{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...
کاش یک‌بار جای من بودند؛
جای پدری که تمام جوانی‌اش را خرج بزرگ شدن پسرش کرد،
اما آخرِ قصه، به جای لباس دامادی، کفنِ جوانش را دید.

هر پینه‌ی دستم، برای لبخند تو بود...
هر قطره‌ی عرقی که ریختم، برای ساختن آینده‌ای بود که قرار بود در آن کنارم باشی.

تو قرار بود روی شانه‌هایم دست بگذاری و بگویی:
«دیگه نوبت استراحت توئه آقاجون ..»
نه اینکه من، روی شانه‌هایم، پیکر بی‌جان تو را تا خانه‌ی ابدی بدرقه کنم.

از آن روز که رفتی،
خانه دیگر خانه نیست...
صدای خنده‌هایت هنوز در گوشم مانده،
اما هر بار برمی‌گردم، فقط سکوت است که جوابم را می‌دهد.

می‌گویند به تو افتخار کنم
افتخار می‌کنم پسرم...
اما هیچ افتخاری، جای خالی آغوشت را برایم پر نمی‌کند.

من هر روز با دلتنگی نفس می‌کشم،
با حسرت بیدار می‌شوم،
و با این سؤال می‌خوابم که...
چطور دلشان آمد ثمره‌ی یک عمر زحمتم را، جلوی چشم‌هایم پرپر کنند؟
#شهید_علیرضا_مهرپور#شهید_ناو_دنا#جوان#دنا #شهید_جوان
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم

.قهوه‌ی چشم ِ تو را با بوسه شیرین می‌کنمبا نگاهت عشق را هر ل...

هنگام مرگم نگران نخواهم بود… و اهمیتی به جسد پوسیده‌ام نخواه...

پارت ۲۳از جونگکوک فاصله گرفتم.نه چون ازش متنفر بودم.چون نمی‌...

پارت ۴۴شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.جونگکوک پشت ...

من اگر یڪ روزخدا را ببینمــنه از بهشتـــ می‌پرسمــنه از جهنم...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط