حر؋ـ هاے نا گـ؋ـته༻p1
حرف هایی که تبدیل به سکوت شد،نگاه های پنهانی که نادیده گرفته شد،قلبی که صدا نداد؛و نفسی که در آخر قطع شد....(:
درد داره
خیلی درد داره
...
به خاطر قطراتی که از صورتم جاری میشود و نفسم که دارد به خاطر فریاد کم می اورد خسته شده است خورشید در حال غروب است در حالی که آسمان به رنگ های صورتی نارنجی و زرد درآمده من در حال گریه چشمانم تار میبینند.
دیگر حتی حوصله هیچ چیز را ندارم دیگر صدای دریا من را آرم نمیکند. موج های کوچک پاهایم را خیس میکنند ، در حالی که نشسته ام هیچ کس در ساحل نیست تنهام هیچکی در دنیا وجود نداره،هیچکی یا شاید من در دنیای هیچکی وجود ندارم.
دیگر از لبخند های دروغین خسته شده ام دیگر از نفس کشیدن خسته شدم!.چرا وجود دارم؟کی منو دوست داره؟برای کسی مهم هستم میخواهم در حالی که کنار ساحلم حداقل چشمانم را ببندم وکمی بخوابم کمی از این دنیا بیرون بروم فقط کمی ولی یادم امد و یادم آمد ویادم امد(چرا به وجود آومدی؟ چرا نمیمیری؟ برو بمیر دختریکه ی عوضی) هیچ احساسی ندارم همه چی خالیه من خالی ام دلیلی واسه زندگی ندارم .مانند موجودات زنده نیستم عین یه تیکه گوشت مرده ام.
صدای قدم هایی را در کنار خود حس میکنم صدای قدم زدن روی شن ها حتما یکی هستش ولی کسی به دختری که کنار دریا نشسته و گریه میکنه ،اهمیت نمیده میره به زودی میرود حتی غریبه ها.
ولی..آفتاب در حال غروب است دیگر خسته شدم خیلی خسته بلند میشوم میخوام بمیرم،بزار آب غم هامو بشوره و پاک کنه که آخرش آزاد شم،به خاطر اشک ها تار میبینم پاهایم توانی ندارند پاهایم که کمی خیس میشوند محکم تر به سوی آب میروم من شنا بلد نیستم!
ولی..ولی دستانی گرم دستانم را میگیرند ..راستش نمیدونم چرا انگار منتظر این بودم با گریه فریاد میزنم:«ولم کن...من تو زندگیم کسی کنارم نیست برای کسی مهم نیست بمیرم» برمیگردم و چشمان پر از غمش را میبینم و با صدای بمی میگوید:«ولی من خیلی وقته کنارتم و بهت گوش میدم»...ادامه دارد...
درد داره
خیلی درد داره
...
به خاطر قطراتی که از صورتم جاری میشود و نفسم که دارد به خاطر فریاد کم می اورد خسته شده است خورشید در حال غروب است در حالی که آسمان به رنگ های صورتی نارنجی و زرد درآمده من در حال گریه چشمانم تار میبینند.
دیگر حتی حوصله هیچ چیز را ندارم دیگر صدای دریا من را آرم نمیکند. موج های کوچک پاهایم را خیس میکنند ، در حالی که نشسته ام هیچ کس در ساحل نیست تنهام هیچکی در دنیا وجود نداره،هیچکی یا شاید من در دنیای هیچکی وجود ندارم.
دیگر از لبخند های دروغین خسته شده ام دیگر از نفس کشیدن خسته شدم!.چرا وجود دارم؟کی منو دوست داره؟برای کسی مهم هستم میخواهم در حالی که کنار ساحلم حداقل چشمانم را ببندم وکمی بخوابم کمی از این دنیا بیرون بروم فقط کمی ولی یادم امد و یادم آمد ویادم امد(چرا به وجود آومدی؟ چرا نمیمیری؟ برو بمیر دختریکه ی عوضی) هیچ احساسی ندارم همه چی خالیه من خالی ام دلیلی واسه زندگی ندارم .مانند موجودات زنده نیستم عین یه تیکه گوشت مرده ام.
صدای قدم هایی را در کنار خود حس میکنم صدای قدم زدن روی شن ها حتما یکی هستش ولی کسی به دختری که کنار دریا نشسته و گریه میکنه ،اهمیت نمیده میره به زودی میرود حتی غریبه ها.
ولی..آفتاب در حال غروب است دیگر خسته شدم خیلی خسته بلند میشوم میخوام بمیرم،بزار آب غم هامو بشوره و پاک کنه که آخرش آزاد شم،به خاطر اشک ها تار میبینم پاهایم توانی ندارند پاهایم که کمی خیس میشوند محکم تر به سوی آب میروم من شنا بلد نیستم!
ولی..ولی دستانی گرم دستانم را میگیرند ..راستش نمیدونم چرا انگار منتظر این بودم با گریه فریاد میزنم:«ولم کن...من تو زندگیم کسی کنارم نیست برای کسی مهم نیست بمیرم» برمیگردم و چشمان پر از غمش را میبینم و با صدای بمی میگوید:«ولی من خیلی وقته کنارتم و بهت گوش میدم»...ادامه دارد...
- ۴۶.۵k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط