name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
Season:¹
part:⁶
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پدر بزرگ منو به سمت میز برد .
.
داشتم اعضای خانواده رو انالیز میکردم که چشمم یه همون پسر خوشتیپه دیشب خورد.
.
وقتی دید دارم نگاهش میکنم سریع سرشو اورد پایین.
.
با صدای پدر بزرگ جام افکارم خورد شد .
.
و گفت:
.
*این کامیلاعه دختر بزرگه خانواده جئون .
کامیلا فعلا خالته.
.
یعنی چی داشت راجب چی صحبت میکرد؟چرا گفت فعلا؟.
.
چرا این خونه برای من مثل کوهی از سوال های بی پاسخه؟.
.
پدربزرگ ادامه داد:
.
*وپسرش جیمین اونم پسر خالته .
.
یه نگاهی به خاله کامیلا انداختم و یه نگاه به پسرش جیمین و ادای احترام کردم .
.
پدر بزرگ از کارم لبخند بزرگی زد و منو به سمت دیگه ای از میز برد.
.
و گفت:
.
*اینم که مامان امیلی توعه و دخترش سلنا خواهر ناتنیه تو.
.
لبخندم کمرنگتر شد و به مادر و سلنا ادای احترام کردم.
.
پدر بزرگ هم دست منو کشید به سمت دیگه ای از میز و گفت:
.
*اینم...زندایی توعه و اسمش سلین هست و پسرش جئونکوک.
.
ولی چرا جئونکوک کنار مادرش نمیشینه ؟.
.
شایدبامادرش رابطه خوبی نداره.
.
لبخند زدمو دوباره ادای احترام کردم .
.
پدر بزرگ به یه مرد اشاره کرد و گفت.
.
*اون لوکاعه پدر جیمین و شوهر کامیلا دخترم.
.
و ادامه داد:
.
*اینم لئو بابای تو و سلناس .
.
دیگه همه خانواده رو میشناختم ولی برام سوال بود که چرا دوتا صندلی خالی بود؟.
.
پدبزرگ منو برد کنار کوک با تعجب بهش نگاه میکردم که گفت :
.
*جای تو اینجاست آرورا...تو از این به بعد باید بیشتر اوقات فراغتت کنار جئونکوک باشی.
.
لبخندی زدم و سر تکون دادم .
.
کم کم خدمتکار ها داشتن میومدن و غذا ها رو روی میز می چیدن بعد ۵مین اعضای پدربزگ باصدای کاملا متفاوت گفت:
.
*میتونید شروع کنید.
.
اعضای خانواده هم بی صدا شروع بخوردن کردن من هم یکم از شیربرنج خوردم و دیگه سیر شدم .
.
نگاهی به کوک انداختم داشت با غذاش بازی میکرد انگار اتفاقی باعث ناراحتیش شده بود.
.
ادامه دارد........
سلام سلام😊🪷
خاستم بگم که امروز یکم بیشتر پارت میزام منتظر باشید😉😁
Season:¹
part:⁶
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پدر بزرگ منو به سمت میز برد .
.
داشتم اعضای خانواده رو انالیز میکردم که چشمم یه همون پسر خوشتیپه دیشب خورد.
.
وقتی دید دارم نگاهش میکنم سریع سرشو اورد پایین.
.
با صدای پدر بزرگ جام افکارم خورد شد .
.
و گفت:
.
*این کامیلاعه دختر بزرگه خانواده جئون .
کامیلا فعلا خالته.
.
یعنی چی داشت راجب چی صحبت میکرد؟چرا گفت فعلا؟.
.
چرا این خونه برای من مثل کوهی از سوال های بی پاسخه؟.
.
پدربزرگ ادامه داد:
.
*وپسرش جیمین اونم پسر خالته .
.
یه نگاهی به خاله کامیلا انداختم و یه نگاه به پسرش جیمین و ادای احترام کردم .
.
پدر بزرگ از کارم لبخند بزرگی زد و منو به سمت دیگه ای از میز برد.
.
و گفت:
.
*اینم که مامان امیلی توعه و دخترش سلنا خواهر ناتنیه تو.
.
لبخندم کمرنگتر شد و به مادر و سلنا ادای احترام کردم.
.
پدر بزرگ هم دست منو کشید به سمت دیگه ای از میز و گفت:
.
*اینم...زندایی توعه و اسمش سلین هست و پسرش جئونکوک.
.
ولی چرا جئونکوک کنار مادرش نمیشینه ؟.
.
شایدبامادرش رابطه خوبی نداره.
.
لبخند زدمو دوباره ادای احترام کردم .
.
پدر بزرگ به یه مرد اشاره کرد و گفت.
.
*اون لوکاعه پدر جیمین و شوهر کامیلا دخترم.
.
و ادامه داد:
.
*اینم لئو بابای تو و سلناس .
.
دیگه همه خانواده رو میشناختم ولی برام سوال بود که چرا دوتا صندلی خالی بود؟.
.
پدبزرگ منو برد کنار کوک با تعجب بهش نگاه میکردم که گفت :
.
*جای تو اینجاست آرورا...تو از این به بعد باید بیشتر اوقات فراغتت کنار جئونکوک باشی.
.
لبخندی زدم و سر تکون دادم .
.
کم کم خدمتکار ها داشتن میومدن و غذا ها رو روی میز می چیدن بعد ۵مین اعضای پدربزگ باصدای کاملا متفاوت گفت:
.
*میتونید شروع کنید.
.
اعضای خانواده هم بی صدا شروع بخوردن کردن من هم یکم از شیربرنج خوردم و دیگه سیر شدم .
.
نگاهی به کوک انداختم داشت با غذاش بازی میکرد انگار اتفاقی باعث ناراحتیش شده بود.
.
ادامه دارد........
سلام سلام😊🪷
خاستم بگم که امروز یکم بیشتر پارت میزام منتظر باشید😉😁
- ۱.۳k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط