دلبرا! عشقِ تو با من چنان است که بر لبِ پرتگاهی ایستادها
دلبرا! عشقِ تو با من چنان است که بر لبِ پرتگاهی ایستادهام؛ پرتگاهی که از آغاز، ژرفایش را دیدهام و فرودِ بیبازگشتش را میدانم، ولی گامها را واپس نمینهم. هر بار که در چشمانت مینگرم، پردههای خرد یکسره میدرند و عقل چون شمعی در طوفان، خاموش میگردد. میدانم که این راه، راه راست نیست؛ میدانم که این عشق، بیش از آنکه زندگی باشد، مرگی آهسته است… ولی چه کنم؟ من آن دیوانهام که به جای گریز، بر آتشِ خویش باد میزند تا در ازای یک دم نگاهت، تا ابد بسوزد.
ای ریسمانِ نجات و خفقان!
گویند عشق رهایی میبخشد، ولی تو برای من همانند رشتهای شدهای که یک سرش نجات است و سر دیگرش خفهساز. آنگاه که نیستی، گویی زمستانِ بیپایان بر جهانِ من چیره شده است و همهچیز بیرنگ و بیمعنا؛ و آنگاه که هستی، باز میسوزم، باز میگریم، باز میمیرم… و با این همه، این چه افسون است که جهنمِ حضورِ تو را به از بهشتِ بیتو میدانم؟
ای عادتِ شیرینِ جانکاه!
هر بار که رفتم، بازآمدنم به آغوشِ تو کشید. هر بار که گفتم: "اینک پایان!" صدایت مرا خواند و نگاهت مرا بست و دل، بیقرار و بیاختیار، تسلیم شد. تو آن عادتِ بدِ من شدهای که ترکش در توانِ من نیست؛ تو آن زخمِ همیشهبازِ منی که بهبودش را نمیخواهم؛ تو آن دردی که همنشینِ جانِ منی، زیرا بیتو، زندگی نیز برایم زندگی نیست.
ای مرگِ زندگیبخش!
دوست داشتنِ تو، یعنی هر شب خنجری بر دل نهادن و در خونِ خویش غلتیدن و خندیدن. شاید این را عشق ننامند؛ شاید دیوانگی باشد، شاید خودکشیِ عاشقانه… ولی بدان: اگر هزار بار نیز بمیرم، بارِ هزار و یکم به آغوشِ تو بازخواهم گشت، چرا که این مرگ، در سایهی تو، برای من زندگی است.
ای ریسمانِ نجات و خفقان!
گویند عشق رهایی میبخشد، ولی تو برای من همانند رشتهای شدهای که یک سرش نجات است و سر دیگرش خفهساز. آنگاه که نیستی، گویی زمستانِ بیپایان بر جهانِ من چیره شده است و همهچیز بیرنگ و بیمعنا؛ و آنگاه که هستی، باز میسوزم، باز میگریم، باز میمیرم… و با این همه، این چه افسون است که جهنمِ حضورِ تو را به از بهشتِ بیتو میدانم؟
ای عادتِ شیرینِ جانکاه!
هر بار که رفتم، بازآمدنم به آغوشِ تو کشید. هر بار که گفتم: "اینک پایان!" صدایت مرا خواند و نگاهت مرا بست و دل، بیقرار و بیاختیار، تسلیم شد. تو آن عادتِ بدِ من شدهای که ترکش در توانِ من نیست؛ تو آن زخمِ همیشهبازِ منی که بهبودش را نمیخواهم؛ تو آن دردی که همنشینِ جانِ منی، زیرا بیتو، زندگی نیز برایم زندگی نیست.
ای مرگِ زندگیبخش!
دوست داشتنِ تو، یعنی هر شب خنجری بر دل نهادن و در خونِ خویش غلتیدن و خندیدن. شاید این را عشق ننامند؛ شاید دیوانگی باشد، شاید خودکشیِ عاشقانه… ولی بدان: اگر هزار بار نیز بمیرم، بارِ هزار و یکم به آغوشِ تو بازخواهم گشت، چرا که این مرگ، در سایهی تو، برای من زندگی است.
- ۶۸.۲k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط