Twenty three
📸 دکمه ی شاتر
پارت بیست و سه :
ساعت را نگاه کردم . ساعت یک بعد از ظهر بود . شکمم در حال ناقوس زدن بود و اعلام گرسنگی میکرد . از پشت لپ تاپم بلند شدم ، می خواستم که به آشپزخانه بروم که در به صدا در آمد . رادمهر با قیافه شاکی گفت : صبحانه با منه ، ناهار که با توعه !
پلکی زدم .
ـــ تو قرارداد ننوشته بودمش که ! هرکی توان داره درست میکنه . نیمرو میخوری ؟
سرم بخاطر کار زیاد دارد میکرد . سه چهار ساعت کامل را پشت لپ تاپ بودم . تصمیم هم گرفته بودم که بعد از ظهر موقع غروب به جنگل بروم .
ـــ اره .
چشمانم را مالیدم و گفتم : وایسا الان درست میکنم .
در را باز کردم که با او روبه رو شدم . چشمانش را به چشمانم دوخت و کمی جا به جا شد . از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم .
ـــ با ادویه میخوری ؟
ـــ نه .
ـــ باشه .
و در یخچال را باز کردم . چهارتا تخم مرغ برداشتم و در یک کاسه گذاشتم .
خواستم خم شوم تا ماهیتابه بردارم که رادمهر جلویم را گرفت . گیج نگاهش کردم که گفت : برو عقب الان با وضعی که تو داری فلفل میریزی بجای نمک .
سرم را حرکت دادم تا موهایم از پوست پشت گردنم کنار بروند .
ـــ چمه مگه ؟
رادمهر ماهیتابه را روی گاز گذاشت و خندید .
ـــ عین خونآشاما شدی . چشمات قرمزه قرمزه !
سرم را به معنای تفهیم تکان دادم . چیزه عادی بود . کار من همیشه این است . لبم را با زبانم تر کردم و به حرکات دست او که داشت تخم مرغ ها را روی روغن داغ میکشاند ، خیره شدم .
ـــ چیه ؟
با پرسشش سرم را بالا گرفتم و قیافه خنثی رادمهر نگاه کردم . فکر کنم زیادی نزدیکش شدم و او خوشش نمیآید . شانه هایم را بالا انداختم و به سمت مبل رفتم و نشستم . صدای سرخ شدن تخم مرغ در روغن در خانه پیچید ؛ کمی بعد صدای قاشقی که رادمهر با آن تخم مرغ را هم میزد و بعد نفهمیدم زیرا هم چشمانم سیاهی بود و هم صدایی نمیآمد . مدتی در سیاهی بودم ،اما ناگهان صدای رادمهر باعث شد سیاهی کم شود .
ـــ هی دختره با توعم !
چشمانم را باز کردم . خوابم برده بود .
ـــ عین مرغ چه زود خوابت میبره . ناهار حاضره پاشو بیا !
پلکی زدم و تن کوفته ام را از روی مبل بلند کردم .هیچوقت آنقدر خسته نمی شدم . اما این چند وقت هم کتاب فروشی بود و هم عکاسی ! روز ها ؛ کتاب فروشی تا بعد ظهر ؛ بعد از ظهر تا غروب عکاسی ، شبم که ادیت و نورپردازی . رادمهر کنار اپن ایستاده بود و داشت از توی ماهیتابه غذا میخورد . حتما انتظار استقبال گرم و ناهار مجلسی داشت ، حالا به چی رسیده !
مقابل او کنار اپن ایستادم و نصف دیگر نانش را من خوردم . هردو در سکوت غذا خوردیم . رادمهر واقعا آشپز خوبیست . نیمرویش خیلی خوشمزه شده بود . رادمهر غذایش را خورد و کنار رفت .
ـــ ظرف ها کمه ، تو بشور .
قبول کردم و بابت ناهار تشکر کردم . چیزی نگفت و رفت طبقه ی بالا .
ظرف هارا شستم . رفتم داخل اتاقم تا به کارهایم برسم .
*****
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت بیست و سه :
ساعت را نگاه کردم . ساعت یک بعد از ظهر بود . شکمم در حال ناقوس زدن بود و اعلام گرسنگی میکرد . از پشت لپ تاپم بلند شدم ، می خواستم که به آشپزخانه بروم که در به صدا در آمد . رادمهر با قیافه شاکی گفت : صبحانه با منه ، ناهار که با توعه !
پلکی زدم .
ـــ تو قرارداد ننوشته بودمش که ! هرکی توان داره درست میکنه . نیمرو میخوری ؟
سرم بخاطر کار زیاد دارد میکرد . سه چهار ساعت کامل را پشت لپ تاپ بودم . تصمیم هم گرفته بودم که بعد از ظهر موقع غروب به جنگل بروم .
ـــ اره .
چشمانم را مالیدم و گفتم : وایسا الان درست میکنم .
در را باز کردم که با او روبه رو شدم . چشمانش را به چشمانم دوخت و کمی جا به جا شد . از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم .
ـــ با ادویه میخوری ؟
ـــ نه .
ـــ باشه .
و در یخچال را باز کردم . چهارتا تخم مرغ برداشتم و در یک کاسه گذاشتم .
خواستم خم شوم تا ماهیتابه بردارم که رادمهر جلویم را گرفت . گیج نگاهش کردم که گفت : برو عقب الان با وضعی که تو داری فلفل میریزی بجای نمک .
سرم را حرکت دادم تا موهایم از پوست پشت گردنم کنار بروند .
ـــ چمه مگه ؟
رادمهر ماهیتابه را روی گاز گذاشت و خندید .
ـــ عین خونآشاما شدی . چشمات قرمزه قرمزه !
سرم را به معنای تفهیم تکان دادم . چیزه عادی بود . کار من همیشه این است . لبم را با زبانم تر کردم و به حرکات دست او که داشت تخم مرغ ها را روی روغن داغ میکشاند ، خیره شدم .
ـــ چیه ؟
با پرسشش سرم را بالا گرفتم و قیافه خنثی رادمهر نگاه کردم . فکر کنم زیادی نزدیکش شدم و او خوشش نمیآید . شانه هایم را بالا انداختم و به سمت مبل رفتم و نشستم . صدای سرخ شدن تخم مرغ در روغن در خانه پیچید ؛ کمی بعد صدای قاشقی که رادمهر با آن تخم مرغ را هم میزد و بعد نفهمیدم زیرا هم چشمانم سیاهی بود و هم صدایی نمیآمد . مدتی در سیاهی بودم ،اما ناگهان صدای رادمهر باعث شد سیاهی کم شود .
ـــ هی دختره با توعم !
چشمانم را باز کردم . خوابم برده بود .
ـــ عین مرغ چه زود خوابت میبره . ناهار حاضره پاشو بیا !
پلکی زدم و تن کوفته ام را از روی مبل بلند کردم .هیچوقت آنقدر خسته نمی شدم . اما این چند وقت هم کتاب فروشی بود و هم عکاسی ! روز ها ؛ کتاب فروشی تا بعد ظهر ؛ بعد از ظهر تا غروب عکاسی ، شبم که ادیت و نورپردازی . رادمهر کنار اپن ایستاده بود و داشت از توی ماهیتابه غذا میخورد . حتما انتظار استقبال گرم و ناهار مجلسی داشت ، حالا به چی رسیده !
مقابل او کنار اپن ایستادم و نصف دیگر نانش را من خوردم . هردو در سکوت غذا خوردیم . رادمهر واقعا آشپز خوبیست . نیمرویش خیلی خوشمزه شده بود . رادمهر غذایش را خورد و کنار رفت .
ـــ ظرف ها کمه ، تو بشور .
قبول کردم و بابت ناهار تشکر کردم . چیزی نگفت و رفت طبقه ی بالا .
ظرف هارا شستم . رفتم داخل اتاقم تا به کارهایم برسم .
*****
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۱۶۹
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط