{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶

𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟺 | یک قدم نزدیک‌تر

روز بعد، ساعت چهار عصر.

ا/ت جلوی درِ اتاق تمرین دانشگاه ایستاده بود.

پیام تهیونگ هنوز روی صفحه‌ی گوشی‌اش باز بود:

تهیونگ:
«ساعت چهار. اتاق تمرین شماره ۷. دیر نکنی، شریک.»

ا/ت زیر لب گفت:

«انگار خودش خیلی منظم و سر وقته...»

در را باز کرد.

تهیونگ آنجا بود.

روی صندلی نشسته بود و با گیتارش بازی می‌کرد.

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

«تو زود اومدی؟»

تهیونگ سرش را بلند کرد.

«پنج دقیقه‌ست.»

«تعجب کردم.»

«چرا؟»

«فکر می‌کردم دیر کنی.»

تهیونگ دست روی قلبش گذاشت.

«این بی‌اعتمادی واقعاً منو ناراحت کرد.»

ا/ت کیفش را زمین گذاشت.

«نمایش بازی نکن.»

تهیونگ خندید.

«باشه.»

ا/ت کنار پیانو نشست.

«خب، ایده‌ات چی بود؟»

تهیونگ گیتارش را برداشت.

«می‌خوام آهنگمون خیلی پیچیده نباشه.»

«چرا؟»

«چون صدای تو خودش کافیه.»

ا/ت دست از حرکت کشید.

«چی؟»

تهیونگ بدون اینکه متوجه اثر حرفش شده باشد، ادامه داد:

«منظورم اینه که صدات آرومه. اگه موسیقی خیلی شلوغ باشه، صدات گم می‌شه.»

ا/ت آرام گفت:

«آها.»

قلبش بی‌دلیل کمی تندتر زده بود.

احتمالاً به خاطر استرسه.

---

یک ساعت گذشت.

آهنگ تقریباً شکل گرفته بود.

تهیونگ آکوردها را می‌زد و ا/ت ملودی را روی پیانو امتحان می‌کرد.

گاهی دست‌هایشان همزمان روی یک قسمت از ساز می‌رفت و هر دو سریع دستشان را کنار می‌کشیدند.

بار سوم، تهیونگ خندید.

«فکر کنم پیانو از ما خجالتی‌تره.»

ا/ت خندید.

«یا شاید از تو خوشش نمیاد.»

تهیونگ دستش را روی سینه‌اش گذاشت.

«این یکی خیلی سنگین بود.»

ا/ت لبخند زد.

چند ثانیه بعد، تهیونگ آرام گفت:

«می‌دونی؟»

«هوم؟»

«وقتی می‌خندی، خیلی فرق می‌کنی.»

ا/ت دست از نواختن کشید.

«چطور؟»

تهیونگ به او نگاه کرد.

«انگار... بیشتر خودت می‌شی.»

ا/ت جواب نداد.

چشم‌هایش دوباره به کلاویه‌های پیانو برگشت.

این جمله عجیب بود.

نه به خاطر خود جمله.

به خاطر اینکه کسی بعد از مدت‌ها به جای اینکه بگوید «چقدر ساکتی»، متوجه چیزی شده بود که خودش هم فراموش کرده بود.

---

تمرین تمام شد.

بیرون دانشگاه هوا تاریک شده بود.

باران ریزی شروع شده بود.

ا/ت کنار در ایستاد و به آسمان نگاه کرد.

«چتر ندارم.»

تهیونگ چترش را باز کرد.

«من دارم.»

ا/ت به چتر نگاه کرد.

«تو برو. من صبر می‌کنم بارون کمتر بشه.»

تهیونگ بدون حرف، چتر را کمی به سمت او گرفت.

«با هم می‌ریم.»

«لازم نیست.»

«می‌دونم.»

«پس چرا—»

«چون دلم می‌خواد.»

ا/ت ساکت شد.

در نهایت زیر چتر رفت.

فاصله‌شان کم بود.

خیلی کم.

ا/ت صدای باران را می‌شنید و گاهی صدای قدم‌های تهیونگ را.

چند دقیقه هیچ‌کدام حرف نزدند.

بعد تهیونگ گفت:

«ا/ت.»

«هوم؟»

«فردا هم تمرین داریم.»

ا/ت لبخند کوچکی زد.

«می‌دونم.»

«پس فرار نمی‌کنی؟»

«هنوز تصمیم نگرفتم.»

تهیونگ خندید.

«پس امیدوارم تصمیم خوبی بگیری.»

ا/ت به او نگاه کرد.

برای چند ثانیه، نگاهشان به هم گره خورد.

و ا/ت سریع نگاهش را برگرداند.

قلبش دوباره همان ضربه‌ی عجیب را زد.

این دیگه چیه؟

او هنوز نمی‌دانست.

اما شاید موسیقی‌ای که داشتند با هم می‌ساختند، فقط قرار نبود یک پروژه‌ی دانشگاهی باشد.

شاید قرار بود صدای آغاز یک احساس تازه باشد.
دیدگاه ها (۰)

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

نام: قرارداد نفرتPart:68جونگکوک کتش رو روی شونه‌های ا/ت اندا...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

پارت 2

پارت چهارم | «فقط یه استاد»جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط