part : 20
part : 20
فقط 20 روز دیگه مونده استیو .. ، کمتر از یک ماه دیگه میتونیم توی آغوشمون آرومش کنیم و دستای نرمش رو بگیریم عزیزم
از همین الان میتونم بوی وانیل و تمیزی دخترمون رو حس کنم ، دلم میخواد دخترم شبیه به پدرش باشه
موهای مشکی و چشمانی به رنگ زمرد ، قد بلند و خوش استایل ....
به آفتاب در حال غروب نگاه میکردن ، اما پسر به دور دست خیره شده بود و نگاهش به قبل شباهت نداشت
نگاهی که دل دختر رو برای هزارمین بار به دست میاورد ! و نگاهی که با تمام وجود به صحبت های دختر گوش میداد
دختر دستش رو دور بازوی همسرش حلقه کرد و گفت
استیو ؟ اصلا به من گوش میدی ؟ حواست کجاست ؟
پسر از نگاه کردن به چشم های مظلوم دختر فراری بود و حالت همیشگی رو نداشت ..
دستشو مشت کرده بود و محکم فشار میداد
استیو عزیزم ؟ حالت خوبه ؟
آره آره خوبم چیزی نیست ....
به شونه ی استیو تکیه داد و نفس عمیقی کشید
و دست سرد همسرش رو دور کمرش احساس کرد
دوباره نفس عمیقی کشید ... از زمانی که باردار شده بود تنفس کردن برایش سخت و طاقت فرسا بود
دوباره نفس کشید ، اما این بار با احساسی متفاوت !
قلبش تیر میکشید و سوزش پهلویش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد
سعی کرد که با دست پهلویش رو پاساژ بده تا دردش آروم بشه اما احساس کرد که یه مایع گرم و خیس به دستس چسبیده .... درست دیده بود ، خون کف دستش ترسش رو بیشتر میکرد ، آروم و با لکنت لب زد
ا ... استیو ... خون
همونطور که نفس نفس میزد دستش رو به استیو نشون داد . به نظر شما واکنش استیو چی بود ؟
کاملا بر خلاف چیزی که تصور میکنید ...
دختر روی زمین افتاد
و استیو آروم ازش فاصله گرفت ، خیلی بی رحم به دختر نگاه میکرد و عقب عقب میرفت
ناخنش رو روی زمین میکشید و سینه خیز به سمت استیو میرفت ... فکر میکرد همه چیز فقط یه خوابه
اما ای کاش فقط یه خواب بود ، خون از دهنش بیرون میریخت . سرش رو بالا گرفت اما با یه تیغ خیلی نازک توی دست استیو مواجه شد
آروم و با صدای خش دار التماس کرد
استیو ... کمکم کن ... کجا داری میری ؟
حتی خم به روی استیو نیومد ، تیغ توی دستش رو کنار دختر انداخت و رفت
انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ..... دختر با همون جان کمی که داشت دستش رو روی شکمش گذاشت و برای آخرین بار لب زد
استیییییییییییییییییییو
آخرین کلمات ، آخرین صدا و سکوت ... دختر روی زمین در حالی که خون غلیظش روی چمن ها دیده میشد و ناخن هایش کنده شده بود ، جان داد
خورشید و دختر همزمان غروب کردند .. خورشید برای ماه و دختر برای عشق اشتباه
ویو مرلین :
بدنم از روی تخت کنده شد ، صدای نفس های بلندم داخل سرم میپیچید اما به اندازه ی صدای دختر نه !
عرق از پیشونیم چکه میکرد و هراسان به هرگوشه میدویدم ....
کمکم کن . استیو کجایی ؟ کمکم کنید
صدای فریاد های دختر گوشم رو پر کرده بود ... موقعیت رو درک نمیکردم ، اختیار بدنم رو نداشتم و همونطور که دنبال دختر میگشتم زمزمه میکردم
+ اون به کمک نیاز داره ، من باید نجاتش بدم . من باید پیداش کنم
هنوز صدای فریاد دختر رو میشنیدم . از عمارت بیرون دویدم و اطراف رو نگاه کردم
گلوم به شدت خشک شده بود و صحنه های زجر کشیدن دختر رهایم نمیکرد ...
+ من باید کمکش کنم ... من باید کمکش کنم
روی زمین نشستم و سرمو داخل دستام فشار دادم
پلک هامو محکم روی هم گذاشتم که دوباره صدای دختر رو شنیدم . جیغ میزد و گریه میکرد
کمکم کنیییییییییییید ... کمککککککککککک
سرمو آروم بالا گرفتم که دیوید سریع به سمتم اومد
÷ مرلین حالت خوبه ؟
نظرتوننننننننننننننننننننننننننتنننننننننننن ؟؟؟
فقط 20 روز دیگه مونده استیو .. ، کمتر از یک ماه دیگه میتونیم توی آغوشمون آرومش کنیم و دستای نرمش رو بگیریم عزیزم
از همین الان میتونم بوی وانیل و تمیزی دخترمون رو حس کنم ، دلم میخواد دخترم شبیه به پدرش باشه
موهای مشکی و چشمانی به رنگ زمرد ، قد بلند و خوش استایل ....
به آفتاب در حال غروب نگاه میکردن ، اما پسر به دور دست خیره شده بود و نگاهش به قبل شباهت نداشت
نگاهی که دل دختر رو برای هزارمین بار به دست میاورد ! و نگاهی که با تمام وجود به صحبت های دختر گوش میداد
دختر دستش رو دور بازوی همسرش حلقه کرد و گفت
استیو ؟ اصلا به من گوش میدی ؟ حواست کجاست ؟
پسر از نگاه کردن به چشم های مظلوم دختر فراری بود و حالت همیشگی رو نداشت ..
دستشو مشت کرده بود و محکم فشار میداد
استیو عزیزم ؟ حالت خوبه ؟
آره آره خوبم چیزی نیست ....
به شونه ی استیو تکیه داد و نفس عمیقی کشید
و دست سرد همسرش رو دور کمرش احساس کرد
دوباره نفس عمیقی کشید ... از زمانی که باردار شده بود تنفس کردن برایش سخت و طاقت فرسا بود
دوباره نفس کشید ، اما این بار با احساسی متفاوت !
قلبش تیر میکشید و سوزش پهلویش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد
سعی کرد که با دست پهلویش رو پاساژ بده تا دردش آروم بشه اما احساس کرد که یه مایع گرم و خیس به دستس چسبیده .... درست دیده بود ، خون کف دستش ترسش رو بیشتر میکرد ، آروم و با لکنت لب زد
ا ... استیو ... خون
همونطور که نفس نفس میزد دستش رو به استیو نشون داد . به نظر شما واکنش استیو چی بود ؟
کاملا بر خلاف چیزی که تصور میکنید ...
دختر روی زمین افتاد
و استیو آروم ازش فاصله گرفت ، خیلی بی رحم به دختر نگاه میکرد و عقب عقب میرفت
ناخنش رو روی زمین میکشید و سینه خیز به سمت استیو میرفت ... فکر میکرد همه چیز فقط یه خوابه
اما ای کاش فقط یه خواب بود ، خون از دهنش بیرون میریخت . سرش رو بالا گرفت اما با یه تیغ خیلی نازک توی دست استیو مواجه شد
آروم و با صدای خش دار التماس کرد
استیو ... کمکم کن ... کجا داری میری ؟
حتی خم به روی استیو نیومد ، تیغ توی دستش رو کنار دختر انداخت و رفت
انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ..... دختر با همون جان کمی که داشت دستش رو روی شکمش گذاشت و برای آخرین بار لب زد
استیییییییییییییییییییو
آخرین کلمات ، آخرین صدا و سکوت ... دختر روی زمین در حالی که خون غلیظش روی چمن ها دیده میشد و ناخن هایش کنده شده بود ، جان داد
خورشید و دختر همزمان غروب کردند .. خورشید برای ماه و دختر برای عشق اشتباه
ویو مرلین :
بدنم از روی تخت کنده شد ، صدای نفس های بلندم داخل سرم میپیچید اما به اندازه ی صدای دختر نه !
عرق از پیشونیم چکه میکرد و هراسان به هرگوشه میدویدم ....
کمکم کن . استیو کجایی ؟ کمکم کنید
صدای فریاد های دختر گوشم رو پر کرده بود ... موقعیت رو درک نمیکردم ، اختیار بدنم رو نداشتم و همونطور که دنبال دختر میگشتم زمزمه میکردم
+ اون به کمک نیاز داره ، من باید نجاتش بدم . من باید پیداش کنم
هنوز صدای فریاد دختر رو میشنیدم . از عمارت بیرون دویدم و اطراف رو نگاه کردم
گلوم به شدت خشک شده بود و صحنه های زجر کشیدن دختر رهایم نمیکرد ...
+ من باید کمکش کنم ... من باید کمکش کنم
روی زمین نشستم و سرمو داخل دستام فشار دادم
پلک هامو محکم روی هم گذاشتم که دوباره صدای دختر رو شنیدم . جیغ میزد و گریه میکرد
کمکم کنیییییییییییید ... کمککککککککککک
سرمو آروم بالا گرفتم که دیوید سریع به سمتم اومد
÷ مرلین حالت خوبه ؟
نظرتوننننننننننننننننننننننننننتنننننننننننن ؟؟؟
- ۷۵۴
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط