{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوازدهم《خونه》

پارت دوازدهم《خونه》
《Custom kiss》
ویوتهیونگ:
+رسما احتمال داده بودم که تا الان پدرم چقدر ممکن نگرانم شده باشه...

+پس آروم کلید رو روی جاکشی کلید در کردم و آروم وارد حیاط شدم بدون هیچ صدای دوچرخه رو گوشه ای از حیاط گذاشتم و رفتم داخل که...

+همینکه دستگیره ی در رو چرخوندم...بوی سوختگی اومد...

+بوی سوخته ای که مشخص بود از غذاست...

+مطمئن شدم که پدرم درحال درست کردن شام بود...شامی که احتمال میدادم نصفش سوخته...نصفش بد مزه قرار باشه و نصف دیگه اش قرار دور ریخته بشه...

+آه بابا..از دست تو..

+آروم جلو رفتم و وارد آشپزخونه کوچیکه مون که به اندازه دونفر بود شدم..

+بابام پشتش به من بود و داشت بوی سوختگی غذا رو مثلا درست میکرد..

+آروم سرم رو بردم سمت سرش و گفتم...

+بابا قرار امشب غذای سوخته بخوریم؟!

+پدرم به محض شنیدن صدام اولش از ترس از جاش پرید ولی بعد آروم برگشتم سمت و اخم کرد...


پدرش: تهیونگ نگفتی از ترس ممکن بود سکته کنم؟!


+یه لبخند زدم و به دستش که کفتگیر رو محکم گرفت بود انداخت و...



+آخ آخ..باشه..باشه
صاف می ایستم و لبخند میزنم..


پدرش: پسره ی گستاخ..نگفتی ممکن بود بیفتم بمیرم؟؟؟!
بیا اینجا ببینم..


+دوباره شروع کردم به دیویدن تو خونه ی به اون کوچیکی..و رسما پدرم هروقت کمی نزدیکم میشد با کفتگیر محکم متو میزد..

+البته من از این کار خوشم میومد..و می خندیدم و همین باعث میشد پدرم از دستم کفری شه..

+این تنها کاری بود که هرروز تو خونه مون انجام میشد..

+بعد مرگ مادرم..دیگه این خونه خونه ی قبلی نبود...

+دیگه شاد نبود..
دیگه خنده ای از ته دل توش وجود نداشت..
دیگه روحی از عوامل اعضای خانواده توش زنده نبود...

+و منم برا اینکه این جو سنگین از لین بره تقریبا هر روز این کار رو با بابام میکردم و در آخر مثلا همیشه بعد از بدو بدو کردن تو خونه...

+نفس کم میاوردیم و میشستیم رو مبل های که از شدت کهنه بودن تقریبا داشتن از دست میرفتن...

+با نفس نفس زدن روبه پدرم کردم و گفتم...


+بابا من میرم دوش بگیرم...
تو غذات رو بخور من خوردم...
همینکه خواستم بلند شم صدای پدرم مانع شد...


پدرش: کجا؟ چرا؟ واس...


+حرفش رو قطع کردم و با لبخندم بهش گفتم...

+نگران نباش بابا من گرسنه ام نیست...
توی راه یچیزی خوردم...میتونی بخوری و بری بخوابی...

+سپس بعد از اینکه منتظر مخالفت بابام باشم بدو بدو رفتم طبقه ی بالا...یعنی اتاق خودم

+در رو باز کردم و لباسام رو درآوردم و انداختم شون رو سبد لباس چرکا و خودمم رفتم حموم...

+تصمیم داشتم امروز کمی بیشتر تو اب بمونم تا شاید بخاطر حساب نکردن غذا و له شدن غرورم جلو همجنسم و تارا...خودم رو خفه کنم..

+شیر آب رو بطرف داغش بردم..خودم رو بردم زیر دوش آب گرم...

+آه..حسابی لذت بخش بود..
چشمام رو بستم تا با بخار گرم و نفس گیری که از آب میومد، همراه شم...

+شامپو رو برداشتم و اندازه یک کفه دست به سرم زدم..

+حسابی شامپو رو روی سرم اینور اونور کردم تا کف داد..

+با کفی که داشت از سرم سر میخورد..
با دست آزادم برشون داشتم و به قسمت های بدنم زدم...

+برای اینکه دیگه نمی تونستم زیاد بخار آب رو تحمل کنم کمی از شامپو ارسگا (شامپو بدن) رو ریختم کف دستم تا به قسمت های بدنم که شامپو نرسیده بود...بزنم و برم بیرون...

+برا با آخر رفتم زیر دوش آب داغ و گرم و شامپو های کف کرده بودن رو از سرم شستم و همینطور بدنم...

+حدود بعد چند مین از حموم بیرون اومدم..و حوله رو دور خودم پیچیدم..

+از اونجای که اتاقم پنجره داشت و هوای خنکی رو به داخل اتاق وارد میکرد...

+حوله رو سفت تر کردم تا بعدا سرما نخورم...

+چشمام داشتن از خستگی بسته میشدن و سنگینی میکردن...

+پس رفتم سمت کمد لباسام و یه تیشرت  آبی با یه شلوار راحتی برداشتم...

+بعد از خشک کردن بدنم لباسام رو پوشیدم و رفتم سمت سشوار...

+شونه ام رو برداشتم و آروم آروم با شونه کردن موهام، همزمان گرمی سشوار رو به داخل موهام راهی میکردم...

+بعد از خشک شدن موهام، سشوار رو سر جاش گذاشتم و رفتم سمت تختم، و خودم رو پرت کردم روش...

+و سیاهی...


^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
دیدگاه ها (۱)

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:٣ میخواستم جواب اون هفتا پسره رو بدم ...

+نه بابا اخه ببی ( بوق بوق گوشی رو قطع کرد) دید ات وای چکار...

پارت ۱ «ساعت ²²:⁴⁰ دقیقه»آروم گوشت تکه شده ای رو‌ از توی دیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط