رمان انتقام ازدواج کامل

فصل بیست‌وهفتم — بهارِ زندگی من

یک سال گذشت.

زندگی سو-یون آرام‌آرام شکل تازه‌ای گرفت. رابطه‌اش با مادر و برادرش بهتر شد و حتی پدرش، هرچند دیر، پذیرفت که برای جبران اشتباهاتش باید بیشتر از چند عذرخواهی تلاش کند.

اما بزرگ‌ترین تغییر، در خانه‌ای اتفاق افتاد که حالا سو-یون و هردین شریکش بودند.

خانه‌ای که روزی فقط آرزویش را داشت، حالا پر از صدای خنده و گریه‌ی نوزادی بود که تمام توجه پدرش را به خودش اختصاص داده بود.

هردین کنار تخت نشسته بود و دختر کوچولویشان را در آغوش گرفته بود. موهای نرم قهوه‌ای کودک روی پیشانی‌اش ریخته بود و چشم‌هایش، که هنوز درست باز نمی‌شدند، گاهی به زحمت به اطراف می‌چرخیدند.

سو-یون با لبخند نگاهشان کرد.

«فکر کنم بیشتر از من دوستش داری.»

هردین بدون اینکه چشم از دخترشان بردارد، جواب داد:

«غیرممکنه. تو هنوز نفر اولی.»

«پس چرا از وقتی به دنیا اومده، حتی پنج دقیقه هم ازش فاصله نمی‌گیری؟»

«چون یه نفر باید مراقب باشه که مادرش از حسادت، عروسک‌هاش رو قایم نکنه.»

سو-یون بالش کوچکی به طرفش پرتاب کرد.

«کانگ هردین!»

او خندید و دخترشان را با احتیاط به آغوش مادرش سپرد.

«اسمش رو چی می‌ذاریم؟»

سو-یون به صورت کوچک دخترش نگاه کرد. مدت‌ها درباره‌ی این لحظه خیال‌پردازی کرده بود، اما هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد روزی واقعاً به آن برسد.

«ها-رین.» لبخند زد. «دوست دارم اسمش یادآور بهار باشه. شروعی تازه.»

هردین پیشانی دخترشان را بوسید.

«پس بهار کوچولوی ما.»

سو-یون سرش را به شانه‌ی هردین تکیه داد. از پنجره نور ملایم عصر به داخل می‌تابید و صدای آرام نفس‌های دخترشان میان سکوت خانه می‌پیچید.

برای لحظه‌ای، خاطرات زندگی قبلی دوباره از ذهنش گذشتند؛ همان خیانت‌ها، همان تنهایی و همان شبی که فکر می‌کرد دیگر هیچ آینده‌ای وجود ندارد.

اما این بار، وقتی به اطراف نگاه کرد، هردین را دید که دستش را گرفته بود و دخترشان را در آغوش داشت.

دیگر نمی‌خواست گذشته را پاک کند. گذشته بخشی از او بود، اما دیگر تمام زندگی‌اش نبود.

سو-یون لبخند زد و زیر لب گفت:

«بالاخره رسیدم.»

هردین نگاهش کرد.

«به کجا؟»

او دست دخترشان را به‌آرامی بوسید.

«به زندگی‌ای که همیشه می‌خواستم.»

هردین پیشانی‌اش را بوسید و او را به خودش نزدیک‌تر کرد.

بیرون از خانه، شهر مثل همیشه پرهیاهو بود. دنیا همچنان با تمام دردسرها و اتفاقات غیرمنتظره‌اش ادامه داشت.

اما سو-یون دیگر از آینده نمی‌ترسید.

چون این بار، آینده را با انتخاب‌های خودش ساخته بود.

و مهم‌تر از همه، این بار مجبور نبود برای دوست داشته‌شدن، اعتمادکردن یا خوشبخت‌بودن بهای خودش را بپردازد.

🤍🩶 «پایان.» 🩶🤍
دیدگاه ها (۰)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

پارت آخر

💋فیلیکس و می سان 💋

ادامه سناریو

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

و قلبم دوباره تپیدpart: 5 ...

گربه ای در نیمکت کناری...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

قسمت نه

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۸ | «اسم کامل» 🖤✉️آن شب......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط