🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
ραят 4 | باران
عصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری شد.
ا/ت بعد از آخرین کلاسش از ساختمان بیرون آمد و همان لحظه چند قطرهی باران روی صورتش افتاد.
ـ «نه... جدی؟»
به آسمان نگاه کرد.
چند ثانیه بعد باران شدیدتر شد.
ا/ت دستش را روی سرش گذاشت و با عجله به سمت ورودی ساختمان دوید.
ـ «من که امروز صبح هوا رو چک کرده بودم...»
داخل کیفش را گشت.
چتر؟
هیچ.
ـ «عالیه.»
چند دانشجو از کنارش رد شدند، در حالی که چترهایشان را باز میکردند.
ا/ت به ساعتش نگاه کرد.
اگر همینطور منتظر میماند، اتوبوسش را از دست میداد.
تصمیم گرفت بدود.
همان لحظه صدایی از کنارش آمد:
ـ «اگه میخوای بدوی، حداقل کیفتو ببند.»
ا/ت برگشت.
سوکجین بود.
ـ «تو چرا همیشه یهدفعه ظاهر میشی؟»
ـ «من از اینجا رد میشم.»
ا/ت به کیفش نگاه کرد.
زیپش واقعاً باز بود.
ـ «اوه...»
سریع آن را بست.
ـ «مرسی.»
سوکجین سرش را تکان داد و از کنارش رد شد.
ا/ت چند قدم بعد متوجه شد چتری در دست اوست.
چند لحظه به چتر نگاه کرد.
بعد دوباره به باران.
اما چیزی نگفت.
---
چند دقیقه بعد، ا/ت بالاخره تصمیم گرفت بدود.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای باران روی چیزی بالای سرش تغییر کرد.
سرش را بلند کرد.
چتر.
اما دست خودش نبود.
سوکجین کمی کنارتر ایستاده بود و دستهی چتر را به سمت او گرفته بود.
ـ «مسیرت کدوم طرفه؟»
ا/ت با تعجب گفت:
ـ «چی؟»
ـ «اتوبوس. کدوم طرفه؟»
ـ «اون طرف.»
سوکجین به مسیر اشاره کرد.
ـ «منم همون طرف میرم.»
ا/ت چند ثانیه مردد ماند.
ـ «پس...»
ـ «بیا.»
همین.
نه توضیح بیشتری داد و نه منتظر تشکر ماند.
ا/ت زیر چتر رفت.
چند قدم در سکوت راه رفتند.
صدای باران بینشان پیچیده بود.
ا/ت بالاخره گفت:
ـ «راستی...»
ـ «هوم؟»
ـ «تو همیشه اینقدر به بقیه کمک میکنی؟»
سوکجین کمی فکر کرد.
ـ «نمیدونم.»
ـ «بازم نمیدونی؟»
ـ «آره.»
ا/ت خندید.
ـ «عجیبترین آدمی هستی که دیدم.»
سوکجین فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «تو هم کم عجیب نیستی.»
ـ «من؟!»
ـ «آره.»
ـ «چرا؟»
سوکجین شانه بالا انداخت.
ـ «همینطوری.»
ا/ت با اخم ساختگی گفت:
ـ «از جوابهات متنفرم.»
ـ «عادت میکنی.»
چند دقیقه بعد به ایستگاه اتوبوس رسیدند.
ا/ت از زیر چتر بیرون آمد.
ـ «خب... ممنون.»
سوکجین چتر را بست.
ـ «خواهش میکنم.»
اتوبوس از دور دیده شد.
ا/ت سریع به سمت ایستگاه رفت.
اما درست قبل از سوار شدن، برگشت.
ـ «سوکجین!»
او سرش را بلند کرد.
این اولین بار بود که ا/ت اسمش را صدا میزد.
ـ «فردا میبینمت.»
سوکجین مکث کوتاهی کرد.
ـ «آره.»
اتوبوس حرکت کرد.
ا/ت از پشت شیشه دست تکان داد.
سوکجین هم خیلی کوتاه دستش را بالا آورد.
بعد چترش را باز کرد و به سمت دیگر خیابان رفت.
نه لبخند خاصی روی صورتش بود.
نه فکر عجیبی در سرش.
فقط یک چیز کوچک در ذهنش مانده بود:
ا/ت بالاخره اسمش را صدا زده بود.
و خودش هم نمیدانست چرا آن لحظه را به خاطر سپرده است.
🌷 ادامه دارد...
ραят 4 | باران
عصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری شد.
ا/ت بعد از آخرین کلاسش از ساختمان بیرون آمد و همان لحظه چند قطرهی باران روی صورتش افتاد.
ـ «نه... جدی؟»
به آسمان نگاه کرد.
چند ثانیه بعد باران شدیدتر شد.
ا/ت دستش را روی سرش گذاشت و با عجله به سمت ورودی ساختمان دوید.
ـ «من که امروز صبح هوا رو چک کرده بودم...»
داخل کیفش را گشت.
چتر؟
هیچ.
ـ «عالیه.»
چند دانشجو از کنارش رد شدند، در حالی که چترهایشان را باز میکردند.
ا/ت به ساعتش نگاه کرد.
اگر همینطور منتظر میماند، اتوبوسش را از دست میداد.
تصمیم گرفت بدود.
همان لحظه صدایی از کنارش آمد:
ـ «اگه میخوای بدوی، حداقل کیفتو ببند.»
ا/ت برگشت.
سوکجین بود.
ـ «تو چرا همیشه یهدفعه ظاهر میشی؟»
ـ «من از اینجا رد میشم.»
ا/ت به کیفش نگاه کرد.
زیپش واقعاً باز بود.
ـ «اوه...»
سریع آن را بست.
ـ «مرسی.»
سوکجین سرش را تکان داد و از کنارش رد شد.
ا/ت چند قدم بعد متوجه شد چتری در دست اوست.
چند لحظه به چتر نگاه کرد.
بعد دوباره به باران.
اما چیزی نگفت.
---
چند دقیقه بعد، ا/ت بالاخره تصمیم گرفت بدود.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای باران روی چیزی بالای سرش تغییر کرد.
سرش را بلند کرد.
چتر.
اما دست خودش نبود.
سوکجین کمی کنارتر ایستاده بود و دستهی چتر را به سمت او گرفته بود.
ـ «مسیرت کدوم طرفه؟»
ا/ت با تعجب گفت:
ـ «چی؟»
ـ «اتوبوس. کدوم طرفه؟»
ـ «اون طرف.»
سوکجین به مسیر اشاره کرد.
ـ «منم همون طرف میرم.»
ا/ت چند ثانیه مردد ماند.
ـ «پس...»
ـ «بیا.»
همین.
نه توضیح بیشتری داد و نه منتظر تشکر ماند.
ا/ت زیر چتر رفت.
چند قدم در سکوت راه رفتند.
صدای باران بینشان پیچیده بود.
ا/ت بالاخره گفت:
ـ «راستی...»
ـ «هوم؟»
ـ «تو همیشه اینقدر به بقیه کمک میکنی؟»
سوکجین کمی فکر کرد.
ـ «نمیدونم.»
ـ «بازم نمیدونی؟»
ـ «آره.»
ا/ت خندید.
ـ «عجیبترین آدمی هستی که دیدم.»
سوکجین فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «تو هم کم عجیب نیستی.»
ـ «من؟!»
ـ «آره.»
ـ «چرا؟»
سوکجین شانه بالا انداخت.
ـ «همینطوری.»
ا/ت با اخم ساختگی گفت:
ـ «از جوابهات متنفرم.»
ـ «عادت میکنی.»
چند دقیقه بعد به ایستگاه اتوبوس رسیدند.
ا/ت از زیر چتر بیرون آمد.
ـ «خب... ممنون.»
سوکجین چتر را بست.
ـ «خواهش میکنم.»
اتوبوس از دور دیده شد.
ا/ت سریع به سمت ایستگاه رفت.
اما درست قبل از سوار شدن، برگشت.
ـ «سوکجین!»
او سرش را بلند کرد.
این اولین بار بود که ا/ت اسمش را صدا میزد.
ـ «فردا میبینمت.»
سوکجین مکث کوتاهی کرد.
ـ «آره.»
اتوبوس حرکت کرد.
ا/ت از پشت شیشه دست تکان داد.
سوکجین هم خیلی کوتاه دستش را بالا آورد.
بعد چترش را باز کرد و به سمت دیگر خیابان رفت.
نه لبخند خاصی روی صورتش بود.
نه فکر عجیبی در سرش.
فقط یک چیز کوچک در ذهنش مانده بود:
ا/ت بالاخره اسمش را صدا زده بود.
و خودش هم نمیدانست چرا آن لحظه را به خاطر سپرده است.
🌷 ادامه دارد...
- ۱۴۷
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط