامی تهیونگ روبه رو شد . جلوتر رفت و لباس رو از روی رختآویز برداشت
+ این چه قدر چروکه .....بزار اتوش کنم
نورا لباس رو روی تخت گذاشت و به سمت میز آرایش رفت و از توی کشو اتو رو درآورد و زد به برق ، بعد از اینکه اتو گرم شد روی لباس کشید و کامل لباس رو اتو کشید
بعد از اینکه کارش تموم شد لباس رو خیلی با احتیاط از رختآویز ، آويزون کرد
+حالا شد ......همینقدر قشنگه و مرتب
و بعد از اتاق خارج شد و رفت سمت آشپزخونه تو همون لحظه تهیونگ از حموم اومد بیرون و لباس هاشو پوشید و اومد پشت میز روبه روی نورا نشست
_ به بهههه
تهیونگ بشقابشو پر کرد و مشغول صبحونه شد
+نوش جونت
تهیونگ لبخندی زد و دوباره سرگرم خوردن شد ، نورا هم مثل تهیونگ سرگرم صبحونه خوردن شد
+راستی امروز کی میایی؟
تهیونگ از فنجون چای رو جلوتر گرفت و گفت
_ نمیدونم ....بستگی داره این روز اخری چقدر ما رو نگه دارن
+اهان .....و اینکه ....
نورا سریع از جاش بلند شد و از روی اوپن ظرف غذایی رو برداشت و به تهیونگ داد
+اینم با خودت ببر
_ این چیه ؟
+ ناهارته ......گفتم تو که این همه سختی میکشی لااقل یه چیزی داشته باشی بخوری .....اینم تنها کاری بود که میتونستم برات انجام بدم
تهیونگ خنده ای کرد و گفت
_ ممنون قشنگم .....لازم نبود
+چرا لازم بود ....خیلی هم لازم بود
تهیونگ دوباره خندید و گفت
_ هر چی شما بگی همونه
نورا دیگه چیزی نگفت و هر دوشون مشغول صبحونه خوردن شدن
بعد از اینکه صبحونه اشون تموم شد تهیونگ رفت سمت اتاق تا لباس هاشو عوض کنه و نورا هم ظرف آب و غذای کتی رو پر کرد که یهو ..................
- ۲۳۳
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط